ارباب حاجتیم و ...

به تو گلایه نمی‌شود کرد
بس که نازنینی ... بس که مهربانی ... بس که همیشه بوده‌ای

بس که آدم خجالت می‌کشد ... بس که آدم از نارضایتی‌اش،‌ از غصه‌اش، از بغضش خجالت می‌کشد در برابر تو ...

همه چیز توی سرم می‌چرخد: اگر اینطور نشود،‌ اگر آنطور بشود ... اگر این ... اگر آن .... زیر پوستم چیزی می‌دود پوستم مورمور می‌شود، می‌سوزد. سوزش به بینی‌ام می‌رسد و چشم‌هایم.

وسط جلسه‌ای نشسته‌ام. نمیدانم اینجا چکار می‌کنم. نمیدانم اگر اینجا نبودم کجا باید چکار می‌کردم. هیچ چیز نمیدانم. ... چشمهایم پر آب می‌شود. می‌سرانم اشکها را به بیرون و تظاهر می‌کنم که جلسه کسالت‌آور است  و من خوابم گرفته. به بیچارگی‌ خودم خنده‌ام می‌گیرد...

من بیچاره‌ام ... خیلی بیچاره ... نه چون فلان کارم اینطور شده و بهمان کارم آنطور ... نه ... بیچاره‌ام چون تو خیلی خوبی ... چون نمی‌توانم به تو گلایه کنم ...

  
نویسنده : باران ; ساعت ٦:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٢/۱۳
تگ ها :