دلتنگی

دلم خیلی برات تنگ شده. چیزی که می‌تونم بگم همین یه جمله ساده است.

حدود سه ماهه که هروقت آهنگ هوای حوا (ناصر عبداللهی) رو می‌شنوم، تو میای توی ذهنم و دلتنگی برات دیوونه‌ام می‌کنه. کافیه اسم «دل» رو تو این شعر با اسم تو عوض کنم... 

دلم خیلی خیلی برات تنگه، می‌فهمی؟

راستی، امروز حنانه نازنینمون دنیا اومد ...

  
نویسنده : باران ; ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٩
تگ ها :

آزادی

میدانی؟ هنوز حرف زدن با تو برای من بهترین است.
از خوشحالی پرواز می‌کنم وقتی می‌بینم هنوز بلدیم به یکدیگر نقب بزنیم. بلدیم موضوع مورد گفتگویمان را بیرحمانه زیر و رو کنیم و در عین حال به هم لبخند بزنیم.

مهم نیست. آدم بعضی وقت‌ها میان حرف‌های سخت، آن حرف‌ها که سخت به جانش چسبیده‌اند، خوب گریه‌اش می‌گیرد. آدم می‌تواند گریه کند. اما گفتگو به قوت خویش جریان دارد. آدم وسط گریه چهره آرام تو را نگاه می کند که با مهربانی و در حالیکه همه آنچه را که نمی دانیم محبت است، تعصب است یا چه چیز دیگری در کیسه کرده‌ای، مثل یک نفر سوم به میدان صحبت‌هایمان آمده‌ای.

آدم وسط گریه آرام می‌شود. فکر می‌کند. منطقش را به چالش می کشد با تو که حرف می‌زند. آدم وسط گریه چیز یاد می گیرد.

آدم با تو که حرف می‌زند، احساس آزادی می‌کند. آزادی از همه گره‌های کور. از همه ملاحظات بی‌دلیل و بی‌پایه.

فردا ۲۳ آذر است راستی. ۶ سال است. ۶ سال است که آزادگی در گفتگو را تمرین کرده‌ایم. ۶ سال است که آزادی را تجربه کرده‌ایم. گفتن ندارد که چقدر به تو بدهکارم.  مبارکمان باشد.

  
نویسنده : باران ; ساعت ٦:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٢
تگ ها :

کلمات سرگردان

دیروزمان:

این مصحف حروف مقطع که ریخته
اجزای او به صفحه هامون حسین توست 

امروزمان:

هرکه به هرجا رسید، از کربلا رسید، به کربلا رسید، در کربلا رسید 

راستش، اگر چشمم هرازگاهی به جملات و اشعار وزین دیروزین نیافتد، بی‌معنایی غالب بر در و دیوار و مترو و اتوبوس این شهر دیوانه‌ام می‌کند. 
انگار کسی امروزین‌نویسان را زور کرده که بنویسند. انگار گفته‌اندشان که هرچه تکرار کلمات بیشتر باشد، هرچه کلمات غلنبه سلنبه را بیشتر کنار هم بچپانید، کلامی گهربارتر بیرون انداخته‌اید....

  
نویسنده : باران ; ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٢
تگ ها :

روزهای کار و زندگی

همین روزها که سفارت انگلیس اشغال شده، همین روزها که هوا باز در نبود دوسه‌ روزه بارندگی آلوده شده، در دُم آلودگی‌ها روی کوهپایه‌های البرز زیبا، من در اتاقی کارم را شروع کرده‌ام. 

در همین روزها، هنوز اثاثه تازه منتقل شده‌ام به خانه، در همه جا پخش و پلا است. هنوز اجاق گازمان نصب نشده و چایی یعنی کتری برقی و چای کیسه‌ای. یخچال به جای آشپزخانه در اتاق خواب است از برکت کابینت‌سازان دقیق. لباسشویی هم هیچ کجا جا نمی‌شود.

اما زندگی به زیبایی هرچه تمام‌تر در همین برف‌ریزه‌های کنار راه در جریان است. با تپه‌نوردی صبحگاهی به سوی اتاقی که می‌شود کنار بخاری‌اش نشست و مقاله خواند و اگر اینترنت راه بیاید، در جلسات سی‌ام‌اس شرکت کرد.

در چنین روزهایی، آدم برای یک لحظه، کاملا اتفاقی، چشمش به نوشته‌ای از آلوچه‌خانوم می‌افتد که در فقدان گودر عزیز همه را به وبلاگ‌نویسی دوباره دعوت می‌کند. همین دعوت، به آنی نتیجه‌اش می‌شود چرخیدن دستهای من روی صفحه کلید....

سلام زندگی! سلام شهری از آب!!!

  
نویسنده : باران ; ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٩
تگ ها :