خواب

دیشب خواب دیدم که از این دنیا رفته ای. حتی جدا شدن روح از بدنت را هم دیدم.

در خواب دیدم که خواب می بینم. بعد از مدتها پس از رفتنت، به خوابم آمده بودی. دستانت را گرفته بودم و شادمانه می خواستم که از دنیایی که در آنی برایم تعریف کنی و تو طفره می رفتی.

بعد ناگهان به یاد آوردم که مرده ای. گفتم:«یعنی تا چند سال باید فقط همدیگر را در خواب ببینیم؟» گفتی:« ای ی ی ی... سی، سی و پنج سال». و ناگهان هردو تلخ گریستیم از این همه جدایی که میان ماست. گفتم:«اگر من این ٣۵ سال اضافه را نخواهم چه؟» سری تکان دادی که یعنی به دست من و تو نیست.

بعد، در خواب، از خواب برخاستم و برادرت را که به خانه وارد شد به آغوش کشیدم. هر دو در ماتمت عمیق گریه کردیم.

....

حال عجیبی است. بغضهای بیداریم را در خواب می گریم.

....

دوباره در خواب خوابت را دیدم. آمده بودی با یک کبریت. نشانم دادی که «بدی» در همین نزدیکی است. خیلی نزدیک. نشانم دادی که عروسکی است چوبی. با هم دانه دانه کبریت می کشیدیم و می سوزاندیمش. پوسته سختی داشت و کامل نمی سوخت. و ما صبورانه کبریت می کشیدیم.

گفتم:« کاش می شد مغزش را سوزاند». آخر،عروسک شکست و مغزش نمایان شد.. درونش یک محور نازک چوبی بود که با اندک کبریتیهای باقیمانده مان، به آسانی سوخت. لبخند زدیم. «بدی» ظاهری سخت داشت و مغزی بی استقامت. «بدی» با کبریت های کوچک ما بالاخره شکست، بالاخره سوخت ... گفتی:«دیدی؟ سرنوشت بدی همین است».

در خواب از خواب بیدار شدم. باز یادم آمد که این خوابی بیش نیست و تو کنار من نیستی. شاید آنروز که من شکستن بدی را ببینم، تو نباشی. اما مطمئنم که کبریتهایت پیشتر به نبرد «بدی» رفته اند.

....

بیدار بیدار می شوم. زنگ می زنم. گوشی را که بر میداری، از اینکه همه اش خواب بوده، قند در دلم آب می شود. ماجرای «بدی» را برایت تعریف می کنم. می گویی که دیشب بر ضد افسردگی و ناامیدی خودت قیام کرده ای. میگویی دیشب شب مهمی برایت بوده است....

اما من همچنان دلم تنگ است. تنگ آن ٣۵ سالی که قرار است من باشم و تو نباشی.

 

  
نویسنده : باران ; ساعت ٧:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱٧
تگ ها :

تلویزیون

از زمانی که رفتم خوابگاه، ارتباطم با تلویزیون کم و سپس قطع شد. تو خوابگاه ما، یک اتاق تلویزیون بود با یکدونه تلویزیون. سر برنامه های پرطرفدار، اینقدر شلوغ می شد که رفتن فایده خاصی نداشت. به این موضوع، جذابیت های دانشگاه که باعث می شد اغلب وقتم اونجا سپری بشه؛ تنبلی برای پیمودن راه اتاقمون تا اتاق تلویزیون و همچنین، بوی بدی که غالبا این اتاق میداد رو اگه اضافه کنیم، دیگه انگیزه خاصی برای تلویزیون دیدن نمی موند.

منی که حتی تست های آمادگی کنکورم رو هم پای سریالهای تلویزیونی میزدم، این "بی تلویزیونی" برام غنیمتی شد تا بفهمم چه کارهای بهتری از تلویزیون دیدن میشه انجام داد و کم کم این عادت از سرم بیافته.

وقت کافی برای انجام کارهای دانشگاه، برای کتاب خوندن، خرید رفتن، تو دانشگاه نشستن و با بچه ها چایی خوردن،شرکت تو گفتگوهای دوستانه و عمیق تر کردن دوستی ها، یاد گرفتن خیلی چیزها در خلال همین گفتگوها، وقت خالی داشتن برای پرداختن به خود و ...، همه و همه، از صدقه سر وقت آزادی بود که از ندیدن تلویزیون عایدم می شد.

بعدها، وقتی برمی گشتم شهرمون و در منزل خودمون و دوستان، با مردم پای تلویزیون می نشستم، خیلی احساس خوبی بهم دست نمیداد.  فکر می کردم سرگرمی های بهتر و هیجان انگیزتری از تلویزیون می شه پیدا کرد. مثلا وقتی به خونه اقوام می رفتیم، به نظرم خیلی بهتر بود که به جای اینکه همه با هم به تلویزیون خیره بشن، این وقت رو بذارن و با همدیگه گپ بزنن و همدیگه رو بیشتر ببینن. چیزی که این روزها واقعا غنیمته. یا می شد مثلا ما جک و جوونها، بریم تو حیاط و وسطی بازی کنیم، یا هزار و یک کار دیگه ...

موقع ازدواجم، با همسرم تصمیم گرفتیم که تلویزیون نگیریم و نگرفتیم. البته روی کامپیوترمون به سیستمی سوار کردیم که برای بعضی مواقع خاص، بشه تلویزیون تماشا کرد. اما اون سیستم هم در طی یکسال و اندی،کمتر از ١٠ بار استفاده شد. اونهم اغلب به خاطر دیگرانی که تلویزیون دوست داشتند.

من و همسرم وقتی از دانشگاه برمی گشتیم خونه، وقت خیلی زیادی داشتیم که با هم بگذرونیم . مهمونی هایی هم که خونه ما برگزار می شد رو من خیلی دوست داشتم. چون چه ما، چه مهمونها، در نبود تلویزیون، می تونستیم حسابی همدیگه رو ببینیم و دلتنگیهامون جبران بشه.

اینها رو نگفتم که بگم همه بریم و تلویزیونهامونو بفروشیم. گفتم که نشون بدم، کاهش مقدار تماشای تلویزیون، نه تنها ضربه ای به زندگی ما نمی زنه،‌ بلکه می تونه مفید هم باشه.  اگر با ندیدن تلویزیون، ما بخوایم به چیزهایی که نمی پسندیم، مثل اتلاف وقت، مثل دروغ گفتن و دروغ شنیدن و .. ، "نه" بگیم، این کار ارزش دو چندانی هم پیدا می کنه.

  
نویسنده : باران ; ساعت ٤:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱٢
تگ ها :

 

نمیدانم کجا، اما حتما یک جایی در آن روزها ....

نمیدانم کی، اما حتما یک زمانی در همان روزها ...

همان روزهایی که در آغوشم کشیده ای بی آنکه بدانم که کیستی، بی آنکه دریابم بزرگی روحت را ....

در همان لحظه های پر از آغوش، می دانم که به تو ای بزرگمرد، قولی داده ام. قول داده ام که هرگز ناامید نباشم، هرگز ...

و امروز آمده ام و آماده با همان عهد و پیمان پیشین ....

و اینها را باز برای خودم تکرار می کنم تا بر این ناامیدی اندوهناک و چرک، فائق آیم ... من به تو قول داده ام ....

  
نویسنده : باران ; ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٤
تگ ها :

 

گفتم سیر گریستن بر عزیزان از دست رفته ...

ندانستم که این گریه سیرایی ندارد... از یاد برده بوده که هردم از این باغ بری می رسد ...

  
نویسنده : باران ; ساعت ۳:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٤
تگ ها :

شهیدان زنده

برای بچه های هم نسل من که در اوایل انقلاب به دنیا آمده ایم و دوران جنگ را تا پیش از دبستان پشت سر گذاشته ایم، شهید شدن، مفهومی بوده که بسیار زیاد راجع به آن شنیده ایم. همیشه شهیدان را تحسین کرده ایم و به مقامشان غبطه خورده ایم.

یادم هست که خودم همیشه فکر می کردم بهترین کاری که می توانم انجام دهم تا خدا دوستم داشته باشد و انسان لایقی به شمار بیایم، این است که شهید شوم. شگفت انگیز نیست چنین آرزویی، برای منیکه به یاد دارم وانت مزداهایی را که در خیابانهای شهر می گشتند و اسامی شهدا را اعلام می کردند. معمولا فهرست دو روز متوالی هم مشابه نبود. برای من شهادت بدیهی ترین فعالیت مهمی بود که بسیار دست به نقد می شد بدان نایل شد.

همه قصه های آن دوران، فیلمها و ... در زمان شهادت قهرمان به اوج خود می رسید و اگر پیروزی هم برای هم قطاران حاصل می شد، از برکت شهادت قهرمان داستان بود.

هنوز هم در بلندی مقام شهید، و در اثر بزرگش در به پیش راندن انسانها هیچ شکی ندارم اما ... اما ارزش کار آنان که می مانند و می سازند (نه به معنای سازش کردن که به معنای ساختن) را نیز کمتر از شهید نمی یابم.

روزی در مجلس عروسی یک فرزند شهید، مجلس گردان، از مادر عروس و همسر شهید، به عنوان "شهید زنده" نام برد. گواه زنده ...

اکنون نیک دانسته ام که برای آنکه خدایی که به او معتقدم، دوستم بدارد، نیازی نیست که جبهه ای باشد و کشتاری ...

پس از سیر گریستن بر آنان که رفته اند و نبودنشان گواه و شهادتی است بر آنچه به خاطرش رفتند، نوبت زیستن به بهترین وجه است. کاری که مادران ما به نیک ترین وجهی به انجامش رساندند.

نوبت یافتن جبهه های جدید است. نوبت ارزیابی دستاوردها و مفتخر شدن به آنهاست. نوبت آن است که از این افتخار، نیروی محرکی بسازیم برای ساختن آنچه که پیش روی ماست.

هیچ فرماندهی، لشکریانش را بعد از آنکه تلفات فراوان داده اند، خسته اند، دل شکسته و غمگین اند، دوباره و بلافاصله به همان جبهه پیشین نمی فرستد. فرمانده هوشمند آن است که افقهای دیگری را به روی لشکریانش بگشاید.

امروز آموخته ام که هر لحظه در زندگیم، دنبال روزنه ای تازه باشم. یقین دارم هر قدرتی که مقابل من باشد، چون بالذات محدود است، قطعا روزنه هایی را ندیده که ببندد و من در آنجا، در آن روزنه ها خواهم بالید.

به گمانم، همه آنها که جان خود بر کف گذاشتند و از سالیان دراز پیش از بودن من،  برای من و ما، زندگی بهتری را رقم زدند؛ آن یاران نادیده ای که چون ستارگان به زمین ریختند و اندیشیدن به هرکدام، دردی جانکاه است بر سینه و بار مسوولیتی سنگین بر دوش؛ بر اندیشه من و ما اعتماد کرده اند که راه را با روزنه هایی که خواهیم یافت، ادامه خواهیم داد. و همه چیز در همین «ادامه دادن» است.

امروز بر خلاف کودکیهایم، حتی نمی پندارم که پس از شهادت قهرمان، یا حتی تلاش سالیان شهیدان زنده، پیروزی قطعی رخ می نماید. امروز می دانم که پیروزی در همیشه رفتن و رساندن دست به دست و نسل به نسل یک امانت است ....  

  
نویسنده : باران ; ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢
تگ ها :

 

نازلی! بهار...
نازلی! بهار خنده زد و ارغوان شکفت.
در خانه، زیر پنجره گل داد یاس پیر.
دست از گمان بدار!
گل داد یاس پیر
دست از گمان بدار!

با مرگ نحس پنجه میفکن!
با مرگ نحس پنجه میفکن
بودن به از نبود شدن، خاصه در ...
بودن به از نبود شدن، خاصه در بهار...

نازلی! سخن بگو
نازلی! سخن بگو
نازلی سخن نگفت،
نازلی ستاره بود:
یک دم درین ظلام درخشید و جست و رفت.
دندان کینه بر جگر خسته بست و رفت.

نازلی! سخن بگو
نازلی! سخن بگو
نازلی سخن نگفت،
نازلی بنفشه بود:
گل داد و
مژده داد: که زمستان گذشت
و رفت...
دندان کینه بر جگر خسته بست و رفت.

احمد شاملو

  
نویسنده : باران ; ساعت ٤:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱
تگ ها :