نانهای ایرانی

دو روز است که دختر زرنگی شده‌ام و صبح زود از خواب بیدار می‌شوم. با دوچرخه می‌روم کنار دریاچه و بعد می‌دوم یه قدری! بعد هم می‌آیم و صبحانه می خورم. همین کارهای ساده پیش پا افتاده، به طرز عجیبی مرا در زندگی جا می‌دهد.

دو روز است که از فروشگاه مانور نان می‌خریم. امروز نانی که خوردم گردو و کشمش هم داشت. نانها در اینجا خیلی متنوع است. از نان گوجه و زیتون گرفته تا نان تخمه آفتابگردان و ... .
دلم قدری گرفت. اینها در نان هم دست ما را بسته‌اند؟! چند بار سنگک و بربری و لواش و نان متری را در ذهنم مرور کردم و کلی هم دهانم آب افتاد. اما هیچ یک از اینها، نمی‌تواند با تنوع نانهای اینجا برابری کند. بعد ناگهان انگار که امداد غیبی باشد، انواع تافتونهایی که در زندگی ام خورده بودم به ذهنم یورش آوردند. تافتون سیر، پیاز. تافتون لایه کنجد، تافتون سیب زمینی، اسفناج، خرما، تافتون جزغاله و ... !! در کنار اینها، یاد غلفی (قلفی؟!) های خاله هایم افتادم و کماج و نان جو ...
مشکل خلاقیت یا کمبود منابع نیست. مشکل این است که هنرها و صنایع خرد ما، در پای هجوم  صنعت، صنعتی نشدند بلکه قربانی شدند.
در نیشابور، در کنار حجم عظیم مغازه های عاری از معنی "نان فانتزی"، یکی از نانواهای قدیمی همت و جرأت کرد و با تنور صنعتی، تافتون لایه ای (یک نوع تافتون خاص شهر ما) تولید کرد. اوایل بیشتر غرغر و متلک می شنید که "اینها هرگز مزه‌اش با آن تافتونهای تنوری قدیمی یکی نمی شود" و "روغنش زیاد است" و "زردچوبه‌اش کم است" و ...
اما آقای شاه‌آبادی، همه این غرغرها را به عنوان "پیشنهاد" هایی برای بهتر کردن کارش در نظر گرفت و الان بعد از ١٢-١٣ سال، همه نیشابوریهایی که از شهر خود مهاجرت کرده اند، وقتی به نیشابور می آیند، دهها عدد تافتون لایه ای با خودشان به غنیمت می برند.
من اینجا چند مدل نان فرانسوی-سوییسی درست کرده‌ام و انصافا خوشمزه بوده‌اند. جالب اینکه یک بار که درمورد خمیرش با یکی از خاله هایم مشورت می کردم، چندین مدل نان صبحانه ایرانی را برایم مثال زد که با همان خمیر ساده من درست می‌شد. تصمیم گرفته ام از خاله های پیرم که هرکدام گنجینه غذاهای بومی هستند، تافتونها و نانهای خاصی را که بلدند یاد بگیرم و دستورش را یادداشت کنم که از بین نرود. اگر روزی پول کافی داشته باشم، از آرزوهایم این است که یک کارگاه تافتون ها و نانهای ایرانی تاسیس کنم. دوست دارم این کارگاه محل کار بانوان و آقایان چیره دستی باشد که از هیچ کلکی برای خوش ظاهر کردن نان استفاده نمی کنند و آنقدر ماهرند که نانهایشان هیچوقت معده آدم را نمی سوزاند.....

  
نویسنده : باران ; ساعت ٧:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱٤
تگ ها :

آفتاب صبح نیشابور می خواند تو را ...

امشب با مامان حرف می زدم. گفت فردا نیشابور تشییع جنازه استاده...  قطعه هنرمندان زادگاهش، آخرین منزلشه ...

حال و هوایی خواهد داشت جمع آرام خیام و عطار و کمال الملک و یغما و مشکاتیان ....

با خودم زمزمه می کنم:

تا بگیری تاکهای سستی خیام را

مادر می دختر انگور می خواند تو را

  
نویسنده : باران ; ساعت ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢
تگ ها :