صبر

وقتی بدحالی آدم کش پیدا می‌کنه،

مثلا وقتی که یکی دوماهی متصل مهاجرتش طول می‌کشه و هنوز تو جای جدید احساس تعلق نداره،

وقتی تنهایی، حتی از نوع دلچسبش، زیاد از حد و اجباری میشه

وقتی همه صداهای آشنا رو فقط میشه از پشت سیم شنید

وقتی آدم پولش ته کشیده و هنوز بعد از ۱۱ روز حقوقشو پرداخت نکردن و کارش میشه هی به حسابش سرک کشیدن ...

وقتی در عین حال آدم نمی‌تونه کوتاه بیاد و میخواد کارشو عالی انجام بده، شاید فقط برای اینکه بگه چقدر سرسخته،

وقتی توی همین اوضاع خبرهای بدی مثل از دست رفتن دوستها، شکستن دل مادرهاشون به آدم می‌رسه ...

توی همه اینها فقط باید صبر کرد. اونهایی که به خیلی سخت‌تر از اینش صبر کردن و شیرینی آرامش بعدش رو دیدن، میدونن من چی می‌گم.

میشه رفت و دوید و تو دویدن هی فکر کرد ... میشه تن رو حسابی خسته کرد، اونقدر که به تشک نرسیده  بخوابه ... میشه ....

اما بالای همه اینها، باز هم باید صبر کرد ... صبر .... 

  
نویسنده : باران ; ساعت ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٢
تگ ها :

سینا ....

فرقی هم می‌کنه؟

مثلا اگه بگم سه سالی از من کوچیکتر بود.
بگم مادرش ۴ سال دبیر شیمی من بود و از بهترین دبیرهایی بود که داشتم.
بگم خواهرش ۴ سال همکلاسی‌ام بود.
بگم تنها خاطره نزدیکی که ازش دارم مال سال دوم دبیرستانم بود. سالی که همگی با هم  با یه مینی‌بوس لک‌لکی رفتیم ساری که تو مسابقات قرآن شرکت کنیم.
که وقتی سر موضوع کارهامون کل‌کل می‌ردیم با‌ آرامش ذاتی‌اش میگفت: «فقط عدل الهی»

عدل الهی ....  موضوع کارش بود ...

فرقی هم می‌کنه که بگم یه سه سال بعد از من اومد شریف؟ یا بگم آخرین بار پدر و مادرش رو پارسال روی پل عابر دم دانشگاه دیدم. به گمونم برای جفت و جور کردن کارهای یکدونه پسرشون اونجا بودن.

فرقی نمی‌کنه. هیچ فرقی نمی‌کنه ... نه! من نمی‌شم دوست نزدیک سینا. من همون دانش‌آموز مادرش و یا همکلاسی خواهرشم. اما نمی‌تونم نگم چه بغضی به گلوم نشست، نگم که از شدت شوک حالت تهوع گرفتم وقتی این خبر رو دیدم:

http://www.theeagle.com/local/Aggie-s-name-who-died-in-crash-released

 

  
نویسنده : باران ; ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱٤
تگ ها :

مرگ زودرس

ژان کریستف میخوانم. دوباره رومن رولان خوانی که نشئه ام می کند. از دیروز عبارتی در این کتاب دیوانه‌ام کرده، مرا ترسانده‌است.

«بیشتر مردم در بیست-سی سالگی می‌میرند و اگرچه به ظاهر زنده می‌مانند اما دیگر چیزی یاد نمی‌گیرند. انعکاسی از گذشته خود می‌شوند و در سالهای بعدی خودشان را تکرار می‌کنند. ماشین وار آنچه را پیشتر در بیست-سی سالگی یاد گرفته‌اند ناشیانه و به بدترین شکلی به نمایش در می‌آورند

به خودم نگاه می‌کنم که سه چهارماهی دیگر ۲۹ سالم تمام می‌شود. و به کلاف در هم تنیده اندیشه‌های ناتمام که نیمه‌کاره رها شده‌اند. می‌بینم که نسبت به خیلی چیزها، حرفی، ایده‌ای ندارم و اگر بخواهم در جمعی اظهارنظری کنم باید ابتدا در کمد ذهنم این کلاف بزرگ به هم پیچیده را به کناری بگذارم و بعد دستم را تا آن اعماق لای خرت و پرت ها و اندیشه‌های قدیم فرو کنم بلکه چیزی بیابم. نکته این است که آنچه می‌یابم اثر سالیانی دور و دراز انگار بر آن مانده است. کهنگی‌اش به من دهن کجی می‌کند چنانکه رویم نمیشود بیانش کنم.
وانگهی، متاسفانه یا خوشبختانه در این حد خودآگاهی دارم که بدانم این اندیشه دیگر مال من نیست. من عوض شده‌ام. یک جایی، یک زمانی نگاهم تغییر کرده است. اما نرسیده‌ام نگاه جدید را بپردازم. قدری اندیشیده‌ام و نخی رشته‌ام و بعد نخ اندیشه ناتمام را به همان کلاف افزوده‌ام و همیشه بنا بوده روزی به آن فکر کنم و آن روز هنوز نرسیده‌است.

نگرانم. بسیار نگران مرگ خویشم از همان مرگها که در بیست-سی سالگی به سراغ آدم می‌اید و الباقی زندگی آدم می‌شود نمایش ابلهانه آنچه در بیست-سی سال اول آموخته و اندوخته.

 

  
نویسنده : باران ; ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٦
تگ ها :