بیخ گلویت می‌چسبد این استرس وحشی که نمی‌دانی چطور خودش را جای بغض جا می‌زند ...

ایستاده روبرویم و از مراحل بعدی تزم می‌گوید و من از شدت استرس میخواهم بالا بیاورم ... سعی می کنم فکرم را متمرکز کنم و به حرفهایش گوش کنم ...
نمی‌شود. نمی‌توانم. اما صدای خودم را می‌شنوم که به حرفهایش جملات معترضه مربوطی اضافه می‌کنم و او تایید میکند.

سوال ساده‌ای از من می‌پرسد و بعد مثل همیشه می‌گوید این تز توست نه من ...
انگار که با این جمله آخری فحشم داده باشد. بغضم توجیه خودش را پیدا می‌کند "اصلا همه‌اش مربوط به این رفتار غیردوستانه‌اش است. رفتار اضطراب‌آفرینش..."  و میدانم که دارم تند می‌روم. می‌دانم که راست نمی‌گویم. لااقل همه‌اش راست نیست ...

می‌رود و من با دلشوره نمودارهایم را بالا و پایین می‌کنم. به همه‌شان بی‌اعتمادم. برای بار صدویکم چک می‌کنمشان .... "میدانم یک جایی یک خطایی را مخفی کرده‌اید که آخر سر حال مرا بگیرید و آبرویم را ببرید. خودتان نشانم بدهید دیگر لامذهب‌ها ..."

حالم بد می‌شود. دوست دارم واقعا مریض باشم و بروم خانه ... هی بین تخت‌خواب قوری چایی روی اجاق رفت و آمد کنم و یک نفر هی بگوید "آخی! تو باید استراحت کنی. "یا بپرسد: "بهتر شدی؟"
آخ چرا این استرس تمامی ندارد؟ ای لعنت به این فیزیولوژی .....

  
نویسنده : باران ; ساعت ٢:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٥
تگ ها :

آقای ربات

امروز و فردا و پس فردا، من تو سی‌ام‌اس شیفت دارم و به نظر میاد قراره خوش بگذره.
اینجا یه ربات هست که قبلا گاهی یه پیغام می‌داد که مثلا:

  DAQ initializing یا ECAL went to error

شنیدن این جملات از زبون یه ربات عجیب نیست. اما در این یک ماهی که من نبودم برنامه این ربات پیشرفت کرده و کاملا موقعیت رو توضیح میده. این پیشرفت تا به اینجا رسبده که مثلا وقتی خطایی رخ میده، ایشون می‌فرمایند:

I have no idea what happened to the DQM!

وقتی همه چیز روبراهه، بعد از پیغامش آهنگ شاد پخش می‌کنه و وقتی خطا رخ میده، آهنگ غم انگیز تحویل میده. آخرین جمله‌اش هم که باعث شد اینجا از خنده بترکه این بود:

What a hell is going on in HCAL?!

خلاصه با حضور ایشون، شیفت به کام ما بسیار شیرین شده. ...

  
نویسنده : باران ; ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢
تگ ها :