در روز تحلیف

من از شدت کم خوابی، لقمه هایم را خط در میان می خورم. چند میز آن طرف تر، با همان چهره دوست داشتنی نشسته و ناهار می خورد.

نهارش تمام می شود و میرود که سینی را بگذارد. راهش را به طرف میز ما کج می کند. دست و پایم را گم می کنم. جان الیس فیزیکدان بزرگی است.

سلام می کند. موهای سپیدش مثل همیشه بخشی از صورتش را پوشانده است. ما تمام قد از روی صندلی بلند شده ایم.

به آرامی میگوید: «خواستم بگویم من امروز به شما فکر می کردم.»

نمیدانم چرا گریه ام می گیرد.

  
نویسنده : باران ; ساعت ٥:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱٤
تگ ها :

شعارها در غربت

اینجا تابستان است. گرم و گاه معتدل و بارانی. اینجا همه برای تعطیلات آمده اند. اینجا همه چیز آرام است.

اینجا چندین روز پیش، از داخل تراموا، چندین خط ایرانی را روی دیوار تشخیص دادم. از راست به چپ نوشته شدنش توجهم را جلب کرد و دیدن کلمه "ایران" و "دموکراسی"، متعجبم ساخت.
تعجبم از این بود که این شعارهای فارسی را، چه کسی قرار است بخواند؟ ایرانیهای اینجا که اگر برایشان مهم باشد، به منابع خبری دسترسی دارند. اگر هم هدف جلب توجه مردم اینجاست، فکر نمی کنم فارسی دان ها اینجا زیاد باشند.
اینجا که ایران نیست تا دیوارنویسی معنا پیدا کند.

انتظار داشتم این نوشته های متروک و بی ثمر، کمترین واکنشی را بر نیانگیزد. چند روز بعد روی همان دیوار، بغل همان نوشته ها، کاغذهایی با همان مضامین به چشمم خورد که به دیوار چسبیده بودند. از پشتکار فعال یا فعالین این ماجرا، شگفت زده شدم. هنوز نمی فهمیدم که چرا وقتشان را صرف کاری می کنند که انجام و عدم انجامش فرقی ندارد.

اما چند روز است که در مسیر هر روزه ام به سرن، از پنجره تراموا، ضربدرهای بزرگ و سیاهی را می بینم که به نشانه مخالفت بر تمامی این شعارها کشیده شده ...

  
نویسنده : باران ; ساعت ٢:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱٠
تگ ها :