مثل موج‌ام. موجی که یک وقتی یک جایی شروع شده و میرود همینطور به نا کجا

موجی که وسط اقیانوس گیر افتاده. راه تمام نمی‌شود. جهت ندارد. چشمهایم را بسته‌ام و دلم گرس گرس می‌زند که «خدایا! درست باشد. همین باشد» و میروم ...

دلم بسته هیچ چیز نیست ... و بی همراهی سخت می‌آزاردم. بی همراهی و بیماری ... بیماری و بیماران ...

و همه آرزوهایی که در خودم باهشان کلنجار می‌روم ...

 

  
نویسنده : باران ; ساعت ٦:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/۱٢
تگ ها :