من و جایی به نام ایران

بالاخره من و اینترنت و وقت کافی! اونهم کی؟ ٢٣ اردیبهشت درست وقتی که تازه ٢٧ سالم تموم شده.

تولدانه ام رو به زوردی می نویسم اما الان ....

وقتی بعد از یک سال، برمی گشتم، دلم برای همه چیز تنگ بود. فهمیده بودم معنی غربت پیچیده تر از اونیه که فکر می کردم. غربت، فقط دلتنگی برای خانواده و کوچه و خیابونای شهر نیست.

آدم جایی غریبه که دنیای تصوراتش خالی باشند. تا وقتی پای کامپیوترم نشستم و به کار مشغولم، تا توی سرن راه می رم، قهوه می خورم، سمینار میرم، غریب نیستم.

اما در شهر، غریبم. غریب به این معنی  که ...

اینجا،‌در کشور خودم، اگر دختری رو با آرایش بسیار غلیظ ببینم، اگر پسری را با موهای عجیب و ابروهای برداشته ببینم، می تونم درموردشون حدسهایی بزنم.  می تونم احساسشون کنم. حدس بزنم که احتملا تحت فشار اجتماعی ان  یا رفاه زیاد دارن یا ...

اگر کودکی خیابانی رو ببینم، می تونم حدس بزنم که شب ممکنه کجا بخوابه یا رییس اش چگونه آدمیه. ممکنه معتاد باشه یا ... اگر تصمیم بگیرم بهش کمک کنم، برای این تصمیم نیاز به تفکرات پیچیده "جهان وطنی" و اینکه "همه انسانها اعضای یک پیکرند در هرجای دنیا که باشند" نیست. کافیه بدونم بچه فلان محله است یا ... چی می گم! کافیه چشمهاش با من حرفهای  خاموش بزنن ...

برای آدمهای کشور دیگه، نمیشه حدسی زد. همه این حدسها، که حامل یک جور آشنایی، یک جور احساس درک و ریشه های مشترک ان، خودشون برآمده از سالها زیستنه در میان مردمان کشورت. در میان عاداتشون، بد و خوبشون ....

نمی دونم ... گاهی فکر می کنم برای آدمی مثل من، این غربت درمان نشدنی است. ممکن است سالها دور از ایران به یادگیری و دانشجویی و ... مشغول باشم. اما بهشت کوچک خودم را در ایران درست خواهم کرد. جاییکه مردمش را می فمم.

جاییکه از کمکی که به دخترک می کنم تا دسته گلش رو تو کیفش مخفی کنه، قند توی دلم آب می شه و در همون حال دلم می لرزه از اینکه عاقبت این دسته گلها "که هرچی بهش می گم نیار، گوش نمیده" به کجا می رسه. دوست دارم بگم حواسشو  جمع کنه اما نگفته پیداست که نصیحت خریداری نداره.

جاییکه  در شلوغی مترو همه همدیگه رو هل میدن و بعد همدیگر رو به بی فرهنگی متهم می کنن. جاییکه در صف بی آر تی، می خوان به هم پیشی بگیرن و روی پله های تازه برقیش، بچه ها آنقدر مسابقه دو می گذارن تا ز کار می استه.

جاییکه  پیرزن در ازای یک صندلی، بلده بگه "الهی پیر شی" یا "خیر از جوونیت ببینی" و همه اینها معنایی بیش از تشکر و "مقسی بکو" و "تنکس ا لات" داره. من می تونم بفهمم که داره آینده خوبی رو برام آرزو می کنه.٠.

 

اینجا، اگر بده، اما من می فهممش. و چون درکی ازش دارم، امیدوارم بتونم توش بهشت کوچکی بسازم.

اینجا اگر بده، اما به خاطر همین بدیش، کمترین کار من و امثال من نمود خواهد داشت و تاثیر خواهد گذاشت.

اونجاها که همه چیز مرتبه هم، البته زندگی خوبه و دلپذیر اما ...

فرقه بین حس آدم وقتی اثر کار خودش رو بی واسطه می بینه تا وقتی که به سیستمی خدمات می ده تا اون سیستم قدمی به جلو برداره. 

هرچند حرکت دنیای ما به سمت زندگی سیستمیه، اما حالا که اینجا هنوز می توان از دیدن بیواسطه دسترنج خود نشئه شد، چرا خودم رو از این مزه دلچسب محروم کنم؟

یادم هست یک بار از دکتر روحانی پرسیدم چرا برگشتید؟ گفتن: "اونجا من یه ماهی بودم توی یه استخر اینجا یه نهنگم توی یه حوض"

اون موقع این تعبیر به نظرم خیلی مغرورانه اومد اما الان می تونم اینطور بفهممش که اینجا هر حرکتی تاثیر زیادی داره درست مثل تکونهای یک نهنگ در یک حوض ...

 

  
نویسنده : باران ; ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱٩
تگ ها :

از هفته پیش، تا الان که اونجایی

خواستم برای دوست عزیزم یه کامنت بذارم. ولی حرفها بیشتر از یه نظر کوتاهه. نیدونم چرا هیچ وقت دلم نخواسته که اونجا برم، اونجا باشم. نمیدونم چرا ... حتی اون وقتیکه مداد کنکورم رو داده بودم به خاله ام تا همراهش ببره و اونم هرجا رفته بود، حتی تو غار حرا، مداد من رو با خودش برده بود. اونوقتیکه سر جلسات آزمایشی کنکور هم، مداد رو به دوستهام می دادم، تا اسمشون رو باهاش بنویسن و مطمئن بودم که همه اون دعا و خدایی که توی این مداد هست، به روی کاغذ می نشینه، دلم نخواسته بود که خودم اونجا برم. اونوقتیکه  امید برام سجاده سوغات آورد و من همه نمازهامو روش می خوندم، اونوقتیکه می اومدیم سوییس و همه می گفتن جور کنین از اونجا برین مکه، راحت تره و من هی این پا و اون پا می کردم ... دلم نخواسته بود ....

حتی اون روزیکه خرم آباد بودم و مهدی پیامک زد: «نجیه! من الان دو قدمی خونه کعبه ام، هرچی میخوای از خدا بخواه. فقط کم نخوای ها!» و من تمام بدنم می لرزید و گریه می کردم، باز دلم نخواست که خودم دو قدمی این خونه سیاه باشم ... 

شاید مثل تو، دوست عزیزم، دارم به خودم دروغ می گم، شاید هم هنوز به بلوغ لازم نرسیدم، شاید هم ... نمیدونم. اما میدونم، توی اون نامه کاغذی، تو چنان بی ریا و ساده از من خواسته بودی دعا کنم که من تا مدتها، سر نمازهام به یادت بودم. نمی گم دعای من بلیط رفتن تو شده. شک ندارم که اون پسر آدامس فروش، زودتر ازهمه خواست تو رو به آسمون رسونده، اما ازت می خوام، گاهی، فقط کمی یادم باشی، گاهی، فقط کمی ... سفر به خیر.

 

  
نویسنده : باران ; ساعت ٢:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٩
تگ ها :