پویش "سپاس"

تقریبا تمام آخر هفته‌ام با فکر کردن به نوشته دکتر کریمی‌پور گذشت. در کنار هوشمندی، سواد و نظم در درس دادن، دکتر کریمی‌پور برای اکثر هم‌دوره‌ای های من، یک خصوصیت بارز داشته و آن سرزندگی است، آن هم از نوع علمی‌اش.
دکتر کریمی‌پور به گمانم هنوز هم تنها استادی باشد که در بهار، ساعت ۴ تا ۶ بعد ازظهر را برای درس دادن انتخاب کند و کلاسش را بابردن صندلی و تخته، در دلگشا، فضای سبز روبروی دانشکده برگزار کند.

فکر کنم هنوز تنها استادی باشد که گاهی سر کلاس برای بچه‌ها کتاب بخواند. با یادداشتهای لویی پاستور خواب را از سر بچه‌ها دور کند: "از سکوت کتابخانه‌هایتان استفاده کنید .... تا در پایان زندگی به خود بگویید هرچه در توان داشته‌ام انجام داده‌ام."

شاید هنوز جزو معدود استادانی باشد که از بچه‌ها بخواهد پول روی هم بگذارند و آخر کلاس خوراکی بخورند. حامد مسوول گوجه‌سبز خریدن کلاسش بود مدتی.

این تلاش برای سرزنده بودن، هنر بزرگی است که استادان ما داشته‌اند تا روح خود را در شرایط بد و دشوار همچنان امیدوار و پویا نگهدارند. و بدون شک هرچه ما یاد گرفته‌ایم، اگر از کلاسهایشان خسته نشده‌ایم، اگر فکر کرده‌ایم که رفتن به کلاسشان، حل کردن تمرینهایشان و ... ارزشمند است و وقت ما را تلف نمی‌کند، بخشی محصول همین نشاطی است که در کلاسهایشان دریافت می‌کرده‌ایم. 

اکنون که نوشته پردرد او را خوانده‌ام، نگران آن همه سرزندگی‌ام، آن همه امید. تصمیم گرفته‌ام برای هریک از استادهایم نامه کوتاهی بنویسم. خیلی کوتاه. و در آن با یادآوری تنها یکی از هزاران نکته‌ای که از ایشان آموخته‌ام، سپاس خود را تقدیمشان کنم. اما آنچه می‌خواهم در پس این سپاس به استادهایم برسد، این نکته است که ماندنشان و استقامتشان جای دوری نرفته‌است. این است که آنها درخشنده‌تر از همیشه، "دیده" می‌شوند و موثرند.

آنها پشتوانه ما هستند، نه فقط برای آنچه که به ما آموخته‌اند، بلکه صرف بودنشان، تلاششان و موفقیتهایشان، پشتوانه روحی ماست. نیروی محرکی است برای پویندگی ما.

اگر موافقید، با من شریک شوید و برای هرکدام از استادهایتان که دوست میدارید یک نامه کوتاه بنویسید. من خودم از قدردانیهای متعارف اجتناب خواهم کرد. به جایش دقیقا به نکته و یا خاطره‌ای اشاره خواهم نمود. مزیت این کار نسبت به یک قدردانی کلی، این است که نشان میدهد که حتی کوچکترین فعالیت و حرکت یک آموزگار، یک استاد و پژوهشگر در مقامی که هست، کوچک نیست. در واقع، نشان می‌دهد که کوله‌بار استادهای ما بسیار سنگین‌تر از چند مقاله، جایزه خوارزمی  و ... است. هرچند که اینها نیز به جای خود بسیار ارزشمندند اما مراد من، به نما کشیدن چیزهایی است که یه این آسانیها دیده نمی‌شوند.

نمی‌دانم و از پیشنهادها استقبال می‌کنم. شاید بشود "امید" و "سرزندگی" را در سپاسنامه کوتاهی نشاند و از پس این پرده‌های عزاداری، به دست استادانمان رسانید. پیش خودم اسمش را گذاشته‌ام "پویش سپاس".

 

پی‌نوشت: برای شروع سعی کردم اسم استادهام رو به ترتیب حروف الفبا بنویسم. همکلاسیهای عزیز! حافظه  من هم‌اکنون نیازمند یاری سبز شماست

 

دکتر اجتهادی: بیوفیزیک، ارشد
دکتر اخوان: آزمایشگاه فیزیک ۱
دکتر اردلان: فیزیک ١، کوانتوم یک و دو کارشناسی، نظریه میدان ١و٢و٣ دکتری.
دکتر ارفعی: الکترودینامیک ارشد، ذرات ١و٢ دکتری
دکتر امجدی: آزمایشگاه فیزیک جدید
دکتر ایرجی‌زاد: روشهای تجربی در فیزیک
دکتر بهمن‌آبادی: الکترومغناطیس ١و٢
دکتر روحانی: فیزیک آماری و پدیده‌های بحرانی، ارشد
دکتر رحیمی‌تبار: مطالعه‌انفرادی،‌ پدیده‌های تصادفی
دکتر سعادت: مکانیک تحلیلی ١و٢ کارشناسی، مکانیک کوانتومی ١و٢ ارشد
دکتر صدوقی: ریاضی‌فیزیک ١
دکتر کریمی‌پور: فیزیک ٢، نظریه میدانهای آماری و کوانتومی
دکتر گلشنی: مبانی فلسفی کوانتوم
دکتر مقیمی: مکانیک آماری ١و٢، نظریه گروهها
دکتر مشفق: فیزیک نوین، ترمودینامیک
دکتر مهدوی: اپتیک
دکتر هدایتی: ریاضی‌فیزیک ٢، فیزیک حالت جامد

  
نویسنده : باران ; ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢۸
تگ ها :

نوشته دکتر وحید کریمی‌پور درباره دکتر علی‌محمدی

دکتر کریمی‌پور بدون اغراق یکی از بهترین استادهای دانشکده ما هستند. در روزهای بعد از انتخابات و در آن وقتی که همه به هم ایمیل می‌فرستادیم، من با ایمیلی یکی از نظرات ایشان را نقد کرده بودم. هرگز واکنششان را از یاد نمی‌برم. در جمله پایانی ایمیلشان به من نوشتند: «بیایید این بحث را ادامه بدهیم بلکه در این روزهای سخت، چیزی از هم یاد بگیریم» و چقدر این جمله برای من پیام داشت.

این مطلب را مستقیما از وبلاگ دکتر شیرزاد و در راستای پست قبلی‌ام در اینجا کپی کرده‌ام. برای من بسیار آموزنده بود.

«وحید کریمی پور هم دوره ای فوق لیسانس و دکترای فیزیک من و مسعود در دانشگاه صنعتی شریف و یکی از بهترین فیزیکدان های ایران است. نوشته زیبایی در باره مسعود و خاطرات مشترک با او برای من فرستاده است که خواندنی است. در زیر آن را بخوانید

من مسعود علی محمدی و امیرآقا محمدی را دورادور در شیراز دیده بودم. در شیراز این دو یک زوج جدانشدنی
بودند و خاطره من از آن دو فقط این بود که امیر روی ترک موتور مسعود سوار می شد و مسعود عینک دودی سیاهی با قاب کامل مثل عینک جوشکاری به چشمانش می زد و مسعود با آن حالت اخمو و جدی و امیر با آن ظاهر خنده رو در سطح خیابانهای شیراز از یک جای دانشگاه به جای دیگر می رفتند . بعدها به همین دلیل یکی از القابی که در دانشگاه شریف به این دو داده بودیم این بود: هاج ، زنبور عسل.


بعد ها وقتی که به دانشگاه شریف آمدم از نزدیک با او و چند نفر دیگر که زود تر از ما دوره فوق لیسانس را شروع کرده بودند از جمله احمد شیرزاد و محمدرضا ابوالحسنی و مسعود مهذب آشنا شدم. سال های 65 و 66 بود که دامنه جنگ به موشک باران تهران رسیده بود و ما وقتی در کلاس درس دکتر گلشنی می نشستیم تا نظریه میدان یاد بگیریم یک مرتبه صدای مهیب اصابت موشک برای چند لحظه جریان کلاس را قطع می کرد. دکتر گلشنی لحظه ای صبر می کرد و بعد دوباره درس را شروع می کرد. وقتی هم که نزدیکی های غروب می شد و به دلیل خاموشی شهر دیگر نمی شد تخته سیاه را دید دکتر اردلان که درس ذرات بنیادی می داد چراغ قوه قلمی اش را برمی داشت و همان دایره ده سانتی روی تخته سیاه را روشن می کرد تا ما همان یک ذره را ببینیم و پیش برویم.


سال 67 که رسید هم جنگ تمام شد و هم اولین دوره دکتری فیزیک در داخل کشور درهمان دانشگاه صنعتی شریف به همت استادانش دکتر اردلان ، گلشنی ، ارفعی، منصوری و صمیمی و بعضی دیگر شروع شد. دوره اول با همان شش نفر که ما بودیم پا گرفت و طبیعی بود که همه ما ذرات بنیادی بخوانیم. تا این موقع اگرچه همه ما حزب اللهی نبودیم ولی دیگر دوستان صمیمی شده بودیم و زوج هاج زنبور عسل هم می توانستند من را به خاطر پالتوی خیلی مندرس و بلندم راسکولنیکوف صدا بزنند.


مسعود را وقتی که از دور می دیدی با آن قیافه اخم آلود و جدی اش، باخود می گفتی این آدم را با یک من عسل هم نمی شود خورد ولی کافی بود که چند وقتی با او همسفر یا هم درس یا همکلاس شوی تا بفهمی چقدر شوخ طبع است. او دقیقا برخلاف ضرب المثل رایج زبان فارسی از دور زهره می برد و از نزدیک دل. شوخ طبعی اش به خصوص وقتی گل می کرد که با هم کار می کردیم و درس می خواندیم و او به شوخی شروع می کرد به رجز خواندن که در رجز خواندن های با مزه همتا نداشت طوری که تا سالها بعد که دیگر از هم دور افتاده بودیم و امکان همکاری نداشتیم من همچنان دلم لک زده بود برای اینکه یک موضوعی چیزی پیدا کنم و باز با هم کار کنیم. افسوس که این فرصت دیگر هیچ وقت دست نداد.


در دورانی که در شریف بودیم چند درس را نشستیم و با هم خواندیم و بعد در چندسالی که در پژوهشگاه دانشهای بنیادی که آن موقع مرکز تحقیقات فیزیک نظری خوانده می شد بودیم سه چهار مقاله با هم و با محمد خرمی نوشیتم که همه اش مربوط بود به مدل های پخش و برهم کنش یک بعدی ، از آن موضوع های مجرد که به درد هیچ کاربردی نمی خوردند الا اینکه ما را از غم و غصه دنیای بیرون رها می کرد. یادم می آید که یک روز موقع غروب دریکی از آن اتاقک های کوچک ساختمان قدیم مرکز تحقیقات فیزیک نظری من و مسعود نشسته بودیم و داشتیم روی مسئله ای کار می کردیم. آن موقع روز آن ساختمان متروکه قدیمی و سوت و کور که انگار یک جای فراموش شده در تهران بود با پرت افتادگی ما و هم دوره ای هایمان از دنیای بیرون قرابت عجیبی داشت. درحالی که روی کاغذ خم شده بودیم و با روابط و معادلات ور می رفتیم و طبق معمول شوخی می کردیم به یک مرتبه سر بر می داشتیم و می گفتیم راستی راستی که فقط احمق هایی مثل ما دلشان را به این چیزها خوش می کنند، و حال آنکه بیرون از این جا و توی جامعه خیلی ها بدنبال پول درآوردن های اساسی هستند و بعد غش غش می خندیدیم . این شوخی ها و خنده ها و رجز خوانی های مسعود بود که بیش از هرچیز کارکردن با او را برای آدم خوشایند می کرد.


او زودتر از همه ما فارغ التحصیل شد و توانست اسم اش را به عنوان اولین فارغ التحصیل دوره دکتری داخل کشور ثبت کند. خیلی زود هم در خانه اش مهمانی مفصلی گرفت و همه هم دوره ای ها و استادان دانشکده را دعوت کرد؛ مهمانی ای که تا سالهای سال دست مایه همه دوستان شد برای شوخی های کوچک و ماندگار؛ این که چرا ما این همه پرت بودیم که به این فکر نیفتاده بودیم برایش یک هدیه کوچک ببریم و این که او را به خاطر رجزهایی که برای این مهمانی شام می گفت ملقب کنیم به "میرزا مسعود خان سرمونی " و او دائما به رخ ما بکشد که هیچ کدام ما جرئت و جسارت دادن یک مهمانی فارغ التحصیلی مثل او را نداریم و واقعا هم هیچ کدام از ما مهمانی ندادیم بجز محمدرضا ابوالحسنی .


آن موقع که دانشجو بودیم و هرچی مقاله فیزیک درعمرمان دیده بودیم اسم های فرنگی جک و جان و دیوید و باب روی خود داشت اصلا باور نمی کردیم روزی ما هم بتوانیم مقاله ای بنویسیم که اسم های مسعود و احمد و امیر و این جور چیزها رویش باشد. ورد زبان ما و به خصوص مسعود این بود که ما ممکن است بتوانیم در "کیهان بچه ها" که آن موقع هنوز چاپ می شد، مقاله ای بنویسیم و فارغ التحصیل شویم. ولی بالاخره اولین مقاله را یکی از ما ها نوشت ؛ درست یادم نیست کی؛ و این سد بزرگ نا باورانه شکسته شد. امروز دیگر مقاله نوشتن آسان شده است و هردانشجوی فوق لیسانسی می تواند امیدوار باشد که برای تزش مقاله ای نیز داشته باشد بدون این که به یاد بیاورد این راه سنگلاخ را کسانی مثل مسعود علی محمدی هموار کرده اند.

در سالهایی که در مرکز تحقیقات فیزیک نظری بودیم ، ما که تازه با خط و ربط تحقیق و مقاله خواندن و مقاله نوشتن و سخنرانی و سمینار و کنفرانس آشنا شده بودیم همه کار می کردیم جز فیزیک هسته ای که اصلا بلد نبودیم یا حتی فیزیک ذرات بنیادی که درس اش را خوانده بودیم. بیشتر به دلیل تنوع طلبی ای که هرکدام از ما داشتیم و فکر می کردیم که همه نباید متخصص و سرآمد یک راه باریک باشیم ؛ قضاوتی که اکنون ممکن است اشتباه به نظر برسد؛ هرکدام از ما به یک راه رفتیم. مسعود تنوع طلبی اش بیش از ما بود و روی چیزهای متفاوت و بی ربطی کار می کرد؛ و طبیعتا مثل کارهای همه ما موضوعاتی بودند به شدت غیرکاربردی و مجرد که حتی بعضی هایشان حتی در همان دنیای فیزیک نظری هم از کاربرد و آزمایشگاه و این جور چیزها دور بودند مثل کاری که مسعود روی اثر کوانتومی هال در سطوح ریمانی کرد که سطوح ریمانی اش را از نظریه ریسمان یعنی تز دکترایش یاد گرفته بود و اثر کوانتومی هال را به زور به آن چسبانده بود؛ موضوعی که تا مدتها دست مایه ای برای سربه سرگذاشتن من با او بود.


تنوع طلبی اش تا آنجا بود که بعد ها وقتی ما فارغ التحصیلان دوره اول و چند تا از بچه های جدیدتر مثل خرمی ؛ شریعتی ؛ فتح اللهی؛ لنگری و اجتهادی تصمیم گرفتیم هراز چند گاهی دورهم جمع شویم یکی از موضوعات همیشگی خنده و تفریح ما این بود که به او می گفتیم بالاخره این کمیته جایزه نوبل اگر بخواهد به تو جایزه بدهد باید در چه رشته ای این جایزه را اهدا کند و او هم مثل همیشه در جواب دادن و رجز خواندن هیچ کم نمی آورد. البته همه ما بخوبی می دانستیم که کارهایمان همه کارهای خیلی کوچکی هستند که تنها راه را برای کارهای بزرگ آینده هموار می کنند و تا گرفتن جایزه نوبل توسط فیزیکدانی که کاملا تربیت شده و مقیم ایران باشد حداقل سه چهار نسل و چندین دهه راه باقی مانده است.

چند سال پیش وقتی که هرکدام از ما در یکی از دانشگاه های کشور مشغول به کار شده بودیم و تصمیم گرفتیم که برای زنده نگاه داشتن یاد ایام قدیم هر دو سه ماه یک بار دورهم جمع شویم هرکسی اسمی را پیشنهاد کرده بود و آخر سر این جمع اسمی را به خود گرفت که مسعود با طنز همیشگی اش روی آن گذاشته بود؛ انجمن سپید مویان جوان. انجمنی که هیچ موضوعیتی نداشت جز زنده نگه داشتن ارتباط بین آدم های خوش خیال در این دنیای شلوغ و دیوانه ؛ انجمنی که به زحمت می شد اعضای آن را قانع کرد که در یک موضوع بحثی جدی را پیش ببرند. مسعود معمولا پای ثابت این مهمانی ها بود و وقتی که می آمد شادی و تفریح ما بیشتر از همیشه می شد.


سالها پیش وقتی که تازه تصمیم گرفته بودیم در ایران بمانیم فکر می کردیم که از همتایان خارجی و یا فرنگ رفته خود فقط چیزهای اندکی کم داریم؛ یک هوای سالم که آلوده به سرب و هزار جور مواد بیماری زا ی دیگر نیست بعلاوه یک آسمان آبی و یک زندگی مرفه ؛ اندکی محیط علمی بزرگ و پرهیجان با رفت و آمد دانشمندان جورواجور؛ اندکی امکانات کتابخانه ای و مجلات و کامپیوتر و اینترنت؛ کمی آسایش خیال ؛ مقدار خیلی کمی امکان شرکت در کنفرانس های متنوع ؛ یک محیط زیبای دانشگاهی مثل آنها که در کتاب ها وصفشان را خوانده بودیم که در طبیعت غرق شده باشد و بتوانی برای الهام گرفتن ساعت ها در آن قدم بزنی و همین. خوب نداشتن همه اینها می ارزید به چیزی که ما می خواستیم.


آن موقع که جوان تر بودم و تازه دانشجوی دکتری شده بودم دوست داشتم کتابهای خاطرات و سرگذشت فیزیکدان های غربی را بخوانم؛ کتابهایی که معمولا در سالهای پایانی کار علمی نوشته شده و مملو بود ند از خاطرات گوناگون از کشف ها، ایده ها، آدم ها، مکان ها ، شهرها و کشورها و اغلب همراه آن نوع سرخوشی و سرزندگی طبیعی که در زندگی اروپایی ها و امریکایی ها دیده می شود. با خودم فکر می کردم که شاید بیشترین کاری که ما می توانیم انجام دهیم آن است که نشان دهیم که می توان در ایران ماند و بتدریج سنتی از کار علمی در حوزه علوم جدید را بوجود آورد که الهام بخش نسل های آینده دانشجویان باشد؛ طوری که دیگر آرزویشان نوشته مقاله در کیهان بچه ها نباشد. درس خواندن در شرایط سخت با امکانات خیلی کم ؛ زندگی و کار در هوای آلوده و ناپاک که هر روز به آهستگی و سماجت ؛ سموم اش را به بدن تو و خانواده ات تزریق می کند ؛ زندگی در شرایط روزانه ای که گرفتاری های فراوان روحی وجسمی اش هیچ فرصتی را برای برنامه ریزی و نظم کاری باقی نمی گذارد و مجبوری برای پیداکردن یک ساعت؛ فقط یک ساعت آرامش خیال که در گوشه ای بنشینی و محاسبه ای را انجام بدهی بجنگی ؛ به این هدف بزرگ می ارزید ولی امروز که صبح سرد بیست و چهار دی ماه سال 88 است و من خودم را برای رفتن به تشییع جنازه دوست دیرین و 25 ساله ام آماده می کنم احساس می کنم که ما برای این انتخاب بهای بسیار گزافی پرداخت کرده ایم.

آن موقع هرگز فکر نمی کردیم که سالها بعد در یک صبح سرد زمستان وقتی که مسعود تمامی این سختی ها و دشواری ها را پشت سر گذاشته است؛ وقتی که سالهای سال درس خوانده و درس داده و دیگر نوشتن مقاله در کیهان بچه ها که هیچ ؛ نوشتن مقاله در فیزیکال ریویو هم برایش خوشحالی به بار نمی آورد؛ و تازه می رود که در سالیان دراز پیش رو؛ ماحصل تجربیاتی را که با گذر از سالهای سخت از انقلاب و تعطیلی دانشگاه گرفته تا جنگ و ویرانی و بازسازی و بحران های پی درپی اندوخته است به دانشجویانش یاد بدهد؛ یک مامور بی رحم و خونسرد که در انتهای کوچه ایستاده است و او را نظاره می کند؛ می تواند تنها با فشار یک دکمه همه این سالهای گذشته و آینده را در یک لحظه برق آسا فشرده کند و آن را به بارانی از ساچمه ها ی مرگبار ؛ به یک مغز متلاشی شده روی کف حیاط ؛ و به جیغ بهت آلود همسر و فرزند تبدیل کند.


دلم می خواهد که بر ترس غلبه کنم؛ دلم می خواهد که فکر کنم زندگی خودم ؛ همسرم و فرزندانم لااقل پایان منصفانه ای خواهند داشت . دلم می خواهد که لااقل این حق را داشته باشم که پیکر بی جانم بر روی دوش دانشجویانم ؛ دوستان نزدیکم و خانواده ام و کسانی که لااقل نام مرا یک بار شنیده اند؛ آنهم بدون شعار و هیاهو و با سکوت حمل شود. من در کلام درمانده ام و تنها با کورسوی یک شعله نحیف در اعماق قلبم زندگی می کنم. این شعله ای است که دوندگانی از دانشجویان قدیم آن را از پیشینیان خود گرفته اند؛ وافتان و خیزان و مجروح و خسته به آیندگان می سپارند.

وحید کریمی پور
دانشکده فیزیک ؛ دانشگاه صنعتی شریف
24 بهمن ماه 1388»

  
نویسنده : باران ; ساعت ۱:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢٥
تگ ها :

یک گزینه تازه

خیلی وقتها با استدلال منطقی، میشه مطلبی رو فهمید. اما چیزهای دیگه‌ای لازمه تا آدم اون مطلب رو با تمام وجود دریابه.

من با یک استدلال ساده می‌تونستم بفهمم که احتمالا دکتر علی‌محمدی می‌تونسته اینجا دکترا نگیره و بره یه جای دیگه دنیا دانش‌آموخته بشه. می‌تونستم بفهمم که حتما دلیل خاصی داشته موندنش. که ...

اما این نوشته دکتر شیرزاد، ناگهان باعث شد دین عمیقی رو که به ایشون و افرادی شبیه ایشون داشته‌ام و دارم، با همه وجود بفهمم. بزرگترین چیزی که دکتر علی‌محمدی و همقطارانشون به من و امثال من، یعنی دانشجوهای فیزیک داده‌اند، «حق انتخاب»ه. باز کردن افق دیگه‌ای برای آینده است. اضافه کردن یک گزینه به تنها گزینه موجوده.

ایشون و همقطارانش تصمیم می‌گیرن بمونن تا دوره دکتری فیزیک در ایران، با یک سری دانشجوی قوی کارش رو شروع کنه. تا خشت اولش محکم باشه. تا بعدیهایی که میان، نگن هرکی موند، نمی‌تونست بره که موند.

تا یه روز یکی مثل من، که رفتن از ایران براش بدیهی نیست، بتونه به نرفتن هم فکر کنه.

تا یه روز باشن دانشجوهای دکترایی که بشه باهاشون برنامه همکاری با سرن رو پیش برد.

تا یه روز برمبنای دانش‌اموختگان دکتری، این پتانسیل وجود داشته باشه که مرکز تحقیقات فیزیکی تشکیل بشه و اشخاص قوی، حتی اگه خارج از ایران دکتری گرفته‌ان، فضایی برای بازگشتشون و ادامه کارشون در ایران باز باشه.

من منکر کاستی‌هایی که وجود داره نیستم. اما دارم از پتانسیلهایی حرف می‌زنم که با همت آدمهای بنام و گمنام ایجاد شده.

هرچند دلم از اندوه آکنده است، اما نفس وجود چنین آدمهایی (که بسیاریشون هنوز زنده‌اند و باید قدرشونو دونست)، به طرز غریبی به من امید میده.

به احترام همه‌شون از جام بلند میشم

 

پی‌نوشت: در بخش نظرات مطلب دکتر شیرزاد، یک نفر پیشنهاد خوبی داده:
«شیرزاد عزیز: از صمیم قلب تسلیت عرض میکنم. پیشنهاد می‌کنم با دوستان جامعه فیزیک هماهنگ کنیم هر کدام از ما در اولین مقاله‌ای که بعد از تاریخ ۲۲ دی‌ماه از زیر چاپ در‌می‌آید در قسمت قدردانی مقاله رو به استاد عزیز مسعود علی‌محمدی تقدیم کنیم.»

 

  
نویسنده : باران ; ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢۳
تگ ها :

تسلیت

اخبار بد زود می‌رسند.

وقتی با عجله در حال رفتن به سرکار هستی و در راه، دوست ایرانی که فیزیک‌کار هم نیست، اتفاقی تو را می‌بیند و برایت از ترور یک فیزیک‌پیشه ارشد هسته‌ای می‌گوید.

نشست امروز ما با دوستان ساکن ایران، با همین خبر و تسلیت آغاز شد. دیگر شناختم. دکتر علی‌محمدی. فارغ‌التحصیل دانشکده‌ای که من آنجا درس میخوانم. شاگرد استادی که استاد من هم هست. یعنی اینقدر نزدیک. و تازه چه فرقی می‌کرد اگه دور تر بود؟... آنطور که فهمیدم، فیزیک انرژی‌های بالا، شاخه ذرات کار می‌کردند نه هسته‌ای. (این دو موضوع اساسا با هم متفاوتند. نمیدانم چرا بعضی اصرار دارند ایشان را دانشمند هسته‌ای معرفی کنند)

به خانواده ایشان و به جامعه فیزیک‌پیشگان و دانشجویان تسلیت می‌گویم.

پی‌نوشت١: هی خواستم ننویسم نشد! به آنهایی که هنوز چاره کارشون رو در ترور می‌بینند هم، تسلیت می‌گم. این یعنی اینکه براشون متاسفم. خیلی متاسفم.

پی‌نوشت ٢: خیلی ناراحتم که درس هسته‌ای نگذروندم. والا می‌تونستم به‌طور دقیق‌تر بگم فرقش با فیزیک درات چیه.

  
نویسنده : باران ; ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢٢
تگ ها :

دروغدون

کشف کرده‌ام که یه چیزی هست توم به اسم دروغدون.

اگه کسی بهم دروغ بگه، دروغش صاف میره تو دروغدون. این روزها حس می‌کنم دروغدونم پر شده، خیلی پر. اینقدر که میخوام بالا بیارم. کسی راه حلی داره؟

  
نویسنده : باران ; ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٩
تگ ها :

دوری، تلخه مثل زهرمار

گشتن تو اینترنت و بدنبال خبرها سایت ها رو زیر و رو کردن، شوکه شدن، مضطرب شدن و ... همه اش تلخه مثل زهرمار.

اما از اون بدتر، چیزی که نگرانم می کنه مردمی اند که لباس خشم پوشیدن . که به قاعده  ای بازی می کنن که مال اونها نبود. مرامشون نبود و نیست....

من نبودم اما بوده ها می گن در روز آرام 25 خرداد، صدای صحبت دونفره آدمها شنیده میشده. یعنی مردم به اون قاعده بازی رو شروع کردن....  

صحنه هایی که دلم رو می لرزوند، صداهایی بود که می گفتن: ولش کنین. سربازه! گناه داره. تصاویری بود که جمعیتی خودشونو سپر نیروهای گارد ویژه کرده بودند. که یعنی بیایین به قاعده خودمون برگردیم. بیاین یادمون نره که ما قراره اسیر تعاریف سفید و سیاه، دیو و فرشته نشیم. 
اما نمیدونم برای کسیکه کشته شدن دوستشو، فرد بغل دستیش رو، یک آدم دیگه رو از نزدیک دیده، برای کسیکه کتک خوردن آدمها رو دیده، یا خودش زخمی شده، چقدر این یادآوریها می تونه موثر باشه. قاعده بازی چه معنی ای میتونه داشته باشه؟ 

چه حال بدی دارم امشب ....

  
نویسنده : باران ; ساعت ۳:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٧
تگ ها :