ر.ی.ی.س ج.م.ه.و.ر سویس

یک بار در یک جمعی، یه ژورنالیست که مجری برنامه هم بود یه مرتبه پرسید: "در جمع حاضر کسی میدونه که رییس جمهور سوییس الان کیه؟"
نکته عجیب برای من این بود که حتی یک نفر هم دست بلند نکرد! بعد مجری برنامه اسم رییس جمهورهای یک سری کشور اروپایی رو پرسید و برای هرکدوم حداقل یک جواب صحیح شنید.

نکته این‌جاست که کشور کوچک سوییس، ٧ رییس‌جمهور به طور همزمان داره. هرسال یکی از این هفت نفر، این جمع رو نمایندگی می‌کنه.
علت بیش از یک بودن رییس جمهور هم (چرا ٧ تا رو نمیدونم) رو هم اینطور بیان می کنند که قومیت سوییس-آلمانی بیشترین جمعیت رو در سوییس تشکیل می‌ده. محدود کردن تعداد روسای جمهور به یک به این معناست که در بیشتر موارد کسی که مورد نظر قومیت سوییس-آلمانی باشه انتخاب خواهد شد و باین ترتیب در حق بقیه قومیت‌ها اجحاف می‌شه.

 

لینکهای مرتبط:

رییس جمهور (نماینده) کنفدراسیون سوییس

 

 

  
نویسنده : باران ; ساعت ٩:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱۳
تگ ها :

زبان سوییسی!

این زبان همونطور که در نوشته قبلی دیدید عملا وجود نداره. یعنی در کشور کوچک سوییس هیچ زبانی زبان رسمی نیست. شبکه‌های اصلی به هر زبانی برنامه دارند.  نامه‌های اداری و ... بسته به زبان مردم منطقه نوشته می‌شوند. برنامه قطارها بسته به منطقه‌ای قطار ازش عبور می‌کنه، به همون زبان‌ها اعلام میشه. درسهای عمومی به زبان محلی تدریس می‌شوند و ... .

در عین حال، چون این مردم با همین تنوع زبان، تبعه یک کشور واحد هستند باید راهی برای برقراری ارتباط با هم داشته‌باشند. برای این منظور در کنار انگلیسی که به هرحال مورد نیازه، هر دانش‌آموز موظفه غیر از زبان مادریش، یکی از زبانهای رایج سوییس رو به انتخاب خودش (و یا با تشخیص مدرسه) خوب یاد بگیره. یاد گرفتن زبانهای دیگه اختیاریه.

با بعضی دوستهای سوییسی‌ام که صحبت می کنم اذعان می‌کنند که خیلی از ریزه‌کاریهای زبانی رو که در مدرسه یاد گرفتن، یادشون نمونده. یعنی ممکنه موقع حرف زدن کلمه مناسب پیدا نکنند، غلط گرامری داشته باشند یا به هر حال خیلی روان صحبت نکنند. اما در عین حال این رو هم می‌گن درک مطلب خیلی خوبی دارن و می‌تونن به راحتی با سوییسی‌های ناهمزبان ارتباط برقرار کنن.

----------------------------------------------------------------------

تصور می‌کنم اگر کسی که همزبان من نیست به منطقه‌ مادری من بیاد در همین حد که بخواد دست‌وپا شکسته به زبان من حرف بزنه، حتی اگه فقط بگه سلام!، من با رغبت بیشتری سعی در فهمیدن حرف‌هاش خواهم کرد. اگر چند کلمه ای از زبونش بلد باشم، قطعا بهش خواهم گفت.
در حقیقت همون یکی دو کلمه هر چند غلط، ناخودآگاه به یک سری رمز آشنایی و دوستی تبدیل میشه و یه‌جور بیانگر اینه که ما به عنوان دو انسان داریم سعی می‌کنیم مرز زبان رو زیر پا بگذاریم.

به‌ یاد سفرهام به مناطقی از ایران میافتم که زبان رایج مردمش  زبان من نبود. البته از اونجایی که در ایران فقط فارسی زبان رسمیه، اون مردم حرفهای من رو می‌فهمیدند و سعی می کردن به بهترین وجهی کمکم کنن. اما من از این ارتباط یک‌طرفه خیلی راضی نبودم و نیستم. به نظرم میاد که در این ارتباط اگر من هیچ تلاشی نکنم که زبان اون مردم رو ولو در حد سلام و علیک یاد بگیرم، حداقلش بی‌انصافیه و حداکثرش خودبرتربینی و نتیجه‌اش هم جز بی‌قوت شدن یک ارتباط به نظر من حیاتی، چیزی نیست.

نکته جالب توجه برای من در زبان سویسی‌ها همین "بی‌زبان رسمی بودن"شونه که باعث شده مردم به یاد گرفتن زبان همدیگه احساس نیاز کنند.

برای مثال من اگر روزی بنا باشه در ایران جایی کار و زندگی کنم که زبان رایجشون فارسی نیست، خیلی احساس نیاز به آموختن زبان اون محل نمی‌کنم چون زبان من زبان رسمیه و شاید این توقع رو داشته باشم که مردم اون منطقه باید حرفهای من رو بفهمند.

خیلی وقت‌ها به این فکر می‌کنم که انگلیسی برای زندگی کاریم لازم بود. زبان مردم فرانسه رو هم در حد "رفع نیاز" یادگرفته‌ام. اما دریغ که یک "سلام" خشک و خالی رو به هیچ زبا محلی ایران بلد نیستم.

شاید اگه روزی فرزندی داشته‌باشم، درکنار انگلیسی که فکر می‌کنم یادگرفتنش از واجباته، راهی رو براش باز کنم که اگه علاقه داشت با دیگر زبانهای رایج در ایران، حداقل اونهایی که عده زیادی از هموطن‌هاش به اون زبان حرف می‌زنند، آشنا بشه.

 

 

لینک‌های مرتبط :

آموزش عمومی در سوییس


  
نویسنده : باران ; ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٧
تگ ها :

پیش‌درآمد!

زندگی در جایی که وطنت نیست، چیزهای زیادی یادت می‌ده. من این آموزه ها رو به دو دسته تقسیم می‌کنم: یکی چیزهایی که یاد می‌گیری و عملا در شخصیتت تغییر ایجاد می‌کنند و یکی نکاتی که از نزدیک درباره کشور میزبانت می‌فهمی.

من درمورد این دومی خیلی محتاط هستم. دوست ندارم شناختم از کشور میزبان ختم بشه به جمله‌هایی که فقط کلی گویی هستن و حاوی عباراتی هستند نظیر "این سوییسی‌ها، کلا ..." یا "اساسا در سوییس ...". دوست دارم همیشه حواسم باشه و این نکته رو به خودم گوش‌زد کنم که شناخت من از "سوییس" یا حتی از ژنو، خیلی از محدوده کاریم فراتر نمی‌ره و از تعمیم دادنهای بیجا چه در راستای تمجید و چه انتقاد، پرهیز کنم.

از اینجا به بعد، یکی دو سه پست راجع به دو نکته این کشور که توجه من رو جلب کرده خواهم نوشت و سعی می کنم مستند حرف بزنم.

برای مقدمه، توصیف سوییس در ویکی‌پدیا رو عینا اینجا می‌آرم:

سوئیس (به فرانسه: Suisse، آلمانی: Schweiz، ایتالیایی: Svizzera) با نام رسمی کنفدراسیون سوئیس، کشوری است در اروپای غربی که از شمال با آلمان، از شرق با اتریش و لیختنشتاین، از جنوب با ایتالیا و از غرب با فرانسه همسایه است.

این کشور ۷٫۵ میلیون نفر جمعیت[۱] و مساحتی بالغ بر ۴۱٬۲۹۰ کیلومتر مربع دارد.[۲] سوئیس کشوری است با سیاست جمهوری فدرال و از ۲۶ ایالت تشکیل شده‌است که «کانتون» خوانده می‌شوند.

پایتخت سوئیس شهر برن است و قطب‌های اقتصادی این کشور دو شهر جهانی ژنو و زوریخ هستند. سوئیس یکی از ثروتمندترین کشورهای جهان است و درآمد سرانه در این کشور با ۳۹٬۰۰۰ دلار برای هر نفر[۲] از بالاترین‌ها در جهان است.

سوئیس کشوری چندزبانی است و در آن چهار زبان آلمانی، فرانسوی، ایتالیایی و رومانش به رسمیت شناخته می‌شوند.

سوئیس دارای سابقهٔ طولانی بی‌طرفی در مناسبات جهانی است به طوری که این کشور از سال ۱۸۱۵ تاکنون وارد هیچ جنگی نشده‌است. این کشور مقر بسیاری از سازمان‌های بین‌المللی چون صلیب سرخ و سازمان تجارت جهانی است. یکی از دو دفتر اروپای سازمان ملل نیز در این کشور و در شهر ژنو قرار دارد.

تاسیس کشور سوئیس در تاریخ ۱ اوت ۱۲۹۱ ذکر می‌شود و این روز در سوئیس تعطیل ملی می‌باشد.

  
نویسنده : باران ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٧
تگ ها :

دوست داشتم بودم

دانشجویان دکتری گرامی
 
با سلام
 
 
در جلسه ای که امروز با بعضی از دانشجویان برگزار شد قرار شد که از این به بعد عصر چهارشنبه های اول هر ماه برای گپ و گفت وگو و آش رشته خوردن دور هم جمع شویم. چهارشنبه آینده پنجم آبان ماه ساعت چهارونیم بعداز ظهر اتاق شورا اولین جلسه برگزار می شود. 
 
ضمنا هزینه آش رشته به صورت سرانه تقسیم می شود. 
 
از اعضای هیئت علمی دیگر هم هرکسی که حضور داشته باشد و مایل باشد دراین جلسه شرکت می کند.
 
کریمی پور    
                          
این یک رییس دانشکده است. مقایسه می‌کنم با اونیکه می گفت:
«وقت منو نگیرین. وقت من طلاست»
 دقت کنین که هدف دانشجوها هستن. اعضای هیئت علمی هم دوست داشته باشن میونن بیان.
هرگز یادم نمیره غروبهای طولانی رو که همین استاد عزیز ما روی زمین دانشکده صبقه اول کنار بچه‌ها چهارزانو می‌زد به گپ و گفت.
یادم نمیره تنها استادی بود که جلسات چایی-فیزیک نوپای ما رو میومد و ما رو که حتی نمیدونستیم راجع به چی حرف بزنیم از افتادن زودهنگام به دام موضوعات غلنبه‌سلنبه‌ای مثل ابرتقارن و ... حفظ می‌کرد.
یکی از اولین سوالهایی که از همه‌مون کرد این بود که کدوم یکی از شما دوست دارین ستاره بشین؟ یا اینکه چه سازی رو دوست دارین؟ ...
اینها و کلی خاطره دیگه توی ذهنم میاد تا به خودم یادآوری کنم که این نامه آخری هم فقط یک ژست مدیرانه نیست که بگه :
«ببینید من به فکر شما هستم».
بازگو کننده یکی از اصلی‌ترین دغدغه‌های دکتر کریمی‌پوره.
ممنونم استاد ....

 

  
نویسنده : باران ; ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱
تگ ها :