آیت الله منتظری درگذشت

درود و رحمت خدا بر او باد...

حدیثی هست که وقتی عالمی از دنیا میرود، حفره‌ای )بخوانید خلاء یا جای خالی بزرگ(  ایجاد می‌شود که به هیچ روی پر نخواهد شد....

  
نویسنده : باران ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢٩
تگ ها :

۴ سال تمام !

۴ سال قبل، همین موقعها شما خونه ما بودین. چقدر اون موقع شما و ما معنی داشت مگه نه؟
میدونی؟! عقد مهرمون ۴ ساله شده. ۴ سال میگذره از اون شب پاییزی حیاط خونه نیشابور. از اون حرم. همون وقتیکه بابابزرگم دستهامونو تو دست هم گذاشت و گفت دخترشو به تو سپرده. همون موقع که عکس بابا رو هم برده بودیم تا تو اون لحظه ها پیشمون باشه.
بعدش اومدیم بیرون. دوتایی رفتیم نماز خوندیم. از بلندگوهای حرم سوره کوثر رو پخش می‌کردن.
چقدر همه چیز آروم بود. چه آرامشی داشتم من. ...
دیشب که صورت تبدار و بی حالت رو نگاه می کردم، صورتی که دوست داشت با همه بیحالی حرف بزنه، تا این شب یه شب به یاد موندنی باشه، احساس کردم چقدر بیشتر دوستت دارم. چقدر همه حرکاتت برام جذاب‌تر شدن. چقدر تو آدم زندگیم شدی.
نشستم بیرون از تو و بهت نگاه کردم. دیدم ما هنوز دونفریم. دوتا آدم جدا. دوتا آدم با مرزهای مشخص. اما «ما» یی که قول داده بودیم درستش کنیم، چه خوب درست شده، ‌چه بزرگ شده.
ازت به خاطر همه خوبهای زندگیم ممنونم، خوب زندگی من!

 

  
نویسنده : باران ; ساعت ٢:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢٤
تگ ها :

دنیای ژست ها

چند وقت پیش ایمیلی از سایت hostelworld.com داشتیم که "مشتری گرامی! امتیاز این سایت به یکی دو شرکت آمریکایی واگذار شده. ما هم متوجه شده ایم که شما ایرانی هستید و طبق قوانین نمی تونیم به شما خدمات بدیم. بنابراین حساب شما در این سایت مسدود میشه"
این سایت، یکی از خدمات دهندگان برای رزرو هتل و بخصوص هتلهای ارزان قیمته. وقتی تو این سایت حساب باز می کنی، تنها چیزی که نمی خواد بدونه، ملیته! اما صاحبان اون از روی اطلاعاتی که برای رزرو هتل می فرستی، می تونن همه چیز  گذرنامه ات رو به دست بیارن.
البته اینها مهم نیست. من دچار توهم نیستم که همه میخوان از اطلاعات من سوءاستفاده کنن. اما به تازگی، عمیقا دارم دوگانگی میان ژست و شعار رو با آنچه در عمل می بینم، درک می کنم.
بدتر اینکه این ماجرا همزمان شد با ادای احترام آقای اوباما به ملت ایران!! و انگار این روزها به این نمایشهای دوگانه می گن سیاست. 
البته این اولین تجربه من نبود. در بدو ورودم به اینجا، بانک UBD  برای ما حساب باز نکرد. بانک دیگه ای هم که باز کرد و از ما دعوت کرد تقاضای مسترکارت بدیم، تقاضامون رو به دفعات رد کرد. نکته جالب اینجا بود که هربار هم به ما می گفت "اگه درمورد رد تقاضاتون سوالی دارید، بپرسید" و جالب تر اینکه وقتی پرسیدیم، در جواب نامه ای فرستادند که "طبق بند ... قانون حقوق .... ما می تونیم به این سوال شما جواب ندیم!!"
 بانک UBS هم ابتدا بهانه عجیبی برای بازنکردن حساب آورد. (که ایران از اینجا دوره!!!!) اما وقتی صریحا پرسیدم که به خاطر گذرنامه مونه، با شرمندگی تایید کرد.

ظاهرا قانون اینه که اگه دلیل رد یک تقاضا، "ملیت" باشه، نباید اون رو صریحا عنوان کنن چون می تونه نشانه نژادپرستی باشه. می تونن جواب ندن یا دلیل دروغی بیارن. 

نتیجه این میشه که اینکه نژادپرست باشی، یا به دلیل منافع سیاسی، ملیتی رو تحریم کنی، خیلی مهم نیست. فقط کافیه نشون ندی که اینجوری هستی و ژست متمدن و بشردوستانه ات بهم نریزه.

  
نویسنده : باران ; ساعت ۱:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢٠
تگ ها :

آذر ....

مشاهده یادداشت خصوصی

  
نویسنده : باران ; ساعت ۱:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱۸
تگ ها :

مامان

نمیدانم کی این کلمه را یاد گرفته‌ام، اما همیشه از اینکه این کلمه بزرگ در دهان کوچک من چه می کند، شگفت زده می شوم.
میدانی! همه می‌گویند تو بی نظیری و میدانم که هستی. می گویند باید درست و حسابی برایت فرزندی کنم که میدانم باید. اما در برابر بزرگیهای تو همیشه نتیجه تلاشهایم یک چیز است: "شکست".
کج خلقیها و بدعنقی‌هایم که هیچ ...
امسال، شوق دیدار تو به کنار، همه توانایی‌ام را جمع کردم، ایده زدم تا بگویم که من هم قدری فرزندی کردن میدانم. یک هفته، فقط برای یک هفته، ۶٠٠٠ کیلومتر راه را آمدم تا بگویم بلدم در لحظه های حساس کنار تو باشم. آمدم که نابودی آن تومور لعنتی را با هم جشن بگیریم. تا در خیابانهای اطراف ونک قدم بزنیم و یک تابستان حرف نگفته‌مان را به هم بسپاریم.
تا نگاهت را به آنچه می گذرد از نزدیک بدانم و باز درس بگیرم از همه تجربه‌های ریز و درشتت مامان من.
همه به من آفرین می گفتند که کنار توام و من ته دلم می‌دانستم که این بار هم برای این تپه کوچک شنی که ساخته‌ام، یک موج ساده از دریای محبت و فداکاری تو کافی است تا به من ثابت شود که نه حد ماست چنین لافها زدن.
مامان من! من برگشتم و از بازگشتنم بیشتر از یک ماه می گذرد و تو راه تهران و نیشابور را چندین بار رفتی و برگشتی. گشتنهای تنهاییت بدون ماشین در آن تهران درندشت، به کنار! دیگر هرگز از آن ۶٠٠٠ کیلومتر راهی که آمدم، سخنی نخواهم گفت.
سر و کله زدنت با انبوه موجودات خرد و غریبی که از "مرد"ی نامش را یدک می‌کشند به کنار. اضطرابهای طولانی شب تا صبح و بام تا شامت به کنار ... آیا چیز دیگری هم مانده است؟
مامان من! سرپناهمان مبارک باشد. دستان توانا و پرمهرت را می‌بوسم ...

می‌روم که برای سپاسگزاری نقشه ای بچینم. باز هم تپه شنی کوچکی و بازهم سیلاب محبت تو ... مامان من!

  
نویسنده : باران ; ساعت ۸:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٤
تگ ها :

علی کردان مرد

از روزی که شنیدم بیمار و بدحال است، چیزی مثل خوره، به جانم افتاده بود. خوره نه ! شاید یک تلنگر که همه اش هست تا هی پس کله ات بزند که از فکر کردن فرار نکنی.

فکر می کردم اگر همین کردان، یک سال پیش بیمار شده بود، یک سال پیش به رحمت خدا می رفت، کسی بود مثل هزاران کس دیگر. قدری بد و قدری خوب. نه کسی از همه بدیهایش خبر داشت نه از همه خوبیهایش.
چه شد که یک دفعه، امسال که این دنیا را ترک می کند، همه می دانند که دروغ گفته بوده و این خبر دروغگویی چنان پیچید که تا مدتها نقل سایتهای خبری بود.
دلم عمیقا به حالش می سوخت. با خودم فکر می کردم چه می‌شد اگر همه چیز را به عقب برمی‌گرداندیم و درست همان روزهایی که این خبر پیچیده بود، علی کردان رسما از دروغی که گفته بود در پیشگاه مردم عذر می خواست و حقوقی را که از مدرکی دروغین گرفته بود به خزانه دولت برمیگرداند.
آنگاه، در واپسین لحظه ها که با بیماری دست و پنجه نرم می کرد، چه تعداد دست برای سلامتیش به دعا برمی‌خاست. و یا اکنون که نیست برای آمرزشش چند زبان به زمزمه می افتاد...
فکر می کردم اگر من علی کردان بودم، چقدر شجاعت این عذرخواهی را داشتم؟ فکر کردم من چه چیزهایی دارم که نخواهم علنی شود؟ من که الان با آبرو زندگی می کنم، چه تضمینی است که به اتفاقی کوچک، در واپسین لحظه های زندگیم، تشت رسوایی ام از بام نیافتد؟ یعنی برای من هم فرصت همین قدر کوتاه است؟!!
هرچه هست، علی کردان در بین ما نیست. اما من به پاس همین تکانی که خورده‌ام، همین آشفتگی این چند روزه‌ام، برای آرامش روحش دعا می‌کنم و امیدوارم خداوند به نیکی هایش نظر کند و از خطایش درگذرد.

  
نویسنده : باران ; ساعت ٢:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢
تگ ها :