بندهای نادیدنی

امروز بعد از غروب زدم از خانه بیرون. دنبال قهوه‌خانه دنجی، جایی که بشود قدری نشست ...

شهر خلوتی‌اش را به رخ می‌کشید و باد تیز و سرد در گوشم می‌پیچید. سر خیابان چشمم به ترامی افتاد که یکراست به خانه تو می‌برد مرا. ایستاده پشت چراغ قرمز، دودل شده بودم که سرشبی بی‌خیال این  شهر خلوت و کافه‌های نیمه تعطیلش بشوم. راهم را کج کنم به خانه تو. تو که دلت همیشه آنقدر گرفته بود.... تو که همیشه آنقدر مهربان می‌بوسیدی‌ام و تکیه کلامت بود: خیلی بدجنسی!

تو که دلت خانه و زندگیت را می‌خواست ... تو که صبورانه با همان مبل دراز روبروی تلویزیون و برنامه‌های بی‌محتوایش کنار آمده‌بودی... آخ که چقدر دلم خانه‌ات را می‌خواست ....

بندهایی به پاهایمان بسته‌اند. بندهایی ... بعضی می گویند عقل است و شرط عقل ... نمی‌دانم! موجودات غریبی شده‌ایم ما ... خودمان خودمان را باز‌می‌داریم ....خودمان دلمان را با همه دلتنگی‌هایش، با همه ‌آنچه میخواهد و سخت می‌خواهد می‌کُشیم ....

سوار نشدم. به خانه‌ات نیامدم. در یکی از معدود مغازه‌های باز شیرینی‌اکی خریدم و در همان هوای سرد برگشتم.

بعدها اگر عمری باشد و ببینیم همدیگر را، خواهم گفت که عجب سرم شلوغ بوده‌است. و البته خیلی به یادت بوده‌ام و اما امان از این گرفتاری .... هرگز نخواهمت گفت که در یک دودلی کشنده، وقتی خانه تو، دیدن تو، آنقدر نزدیک بود و در دسترس، من چطور علافی و پرسه زدن در خلوتی شهر را برگزیدم به ملاحظاتی ... نخواهم گفت ... نخواهم گفت که چه بدآیندی دارم از این منٍ ملاحظه گر، منٍ ترسو ....

  
نویسنده : باران ; ساعت ٢:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٦
تگ ها :

ما و بستگی‌ها

اه! یعنی الان من باید دقیقا چه خاکی تو سرم بریزم؟

گزارشی رو میخوام تهیه کنم از روند کارهای مجله فیزیک. از اون قسمتش که به من مربوطه. گزارش رو باید تا امشب برسونم به سردبیر.

بعد چون فکر می‌کردم (البته کور خونده بودم) که می‌شه از تکنولوژی ۱۰ سال پیش به اینور (که موجودیست به نام اینترنت) برای کار استفاده کرد، این گزارش رو گذاشته بودم روی گوگل داکیومنت و با سردبیر و هیات دبیران به اشتراک گذاشته بودم. تا همگی در جریان به روز شدنش باشن و منم هرجا اتصالی به شبکه موجود بود، بتونم این فایل رو ویرایش و به روز کنم.

امروز گوگل فقط سرویس گوگل‌خوان و ایمیلش بازه و بخش داکیومنت و تقویم و ... بسته است.

بنده فقط می‌خوام عرض کنم که به خدا عده‌ای وجود دارن که از این ابزارها برای کار استفاده می‌کنن. کار !!!!!

  
نویسنده : باران ; ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱٦
تگ ها :

ناپایداری

امروز شادی عجیبی با من بود. شادی اینکه بالاخره خونه و زندگیم رو روال افتاده و می‌تونم روی کارم متمرکز بشم. 

قرار هم بود با یکی از همکارها بنشینیم و یه سری کار برای اندازه‌گیری خاصی در سی‌ام‌اس انجام بدیم.

شادی من خیلی طولانی نشد. چون متوجه شدم که پروتکل اینترنتی SSH که کار ما بهش وابسته است و عملا تنها از این راه می‌تونیم کار کنیم، کاملا بسته شده. یعنی کند نیست (مثل همیشه) بلکه کاملا بسته است.

این به این معنی نیست که سرعت اینترنت امروز کم شده باشه. چون مثلا امکان رسیدگی به نامه‌ها و ... وجود داره. این چیزها معمولا ازطریق پروتکل‌های رایج‌تری مثل http انجام می‌شن. اما به این معنی هست که من امروز باید با یه مشت سماق سر خودمو گرم کنم چون امکان کار ندارم.

  
نویسنده : باران ; ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱۱
تگ ها :

رویای برف‌

نمی‌شد این برف تو تعطیلی آخر هفته می‌اومد؟

نمی‌شد این کوه‌های برفی تهران که تو هوای تمیز بعد از برف مثل الماس می‌درخشن و دل می‌برن، تا آخر هفته هم همینجوری می موندن؟

دیروز پاهام سست شده بود که مسیرمو از محل کار کج کنم به کوه‌های توچال یا هر کوه دیگه‌ای. برم رو برف‌ها جای پا بندازم و با صدای قرچ و قرچ برف و یخ‌زدگی پاهام از لذت دیوونه بشم. بعد یه جا که پهن‌تر و صاف‌تر باشه روی برف‌ها دراز بکشم و آسمون تمیز رو تماشا کنم. بعدشم اگه هنوز حالم اونجوری بود که فکر می‌کنم، یه شکم سیر گریه می‌کردم.

آخه تو هوای آلوده کی گریه‌اش میاد؟ منظورم از اون گریه خوباست ها! از اون‌ها که بعدش فکر می‌کنی روحت دزدکی اومده بیرون و یه نفسی کشیده. تو هم می‌تونی با همه حجم ریه‌هات تنفس کنی.

اما همه‌اش خیالات بود. راهم از محل کار کج نشد. الان هم دوباره اون ابر سرخ آلوده روی کوه‌ها رو گرفته. گلوی من هم می‌سوزه و همه‌اش تشنه‌امه از آلودگی.

پیشنهادم به خدا اینه که یه بخشی از این برف‌ها رو نگهداره برای شب قبل از روز‌های تعطیل ... 

  
نویسنده : باران ; ساعت ٢:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۸
تگ ها :