باید حرف زد

باید حرف زد. اگر هم شنونده‌ای نداری باید حرف زد. باید ... اگر نه باید نوشت ... گفتن و هی فکر کردن به آنچه میگویی و حس می‌کنی، درمان است بر آنچه می‌خراشدت ...

آدم فکر می‌کند. هی فکر می‌کند و بغضش را قورت می‌دهد و اشکش را به اشکدان برمی‌گرداند. اما فکر بزرگ می‌شود. ورم می‌کند ... انگشت‌هایش زیاد می‌شوند و دراز ... پنجه‌اش را در روح عمیق‌تر فرو می‌برد ... پهنه تصرفش را گسترش می‌دهد ... و بغض بار دیگر که به گلو می‌آید سنگین‌تر است و نخراشیده‌تر ...

می‌شود به کناری‌اش افکند و هی گفت «مهم نیست». اما مهم است. آدم با این کنار افکندن‌ها خراب می‌شود عشق من. آدم ته‌اش لجن‌اندود می‌شود ... آدم مریض می‌شود ...

من اینجا با کمال جرأت می‌گویم که حالم بد است. خیلی بد است. که دارم سعی می‌کنم، خیلی سعی می‌کنم که قوی باشم و قوی بمانم یا لااقل تمرین کنم آنچه را که میگویند «قوی بودن».  اما کم می‌آورم عشق من. کم می‌آورم.

من با کمال جرأت می‌گویم که زندگی کردن در جاییکه نمی‌توانی به‌اش تعلق داشته باشی، مثل هتل یا هر چی، جایی‌که نمی‌توانی بساطت را پهن کنی،‌ هر چه می‌خواهی یخچالت را پر کنی،‌رخت‌هایت را کثیف کنی، بشوری، خانه‌ات را دستی بکشی، روی فرشش غلت بزنی و ... زندگی کردن در چنین جایی حناق است

جاییکه طی روز یک کلمه هم فارسی نتوانی حرف بزنی،‌ قربان کسی بروی،‌ تعارف کنی، .. زندگی در چنین جایی عمیقا سخت و بی‌کلام است. همین است که آدم حرف زدنش یادش می‌رود و هی بغض‌هایش را قرقره می‌کند

فراتر از اینها،‌ جدایی خر است. نه! خر را معصومیتی در نگاه هست هنوز. جدایی دیوی بی شاخ و دم است عشق من! کوتاه و بلند ندارد .... دیو است ... روی سرت می‌نشیند و  «دیو»انه‌ات می‌کند.

من به جرأت می‌گویم که از جدایی بیزارم و در جنگم با همه پیامدهای عوضی‌اش ...

من به جرأت می‌گویم که دلم عمیقا برایت تنگ است و بی‌تو وا نمی‌شود عشق من!

من همه این‌ها را می‌گویم تا سالم بمانم و زنده. تا از یادآوری تصویر دستهای تو دیوانه نشوم. تا در خودم نپیچم ... تا آدم بمانم ... باید حرف زد نازنین من. هر چقدر بد،‌هر چقدر مبتدی، هر چقدر مفت،‌هر چقدر بی‌منطق، باید حرف زد عزیزترینم ...

والا مرز باریکی است که به آسانی طی می‌شود. مرز آدم بودن را می‌گویم ... به آسانی آدم به چیز دیگری تبدیل می‌شود ... به چیزی که مریض است و کم و ناتوان ...

باید حرف زد ...

  
نویسنده : باران ; ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٢/۱۱
تگ ها :

واریس

همیشه همه چیز با هم اتفاق میافتد

همانکه تو گفتی ... واریس بغض گرفته‌ام به گمانم. آب نمی‌شود،‌ باز نمی‌شود ...

میدانی،‌ ممکن است تولد امسالم مصادف با paper talk باشد ..

  
نویسنده : باران ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٢/۸
تگ ها :