عکسهای لعنتی

یکی نام تو رو  روی یک عکس قدیمی تو فیس‌بوک برچسب می‌زنه.

عکسی از ۷ تا دختر شاد و خندون. یه قدری خنگول ... خودتو می‌بینی. تپل‌تر از حالا. ابروهای پر که تو عکس سیاه میزنه. با یه سبیل نه چندان پر و پیمون. داری با خنده دوربین رو نگاه می‌کنی ....

درحد مرگ دلت برای خودت تنگ میشه... اون خودت که ۸ سال پیش دنیا رو میدید. اون دنیایی که ۸ سال پیش میدیدی... اونهمه چیزهایی که فکر می‌کردی مهمند و دردند که داری تجربه‌شون می کنی. همون چیزهایی که درگوش مژگان می‌گفتی. همون چیزهایی که حالا از فکر کردن بهشون خنده‌ات می‌گیره.  
اونهمه چیزهایی که اون‌موقع یه خنده بهشون میزدی و می‌گفتی برن به جهنم و حالا داری باهاشون زندگی می‌کنی.

دانشجوی لیسانس بودی و حالا داری دکتر میشی. دختر موشکاف تیزبینی بودی که رفتار هر جنبنده اطرافشو تحلیل می‌کرد و ذوقمرگ این بود که چقدر بقیه رو می‌فهمه. با اعتماد به نفس حرف زدن هنرش بود.

شدی یک زن که با سلول سلولش زندگی دونفره‌شو، همسفر زندگیشو دوست داره و همه اون مهارتهاشو صرف این کرده و می‌کنه که همین کتاب قشنگ دم دستشو کامل بخونه.  دیگه تحلیل رفتار بقیه براش لطفی نداره. حتی به نظرش اینطور موشکافی اخلاقا درست نیست. کم حرفه و حرفهاش با آدمهای دوروبرش، زود ته می‌کشه. 

هردوی اینها تویی. میخوایی، باندازه دنیا میخوایی که برگردی همون سه روز اردو رو، همون لحظه‌ای رو که ازش عکس گرفتی یه بار دیگه تجربه کنی.

دلت برای دوتا از دوستهات که بخشی از هزینه سفرت رو قبول کردن باندازه یک دنیا تنگ میشه. برای حسی که مدتهاست تجربه نکردی. برای یه دوست که هیچوقت الکی قربون و صدقه‌ات نمیره، اما دوستیش اینقدر واقعیه و اینقدر شفاف که حاضر میشه تو همون دارایی محدود دانشجویی کاری کنه که تو از جمعی که دوست داری محروم نشی.

کوچیک تربودی اونروزها. ولی دنیا خیلی بزرگ بود و آدمهای تو، خیلی بزرگتر.

بزرگ شدی. با یه آدم خیلی بزرگ یه خونه ساختی که توش و فقط توش دنیا بزرگه.
بیرون دنیا خیلی کوچیک و زشته دختر. آدمهای بزرگش هم هرکدوم یه جایی‌اند که دست تو بهشون نمیرسه. 

۴ صبح میشه و تو خوابت نمیبره. مژگان و زهرا و دانای اون عکس رو دهها بار بغل می‌کنی. دلت برای اون آدمهایی که به خودشون می‌گفتن «اسکل» و از «اسکلی» خودشون شاد بودن پر میزنه.  دلت برای خودت ....

 

 

 

پی‌نوشت: مژگان! یه روز توی یه عکس اسمتو برچسب می‌زنم. یه عکسی که نذاره تاصبح بخوابی ... مژگان! هیچ کس غیر از تو نمیتونست کاری کنه که من بیام سراغ این صفحه. وتازه بیام و خودم رو بنویسم و از در و دیوار اراجیف نبافم. مژگان! ... دلم برات تنگ شده ...

 

  
نویسنده : باران ; ساعت ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢٤
تگ ها :