کوچک ها

ما دلمان را به کوچک ها خوش می‌کنیم ...
دست در دست هم زیر نور مهتاب، پیش چشمان رازدار درختان زرد و بلند که دوسوی خیابان به آسمان گردن کشیده اند، راه میرویم.
تکرار می کنیم ... برقص انگار هیچ کس نمی بیندت ... بخوان انگار هیچ کس نمی نیوشدت ... و من هرچه را سالیان است در سینه انباشته‌ام، به فریادی بیرون میریزم. بزم رازدار درختان است ...

و ما رویا می بافیم... از روزهایی که خانه‌ای خواهیم داشت پر از قفسه‌های کتاب و میزی کوچک با یک چراغ مطالعه ... خانه‌ای کوچک کنج یک حیاط ...

می شود در یک بعد از ظهر طولانی پشت آن میز کوچک چوبی نشست و یک دل سیر کتاب خواند و چای نوشید. می‌شود صدای دوره‌گرد را شنید و  مطمئن بود که در بیرون، همه شاد و بی دغدغه به زندگی روزمره‌شان مشغولند. همه دلهایشان از محبت لبریز است. بچه می‌زایند، بچه‌هایشان را عروس و داماد می کنند،‌ کتاب می‌خوانند، پیر می‌شوند ... و زندگی آرام است و خواندن و دانستن بهترین کار ...

راه میرویم در این آستانه غروب و من دلم عجیب آن میز چوبی را می‌خواهد و آن خانه را که نه میدانم کی است و نه میدانم کجاست ...

 

  
نویسنده : باران ; ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٦
تگ ها :