دیگر نباشی

رسیده ام. اما خسته ام و دلتنگ ....

استخوانی در ران پای مرغ هست. استخوانی شبیه یک قاشق کوچک. قاشقی با دسته پهن.

یک روز که مثل همیشه با ولع این استخوان را می جویدم، تو نگاه کردی و خندیدی. گفتی «یکی دیگه هم اینجای مرغ رو خیلی دوست داشت». بابایم را می گفتی.

تو همینطور بودی. جزییات بی نظیری از آدم هایی که دیگر نبودند را بازگو می کردی. آدم هایی که شاید خیلی دیگرها به یادشان نبودند.

میخواهم بگویم من هم از تو جزییات بی نظیری در خاطرم نشسته است. دستهایت که همیشه پر انگشتر بود و تسبیحی که به عادت می چرخاندیش. از آن چرخشهای بازیگوش و سریع.
و پاهای لاغر و کشیده ات با آن انگشتهای برآمده. ترکیب سیگار و فلاسک چایی کنارت با تلویزیونی که هیچ وقت نباید خاموش می شد.
موهای انبوه و خوش حالتت. دنده هایت که بغلت که می کردم خودشان را به رخ می کشیدند.
لوطی منشی و دل و بزرگت. وسفره ات که هر وقت آمدم، ناشناسانی در اطرافش نشسته بودند.

دلتنگی کلمه کوچکی است. ما فقط عادت می کنیم به اینکه دیگر نباشی.

  
نویسنده : باران ; ساعت ٤:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٧
تگ ها :