خانه‌تکانی

خانه قدم به قدم تمیز می‌شود

خانه اجاره‌ای که نمیدانم چقدر دیگر در آن خواهیم ماند

پشت مبل را من دستمال خیس می‌کشم و او خشک. هردو خسته‌ایم.

یادم می‌آید از ذوق همیشگی خانه تمیز کردنمان در آخر هفته‌های خلوت ژورا

می‌گویم:«چه لذتی دارد تمیز کردن خانه با هم، نه؟»

می‌گوید:«لذتش برای من خیلی کم شده، پیر شده‌ام.»

نگاهش می‌کنم. انگار راست می‌گوید ...

  
نویسنده : باران ; ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/٢٤
تگ ها :

آلو در گلو

مادربزرگ نازنین و دلبند من ...

مدت‌های مدید است (بقدر عمر من و یا بیشتر) که گوارش و بیشتر معده‌اش سر ناسازگاری دارد با او .

یک روز حالش را پرسیدم، گلایه کنان گفت: «هرچه می‌خورم انگار یک آلو سر معده‌ام نشسته‌است». از ترشای معده می‌نالید.

من امروز دومین روز آلویی‌ام را به سختی گذراندم و دلم برای مادربزرگکم بسیار تنگ است.

  
نویسنده : باران ; ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/٢٤
تگ ها :