صفحه‌ای دیگر

حس عجیبی است ...

ورق خوردن ... می‌بینمش که ورق می‌خورد ... زندگیم را می‌گویم ... فصل دیگری شروع شده ... این را همه نشانه‌های آشکار وپنهان می‌گویند و من بیشتر از همیشه زنم ...

چمدان در دست، کوله بردوش،‌ همه زندگی در دو یا سه کیف ... از این فرودگاه به آن فرودگاه، از این شهر به آن شهر ... پهن می‌کنم بساطم را ... پهن می‌شوم، جمع می‌کنم و جمع می‌شوم ....

گم می‌شوم و کسی پیدایم نمی‌کند ... خود خودم را می‌بینم ... کفشهایم ... قدم‌هایم ... انضباط صورتم ... ۳۲ سالگی‌ام ... گم شده‌ای دارم انگار ...

درونم چیزی در حال متولد شدن است ... تولدی در عمق شاید ... من ... درونم می‌رقصد ... ورق می‌خورد زندگی‌ام ...

این بار با صفحه‌ای دیگر به دیدنت می‌آیم ...

  
نویسنده : باران ; ساعت ٤:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٧/۱٢
تگ ها :