سال طولانی

اگه بخوام امسال رو توصیف کنم، می گم امسال هر چی بود، خیلی طولانی بود. 

امسال با یه خبر شروع شد. خبر حضور یک تومور در جایی که نباید باشه. زیر عصب بینایی کسی که چشم منه.

نمی دونم چرا نفهمیدم.

وقتی بعد از کلی جنگیدن تو اینجا، تحویل دادن خونه، یه چند روزی آوارگی، با هزار شوق و با امید به یک استراحت کوتاه، رسیدنم به تهران مساوی شد با این خبر، چرا نفهمیدم که امسال از اون سالهاست؟! 

وقتی تو اون مدت کوتاه تو ایران، کنفرانس رفتیم و سخنرانی کردیم، خونه مونو تخلیه کردیم و وسایلشو بردیم نیشابور، همگی با هم به جنگ این مهمون ناخونده رفتیم و تو همون روز حامد امتحان جامعشو داد، چرا من نفهمیدم که هر روز امسال قد هزار روزه؟

چرا نفهمیدم که آخر امسال، من به جای اینکه 27 سال ام باشه، هزار و بیست و هفت سال امه؟

هر جند الان دیگه مهم نیست که چرا نفهمیدم. الان همه تلاشم اینه که من هزار و بیست و هفت ساله ام رو به سلامت از این سال بیرون ببرم. اگر چه جای پای این هزارسال تا همیشه توی روحم می مونه.

سال نو مبارک

  
نویسنده : باران ; ساعت ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢٧
تگ ها :