دیگر با بغض پای مونیتور نشستن و کار کردن را خوب آموخته ام 
دیگر میدانم چطور وقتی چشم هایم تار  اشک است بنشینم و اسلاید درست کنم. به میتینگ ها وصل شوم و گزارش بدهم یا پایان نامه بنویسم و درونم سیر باشد و سرکه. میدانم چطور در دو دنیا همزمان زندگی کنم. دنیای آدمهای خوشبخت  که کمترین تصوری از آن یکی دنیا ندارند و آن یکی دنیا ... پوستم کلفت شده انگار. یعنی اگر همین گلودرد هم نبود، اگر کمرم که مثل همیشه از استرس خشک میشود و راه رفتنم را شبیه مردن میکند نبود، به کلفتی پوستم شک نداشتم.
روزی برای فرزندان نیامده ام خواهم گفت حکایت امروز روزی را ....
پنجشنبه ۱۲ خرداد ۱۳۹۰
  
نویسنده : باران ; ساعت ٢:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱٢
تگ ها :