اخبار .... اخبار .... اخبار ....

مصر، تونس، الجزایر .... نگرانی ... اضطراب ....

این وقت‌ها که‌می‌شود ... این وقتها که از اضطراب خناق میگیرم، دنیایم دوتا می‌شود... خواب ... خوابها ....

می‌دیدم که جماعتی در خیابان راه می‌روند ... دسته‌گلهایی را مخفیانه در دست گرفته‌اند.... راه میروند و باز مخفیانه دسته‌گلهایشان را در کنار خیابان جا می‌گذارند .... همه آرامند. ساکت ... انگار که روزه سکوت داشته باشند یا قرارشان برسکوت باشد ... انگار زبان اعتراضشان این باشد ... دسته‌گل ... در خیابان ....

من همانجا به کتاب تاریخمان فکر می کنم... انگار روزهایی بوده که مردم به ارتشی‌ها گل میداده‌اند... می‌گفتند گل برگلوله پیروز شده بود ... انگار میدیدم که شدنیست ...

بیدار می‌شدم.... دنیای دیگر ... مصر را خشونتی برداشته بود که مرا می‌ترساند .... ماشینهای سوخته ...

 

و باز خواب ... پیش خانواده‌ای رفته بودم که جوانشان رفته بود و خبرش بازآمده بود. می‌گفتند شهید داده‌اند...

شهیدشان به خانه برگشت ... خواب است دیگر... یکی که زنده نیست، زنده‌گونه می‌آید...

شهیدشان سینه پیراهنش را باز گذاشته بود. روی سینه‌اش با خطی خوش چیزهایی نوشته بودند و من میدانستم کلام عظیمی است ...
یکی در آسمان سینه شهید را می‌خواند .... من به صدای خواننده می‌گریستم ... تکرار می‌کردم : خدایا یعنی تو می بینی؟.... می‌بینی؟....

دلم همه راهپیمایی های پر از گل بی‌شهید را می‌خواست ...

بیدار می‌شدم و باز سیل اخبار ....

 

 

میدان تحریر بعد از استعفای مبارک

  
نویسنده : باران ; ساعت ٤:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٢٤
تگ ها :