جادوی گل ارکیده

گل ارکیده را تا به حال اینقدر از نزدیک نگاه نکرده بودم.

این روزها که بی‌حوصله از دانشگاه به خانه می‌آیم بی اختیار به این ۴ تا دانه گل سلام می‌کنم. دست من نیست. نگاه می‌کنند آدم را. و مثل جوجه گنجشکهای گرسنه دهانشان باز است. گاهی انگار گلایه می‌کنند که دیر آمد‌ه‌ای امشب یا صبح که می‌رفتی پرده‌ها را عقب نزدی که ما خورشید را ببینیم. و من عذرخواهی می‌کنم. از ته دل!

اول ۳ تا بودند. حالا ۵ تا غنچه دیگرشان هم باز شده. محشری کرده‌اند اتاق ۱۰ متری مرا. کارشان فقط نگاه کردن و نازریختن است. و هی توجه مرا جلب کردن.

یاد شازده‌کوچولو می‌افتم. در اخترک ده متری‌ام دلم به این گلها بند شده. 

تنهایی معنی‌اش را از دست داده از هفت روز پیش که من ۲۹ سالم تمام شد و این گلها مهمانم شدند. از هفت روز پیش که تو با هزار برنامه، مرا از دانشگاه به در خانه کشیدی تا از شگفتی خل شوم وقتی به جای کتاب‌خوانت، پستچی گلها را به من بسپارد. تا از زور خوشبختی بمیرم وقتی بدانم آن دور دورها دلی‌ هست که با من است. و اگر خودش اینجا نیست، گرمای محبتش را با ارکیده‌ها روانه خانه من کرده‌است.

این گلها جادویی‌اند. نگاهشان کن:

 

  
نویسنده : باران ; ساعت ٩:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۳۱
تگ ها :

نامه‌ای برای آمنه

در این ۶ سال آمنه،‌ دروغ چرا شاید فقط دقایقی به تو فکر کرده باشم. آنهم بر اثر خواندن خبر. آنهم بیشتر در حد دلسوزی برای تو و شاید چند بد و بیراه به مجید نه هرگز در حد اندیشیدن به نحوه مجازات مجید  .... 

میدانی آمنه! ما همه آدمهای دقیقه ۹۰ایم.  بعد از ۶ سال و در آستانه اجرای حکم، آمده‌ایم و بازی اسیدبپاش-اسیدنپاش راه انداخته‌ایم.

راستش به عنوان یکی از همین دقیقه ۹۰ایها، حتی تصور اینکه دوباره اسید دیگری بر چشم دیگری ریخته شود حالم را دگرگون می‌کند.  فکر اینکه اسید پاشی بازهم قربانی بگیرد، باز هم ... وبرای ماییکه هر ۶ سال یک بار به مسئله‌ای آنهم برحسب اخبار فکر می‌کنیم، اسیدپاشی اینقدر عادی شود که حتی خبرش در روزنامه هم دیگر تکانمان ندهد . این فاجعه‌ای است که همه از آن می‌ترسیم.

اینجا در منطقه‌ای در فرانسه، دختربچه ۱۶ ساله‌ای را ربوده‌بودند. مردم محله روزی را برای یک راهپیمایی آرام قرار گذاشتند. همگی عکسهای دخترک و گلی در دست، به سمت خانه او حرکت کردند. گلها را پشت در خانه گذاشتند، پدر و مادر را در آغوش کشیدند، گریستد و بازگشتند.

ما نبودیم در این سالها آمنه! ما هرگز جمع نشدیم که به سوی خانه‌ات حرکت کنیم، تو را در آغوش بگیریم و بگوییم که اگر همه آنچه را که برتو گذشته‌است نمی‌فهمیم، بر نیز نمی‌تابیم. ما که خدای «محکوم» کردن حرکات ناپسند عالمیانیم، در محکوم کردن اسید‌پاشی، هیچ نکردیم.
از همه ۱۷ باری که به اسپانیا رفتی و آمدی، هرگز نه با لبخند و نه با اشک در فرودگاه به استقبال و بدرقه‌ات نیامدیم تا به تو دل بدهیم و بگوییم قوی باش. 

بر ما ببخش آمنه! ما هنوز اول راه حرکات اجتماعی و مدنیتیم. بر ما ببخش اگر همه را از سیستم قضایی ناکارآمد ایران و غیره، متهم می‌کنیم الا خودمان را. نه انگار که این سیستم قضایی و غیره هم بخشی از ماست. نه انگار که مجید هم در میان ما بالیده است.

ما را ببخش آمنه و همینقدر که از تکرار فاجعه و رشد خشونت در جامعه‌مان مضطرب شده‌ایم را به فال نیک بگیر. همینقدر که به رفتارهای غیرانسانی «نه» می‌گوییم....

اما این «نه» به اسیدپاشی است نه به تو دختر جان! ما خفتگان تازه از خواب پریده که باشیم که تو را بکن و نکن بگوییم. مخصوصا که اندکی پس از این ماجرا تو را و ماجرایت را هم به خاطره‌ها خواهیم سپرد که طبیعت آدمی این است انگار.

اول از همه بر ما و های و هویمان بزرگوار باش و بعد اگر خواستی، اگر توانستی بر مجید...

با تکرار نکردن رفتار مجید،‌ کمکمان کن در راهی که برای نفی خشونت آغاز کرده‌ایم ... اگر خواستی ... اگر توانستی ....

 

  
نویسنده : باران ; ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢٤
تگ ها :

۲۹ ....

یه سال دیگه این موقع، باید برای همیشه با رقم ۲ در دهگان سنم خداحافظی کنم.

خلاصه که ما ۲۹ سالمون تموم شد دور از همگان در بلاد غربت.

اما وسط همین بلاد غربت، از تماسها و فیس‌بوکی جات که بگذریم که هرکدام شیرینی خودش رو داشت، آقای خانه از آنسوی مرزها، برامون گلی رو فرستاد به زیبایی سپیده و الحق و الانصاف که هرگز در زندگی اینطور غافلگیر نشده بودم

  
نویسنده : باران ; ساعت ٤:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢٤
تگ ها :

شجاع دل

صحنه‌ای بود آخر فیلم «شجاع‌دل» که قهرمان را بر تخته پاره‌ای از چند سو می‌کشیدند تا شقه‌اش کنند. 

حالا حکایت من است اگر  «مل گیبسون» را از روی تخته برداری و دل مرا بگذاری.

برای کودکش سوغات خریده‌ام. سوغاتی به وطن رسیده بود منتظر من که بروم و به دستان کودک بسپارم.  خودش و کودکش حالا به سوی دیگری از این گردالوی خاکی کوچیده‌اند. و دل من تا همانجا کش می‌آید و به سوغاتی که هرگز بر تن صاحبش نخواهد نشست می‌سوزد.

بماند که فرصت گفتگویی طولانی هم دیگر دست نخواهد داد. از آن گفتگوها که بوی فیس‌بوک و جی‌تاک و زهرمار ندهد. از آن صحبتها که اینفدر نزدیک هم بشینیم و اینقدر با حرارت حرف بزنیم که آب دهانمان بر هم بپاشد.

آه خدا .... می‌گویند روز قیامت تو ذره‌های انسانها را جمع می‌کنی و دوباره می‌سازیشان. من قول دلم را که امروز هر تکه‌اش گوشه‌ای است، همین حالا از تو می‌گیرم. می‌گویند آن روز همه همدیگر را از یاد می‌برند و به هرسو گریزانند. من به دنبال تکه‌های دلم خواهم دوید تا سرهمش کنم تمام و کمال .... 

وای خدا ....

  
نویسنده : باران ; ساعت ۳:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱۸
تگ ها :