خزان

پرویز مشکاتیان، دست هنرمندی است که دیگه قرار نیست روی سنتور، به رقص درآید. دست هنرمندی که در «خزان» و «دود عود» انگار  بر تار و پود من زخمه می زد ....

گمان می کنم سنتور بعد از شما خیلی غریب می ماند استاد ...

  
نویسنده : باران ; ساعت ٥:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۳۱
تگ ها :

رمضان اینجا

عید فطر مبارک باشه.

فقط می خوام بگم که به یک دلیل خیلی مهم، رمضان اینجا رو از رمضان ایران بیشتر دوست دارم.

اینجا وقتی روزه دار از خونه بیرون میومدم، حس خوبی داشتم از اینکه روزه گرفتن من برای هیچ کس مزاحمتی ایجاد نمی کنه. از اینکه روزه نگیرها مجبور نیستن به خاطر من روزه گیر، واسه خوردن یه لیوان آب توی خیابون، به دردسر بیافتن.

  حس خوبی داشتم از اینکه آدمهای توی خیابون، با غذا خوردنشون، قرار نبود به من بی احترامی کنن، قرار نبود اعتراضشونو نشون بدن، قرار نبود ... اونها فقط به طبیعی ترین شکل ممکن غذا می خوردن و این یعنی یک همزیستی مسالمت آمیز و آدم گونه کنار هم.

  
نویسنده : باران ; ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۳٠
تگ ها :

بیخوابی!

گفت:«قربان! ٣۵ ساعت بهش بیخوابی دادم تا بالاخره اعتراف کرد»
با خوش خدمتی اضافه کرد:« قربان! خودم هم ٣۵ ساعت نخوابیدم»

ناباورانه گفتم:«یعنی تو ٣۵ ساعت بیخوابی کشیدی تا از خودت به عنوان یک آدم، یک شکنجه گر بسازی؟»

  
نویسنده : باران ; ساعت ٦:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۳
تگ ها :

ربنا

نه چون امسال رمضان را در غربتم، نه!
نه چون امسال دلشکسته تر از سالهای پیشم، نه!
امسال، ربنای تو استاد، گریه بی امانم می دهد. امسال زنگ صدایت، پیچ و خم های بی نظیر آوازت، به گونه ای دیگر به تار و پودم رخنه می کند. امسال تو زیباتر می خوانی و من زیباتر می شنوم، نمیدانم! امسال بیشتر هموطنیم آیا؟ ....
بماند که همه، نیازم به تک تک آیاتی که قرائت می کنی، بماند...

ربنا افرغ علینا صبرا و ثبت اقدامنا فانصرنا علی القوم الکافرین

  
نویسنده : باران ; ساعت ۱:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۳
تگ ها :