و دوباره ال اچ سی

امروز ال اچ سی دوباره شروع به کار می کنه. البته فعلا در حد چرخیدن باریکه پروتونها در شتابدهنده است. انرژی ای که برای آغاز به کار ال اچ سی در نظر گرفته شده، ٩٠٠ ژیگاالکترون‌ولت هست. در مقایسه با حالت ایده‌آل ماشین، یعنی ١۴ تراالکترون‌ولت، این انرژی خیلی کوچیکه.

از چنین انرژی ای، کسی انتظار یافته جدید فیزیکی نداره. در واقع قراره که انرژی دستگاه رو رفته رفته بالا ببرن و باصطلاح دستگاه رو قلق گیری کنن. به نظر میاد که از ماجرای سال پیش که به خرابی شتابدهنده و تاخیر یکساله اون منجر شد این نتیجه رو گرفتن که با شدت پایین و انرژی بسیار پایین شروع کنن. از سال پیش تا الان، سناریوهای مختلفی برای آغاز به کار ال اچ سی مطرح شد: ١٠ تراالکترون‌ولت، ۶، ۴ و ...

تو این مدت، همه کارهای تحلیل داده های شبیه سازی شده، با انرژی مرکز جرم ١٠ تی.ای.وی. انجام گرفت. اخیرا هم یه کارهای کوچکتری با ٧ تی.ای.وی. انجام دادن. معنی همه اینها اینه که تا رسیدن انرژی دستگاه حداقل به ٧ تی.ای.وی. کسی انتظار آنالیز جدی فیزیکی نداره و کارهای داده گیری که انجام میشه، بیشتر برای شناختن عملکرد شتابدهنده و آشکارسازهاست.

به هر حال امروز روز خاصیه اینجا. هرچند به اندازه پارسال شلوغش نکردن و علتش هم معلومه. اما مردم اینجا همه در بیم و امید هستن. یک اشتباه کوچیک، یه نکته ریز که از محاسبات و ساخت و ساز در رفته، می تونه باز کار این دستگاه عظیم رو به تاخیر باندازه و به تبع باعث بشه که دولتها دیگه به این راحتی به این آزمایش و آزمایشهای در راه، بودجه اختصاص ندن. و این یعنی به تاخیر افتادن «دیدن و شناختن» رفتار طبیعت که شاید برای خیلی از فیزیکدانهای اینجا کابوس باشه.

از طرف آشکارساز سی ام اس چند آدرس برای دنبال کردن اخبار فراهم شده. اگر به اینترنت خوب دسترسی دارین و علاقه‌مندین بسم الله:

١- در نقطه ۵ درست بالاسر آشکارساز سی‌ام‌اس آنلاین باشین

٢- آشکارساز سی‌ام‌اس ساختار ذراتی رو که بهش برخورد می کنن چطور می بینه؟ برای فیزیک پیشه ها: یک event چه ساختاری داره. event های تولید شده رو به صورت زنده ببینید

٣- پخش تلویزیونی سی‌ام‌اس. صفحه نخست ال‌اچ‌سی، چگونگی کیفیت داده‌های گردآوری شده  و.. اینجا قابل دیدنه. magnifying glass رو کلیک کنید و با F11، فول اسکرین ببینید.

۴- این هم شناسه تویتر اگه اهلش هستین.

  
نویسنده : باران ; ساعت ۱:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٩
تگ ها :

یادگار خون سرو

برای رامین ...
نگر تا این شب خونین سحر کرد
چه خنجرها که از دلها گذر کرد
ز هر خون دلی سروی قد افراشت
ز هر سروی تذروی نغمه برداشت
صدای خون، در آواز تذرو است
دلا این یادگار خون سرو است
  
نویسنده : باران ; ساعت ۱:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٧
تگ ها :

بامداد

شاید هنوز نوار اون مصاحبه موجود باشه. در جواب یه خاله دیگه‌اش که مثلا داشت با ما مصاحبه می کرد، من می گفتم:" به جوونها توصیه می‌کنم  که ازدواج چیز خوبی نیست. ازدواج نکنن" و مامانش ادامه می داد که: "مخصوصا بچه‌دار شدن! مخصوصا عقققشش"‌

شاید خودش باور نکنه که امروز چقدر به فکرش بودم. به فکر خودش و مامان و باباش. به این فکر می کردم که وقتی ان شاءالله صحیح و سالم به این دنیا بیاد، چقدر قصه دارم که براش تعریف کنم.

از مامان و باباش ... از اینکه من هنوز جلد (پاکت؟) اولین آبمیوه مشترکشون رو نگهداشته‌ام. از همون روزی که آبمیوه مشترک خوردن ...
از اون روزی که سر سه راه ضرابخونه، من یه چشمم به آسمون بود و دنبال فرشته ها می گشتم که داشتن اطراف خیابون حبیب‌اللهی، توی اون محضر کوچولو پایین میومدن؛ و یه چشمم مونده بود به خط خالی تاکسیها و دلم گرس گرس می زد که: «خدایا! یه تاکسی نمیاد منو ببره به همون محضر کوچولو؟! خدایا! یعنی من نباشم؟!»

و حتی از کلی قبل‌ترهاش ...‌
براش می‌گم که چند سالی پیش از این، همین مامانی که الان براش می‌میره،  بهمراه همین خاله‌ای که اینجا داره می‌نویسه، چه مشکلات عمیقی با طبیعت آدم داشتن. با ازدواج و عشق و بچه!!
براش تعریف می‌کنم که چی شد که ما بزرگ شدیم، عاشق شدیم، ازدواج کردیم  و ...‌
براش ازهمه اون وقتهای دور می‌گم. وقتی با مامانش فرش چرک کف خوابگاه رو فرچه می کشیدیم به امید اندکی تمیزی. وقتی با هم می‌رفتیم تره بار شلوغ آزادی به امید اندکی ارزونی. وقتی با هم حرف می زدیم به امید اندکی بزرگ شدن. اصلا بهش می‌گم که ما با همین «امید» زنده بودیم...

بهش می گم برای ما که آروم آروم گذر عمرمون رو داریم حس می کنیم، برای ما که داریم می فهمیم چقدر کار نکرده هست،‌ وجود اون و تازه ترهایی مثل اون، چه غنیمتیه ... می گم که چقدر به تازگیشون امیدواریم، به نگاهشون، به فکرشون ... درست مثل اولین بارقه های صبح ... مثل اولین لحظه های بامداد ...

  
نویسنده : باران ; ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٦
تگ ها :

 

مثل پتک توی سرم می خورد. یک جمله با خط درشت در یک ایمیل ....

می خواستم برایت بنویسم که تو فقط ٢٨ سال داری. یک سال از من بزرگتر. و چه جوانی. چه کوچکی و چه بزرگ. می خواستم امروز نوشته ام را با این عنوان که حکمت حداقل به تعویق افتاده است آغاز کنم. می خواستم بگویم که من هم فهمیده ام چه قدر عجیب است که حکم تجدید نظر از حکم بدوی سنگین تر باشد....

همه حرفها توی دهانم ماسید. از این به بعد این دنیای عوضی را من برایت تعریف خواهم کرد. هیچ نگران نادیدنش نباش ....

  
نویسنده : باران ; ساعت ۱:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٠
تگ ها :

ما به آبان پر از حادثه ...

مشاهده یادداشت خصوصی

  
نویسنده : باران ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱٤
تگ ها :