من رشد نیافته

هر قدر هم که دیر به دیر بیام اینجا، اینجا هنوز جای امن حرف‌های منه...

وقتی اصطکاک با جامعه و آدم‌های اطرافم زخمی‌ام می‌کنه وشک می‌کنم به اینکه آیا من یه چیزیم خرابه یا ... . اصطکاک‌هایی که به سختی میشه سرش نشست و با آدمها حرف منطقی زد. برای اینکه برای خیلی از این ‌افراد، آنچه که می‌کنند کاملا بدیهی (بی‌نیاز از استدلال) و حتی انسان‌دوستانه است. اغلب حتی تصور می‌کنن که چه لطف عظیمی در حق تو کردن با رفتارشون در حالیکه به مهم‌ترین نقاط عاطفی و روحی تو تاختن. در حالیکه شعور تو رو نادیده گرفتن و نفهمیدن که برای تو شعورت (همون قدری که داری) همه چیزته، بودنته. این مجرمان همیشه بی‌گناه ... 

از مزخرف‌ترین خواص جامعه‌ای که من درش زندگی می‌کنم (و البته به عنوان یک عضو خودم هم به این خواص گرفتارم) پدیده شومیه به نام «تعارف». به نظرم هیچ چیز چندش آورتر از این نیست که افراد با تعارف کردن مثلا نیت تو را بخونن.

فرآیند تعارف رو به نظر من میشه اینطور خلاصه کرد که تو می‌خواهی رفتاری کنی، مثلا غذای بیشتری از سفره برداری، و «روت نمیشه». طرف مقابل با هوشمندی این رو تشخیص می‌ده و با ژستی انسان‌دوستانه تو رو آماج تعارفات خودش قرار میده که: «بردار»، تا تو به اون چیزی که میخواستی و روت نمی‌شده صراحتا انجامش بدی برسی.در اینحال تو باید چند بار بگی «ممنون، نمی‌خورم» و طرف مقابلت اصرار کنه تا نهایتا با تسلیم اجباری!! تو این پروژه با موفقیت به اتمام برسه.

این روی نسبتا زیبای ماجراست. اما از دید من این ماجرا روی دیگه‌ای هم داره که به جز تحقیر و توهین چیزی نیست. محتوای این رفتار اینه که تو آدمی هستی که از بیان موضع خودت و در خواست‌های خودت ناتوانی. تو نیاز به دیگران داری تا برای اموری در این حد پیش پا افتاده،‌به جای تو سینه سپر کنن و نجاتت بدن. به واسطه همین ضعف،‌تو آدم صادقی نیستی و رفتاری که نشون میدی («نمی خورم نمی‌خورم ها») با نیت درونی تو متفاوته.

در این میان،‌آدمی هوشمند و انسان‌دوست مقابل تو همه این‌ها رو تشخیص می‌ده و به فریادت می‌رسه.

به نظر من کل این فرآیند چیزی جز زشتی نیست، تحقیر یک فرد (تعارف شونده) از سویی و خودشیفتگی و خود بزرگ‌بینی فرد مقابل (تعارف کننده) از سوی دیگه.

تو چنین موقعیت‌هایی که من معمولا در موضع تعارف شونده قرار می‌گیرم، دلم می خواد فریاد بزنم و بگم از این رفتار بیزارم! من از این به ظاهر «محبت» متنفرم. من هرگز ادعایی نمی‌کنم (یا لااقل سعی‌ام اینه که نکنم) که دلم باهاش همراه نباشه. اینقدر باین دور کلیشه‌ای تعارف، بین دل و عمل من شکاف و شقاق ایجاد نکنین.
اما قطعا هیچ وقت این اتفاق نمی‌افته و من تا مدت‌ها باید از فشار این درد به خودم بپیچم.

اینجاست که فکر می‌کنم چیزی در من خرابه. من یا باید به این بازی حقیر تعارف تن بدم و بشم یکی از اون‌هایی که در یک سوی ماجرا هوشمند و نازنین و انسان‌دوستن و در سوی دیگه تحقیر میشن. یا باید اینقدر توانایی‌هام رو تقویت کنم که بتونم اون فریاد کذایی رو بدون رفتار خشن بزنم. یا بهتر از اون، بعد از ماجرا بشینم و سر همین چیز‌های بحث‌ناپذیر، باب بحث رو باز کنم .

آزاردهنده‌ترین بخش ماجرا اینه که معمولا این تعارفات از جانب افرادیه که خیلی دوست دارن و دوستشون داری. براشون مهمی و آرامشت رو میخوان. اما هرگز نمی‌دونن که رفتارشون چطور آرامشت رو بهم می‌زنه.

اگر بخوام به اصولم برگردم،‌ وظیفه من در قبال اون‌هایی که برام مهمن اینه که باهاشون حرف بزنم تا صاف صاف باشیم با هم. قطعا اینطوره که اونها خبر از اثر کارشون روی من ندارن. قطعا اینطوره که من هم خبری از اثر رفتارم روی اونها ندارم. باید حرف زد، حرف زد ....

این «من رشد نیافته» من تنها راه بلوغش گفتن و شنیدنه ...

  
نویسنده : باران ; ساعت ۳:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٢۳
تگ ها :