برای خاطر حیوان‌ها

پرده صفرم:
خاطره محوی از کودکی. عنکبوت‌های چندش‌اور درشت در زیرزمین خانه. من و ترس زیاد و پسردایی کوچکترم که سوپر منانه پاهای عنکبوت‌ها را قیچی می‌کرد تا مرا مطمئن کند که آنها به من آسیبی نمی‌زنند. حتی یادم هست که عنکبوتی را آتش زدیم ... بله من!

پرده اول:
توالت فرنگی خانه کوچک من در بروکسل و عنکبوتی که زیر مخزن آب آن خانه درست کرده. هربار که سیفون را می‌کشم، عنکبوت تکانی می‌خورد و جابجا می‌شود. انگار سلامی و احوالپرسی‌ای.تنها کسی که در این تنهایی، واکنش‌هایش به بودن من واکنش‌هایی زنده است.

بارها توالت را شستم و هرگز نتوانستم حتی به خانه این دوست نازنین نزدیک شوم. چه برسد اینکه آواره‌اش کنم یا بکشمش. برایم عزت و احترام داشت. این موجود آرام چیزی از درنده‌خویی پیشین من نسبت به همنوعانش نمی‌دانست. اینجا خانه کرده بود و به قدر روزیش حشره میخورد. با من هم حرف میزد. همان تکانهای لرزانش را می‌گویم.

پرده دوم:
نشسته‌ام در گلابی، پراید قراضه مان، که هر روز ساعات زیادی را در باغ لارک و وسط خاک و خل است. میخواهم بروم سر کار. موجودی پشت فرمان تکان می‌خورد. یک بچه رتیل با پاهای پشم‌آلو. می‌ترسم اول. نمی‌دانم چکار کنم.
نمی‌خواهم بکشمش. فکر می‌کنم ولش کنم همین‌جاها برای خودش بچرخد. ولی خوب بزرگ که بشود خطرناک است. دستمال کاغذی را دورش می‌گیرم و می‌گذارمش بیرون.

عنکبوت را مثال زدم که خیلی نانازی و مورد پسند همه نیست. اما می‌توان بهش مهربان بود. وگرنه کیست که نداند وقتی به یک گربه غذا می‌دهی،‌اسیرش می‌شوی؟ یا وقتی مرغ‌ها جلوی پایت می‌دوند برای دانه،‌ دیوانه‌ات می کنند؟

نمیدانم از کی انسان مقابل و متضاد حیوان قرار گرفته و بعلاوه از کی هرچه متضاد انسان است حق زندگی ندارد.

بعضی به اینکه خدا عالم را مسخر انسان کرده و انسان اشرف مخلوقاتست و ...، استناد می‌کنند و برای حیوانات مرتبه پایین‌تری از وجود قائل می‌شوند و نتیجه‌اش این می‌شود که اگر از حیوانی چندشمان شد (که این زشتی و چندش هم تعریف ماست وگرنه همه آفریده‌ها در منشور آفرینش بی هیچ حرفی زیبایند) می‌توانیم سنگش بزنیم و دمش را بکنیم و بکشیم و ...

راستش همه اینها آدم را بیشتر از آنکه خلیفه خدا کند به فرعون شبیه می‌کند. از نگاه قرآنی، انسان اشرف مخلوقات و خلیفه خداست. خلیفه هم کارش و ظیفه‌اش این است که آنچه را که رییسش می‌خواهد انجام دهد و اخلاقش شبیه‌ترین به اخلاق رییسش باشد.

من شک دارم «انسان» زورمدار نسبتی با این خلافت داشته باشد.

  
نویسنده : باران ; ساعت ٧:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢۳
تگ ها :

تاریخ ناتمام عزا ...

چه شد پسر،‌ نمی‌دانم ...

آن همه بغض و گریه بی‌امان رفت به امان خدا پسر ...

یعنی انگار راحت شده‌باشم دیگر ...

انگار دیگر آویزان بین زمین و هوا نباشم ...

کسی هم دیگر زیاد راجع به تو نمی‌گوید ... از اشک دم مشک من هم خبری نیست ...

انگار در انتخاب میان بدترٍ و بد،‌ بدتر بلاکلیفی من بود و نبودن تو تنها «بد» بود ... و حالا به بد راضی‌ام کما فی‌السابق ...

می‌دانی پسر؟ اتفاق عجیبی افتاده‌است. یکهو ظرف یک هفته آمدی و همه‌چیز را به هم آشفتی و رفتی ...

ظرف یک هفته، من برایت خواهر شدم  و مادر شدم و ...و به اندازه چند خواهر اشک ریختم... هرچند حالا همه رفته است به امان خدا پسر ... اشک‌ها را می‌گویم ...

میدانی! خواهری جایی است ... جایی است در آن انتهای دل ... خواهری به امان خدا نمی‌رود ... خواهری می‌ماند به شکل درد، بغض،‌ صبر تلخ ... نمی‌دانم ...

اما می‌ماند...

حتی اگر کسی دیگر زیاد راجع به تو نگوید پسر ...

  
نویسنده : باران ; ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱٩
تگ ها :

عنوان ندارد

مرگ برایم بی‌شکل می‌شود وقتی به زندگی تو فکر می‌کنم
بی‌شکل می‌شود از آن دست که گویی هیبتش را گرفته باشند
مرگ بی‌شکل ... مرگ دربرابر زندگی تو تصویر به زانو افتاده وارفته‌ای است ...

در برابر تو

تو که همه چیز برایت طبیعی است ... خوب بودن،‌ درست و راست بودن،‌ شجاع بودن، استوارانه آدم بودن برایت طبیعی‌ است ...

همه آنچه که داشتن یک در هزارانش برای یک عمر فخر و مباهات من کافی‌است برای تو باندازه پلک زدن، باندازه راه رفتن، طبیعی است ...

منی که مرگ برایم همان سرود عزاست،‌ غمی بی‌اندازه است،‌ اتفاقی باورنکردنی است، من، به تو که اینقدر زندگیت تا آنسوی مرز مرگ گسترده است غبطه می‌خورم. ...

به این که چه آسان دلخون می‌شوم از همه سخت‌ها ... و دلخونی،‌توانم را می‌گیرد ... به تو غبطه می‌خورم که ایستادگی برایت طبیعی‌ است ..

اما باور کن دل ما اینجا خیلی خون است ...

  
نویسنده : باران ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٥
تگ ها :