آقا سلمان آقا

٢٣ سالش بود. خیلی کوچیک بود که پدر و مادرش از هم جدا شدن. مادرش خیلی زود ازدواج کرد. تا زمان ازدواج باباش و حتی تا مدت زیادی بعد از اون، پیش مادربزرگهاش بود. مادربزرگهاش، دو تا خانوم مسن بودن، همسر پدربزرگ مادریش. یه خاله هم توی اون خونه داشت. خاله ای که گاهی بهش مامان می گفت.

آقا سلمان آقا، خیلی کوچیک بود که چندین بار از روی بالکن، با روروکش، دونه دونه پله ها رو پایین اومد و رو زمین افتاد. (دو بارش رو من دیده بودم). سرش ضربه دید. آقا سلمان آقا، صرع گرفته بود.

بزرگتر که شده بود، بچه ناسازگاری به حساب می اومد. داروهاش رو نمی خورد و بهش حمله دست می داد. تو آفتاب نباید زیاد می موند. اما خوب دلش می خواست بره دوچرخه سواری.

آقا سلمان آقا، از همه توقع داشت. بهش یاد داده بودن که گله مند و متوقع باشه. 

لارج بود. خیلی ... خیلی هم با محبت... اگه تو جیبش، جز پارچه جیب چیزی پیدا نمی شد، بازهم کرایه تاکسی تو رو حساب می کرد. گاهی گیتار میزد. البته بیشتر دوست داشت که گیتار داشته باشه. سیاوش قمیشی هم خیلی گوش میداد. گاهی شعر هم می گفت. بی وزن و بی قافیه شاید، اما حرف داشت برای گفتن.

«الهی بنده ای هستم مسلمان  نهادند زانکه برمن نام سلمان»

یه وقتی، ١۴ سالش که بود، سر قافیه با هم بحث می کردیم:«نجیه جان! اگه آخر یه بیت "غم" باشه آخر اون بیت دیگه "من"، اینها هم قافیه اند؟»

باهوش بود... خیلی با هوش... سرشار شکایت بود از همه دنیا...

 

خاله اش که ازدواج کرد، به خونه پدرش اومد. خونه ای که خیلی چیزها، از کوته فکری بزرگترها گرفته تا ناسازگاری  آقا سلمان آقا، به مشکلاتش دامن می زد.

یکی دوبار، از بعضیها خواسته بود که به خونه شون بره و باهاشون زندگی کنه...

تو اسباب کشی ما، اومده بود تهران و از مشهد برامون اشترودل سوغاتی آورده بود. چندین بار گفت که می تونه بیاد و کمکمون کنه. می گفت باری نمی تونه ببره ولی میتونه حد اقل مواظب وسایل باشه. جور نشد ....

این آخریها، قبل از اومدن ما به سرن، با فردی آشنا شده بود. کلی تغییر کرده بود. دیگه از اون زبون گزنده خبری نبود ....

با شلوار جین و زیر پیراهنی رکابیش، لب دریا ایستاده بوده ... دریا می بردش و 40 دقیقه بعد پسش می ده ....

حالم بده ... حالم خیلی بده ... صورت مسئله پاک شده ... خیلیها می گن  رفت و راحت شد. شاید راست بگن. گو اینکه آقا سلمان آقایی که من می شناختم، دنیای آرزو بود.

اما ... من حسرت به دلم مونده ... بدجوری... از کارهایی که می تونستم بکنم و نکردم. یه تلفن ... شاید یه تلفن ...

از اینکه خدا خیلی سخت امتحان می گیره. بعد از اینکه وقت تموم میشه، تازه می فهمی که وقت تموم شد و این یه امتحان بود. 23 سال، کسی هست که با تمام وجودش نیاز به محبت و توجه رو فریاد میزنه. کسی که از دید عموم، بچه خوبی نیست اما تو میدونی و خیلی از همین "عموم" می دونن که این بچه، نخواسته بد باشه. که اگر خود تو جاش می بودی، بهتر از این نمی شدی. که با یک توجه عاقلانه و محبت واقعی، می تونی دنیایی رو بهش هدیه کنی ...

23 سال ... و تو اصلا حالیت نیست. مثل یه نسیم میاد و رد میشه تا همه خودشون رو نشون بدن ... امتحانشونو پس بدن ....

برام چیزهای عجیبی رو به یادگار گذاشته: سرویس عروسی ام، تنها جواهری که دارم، نتیجه مدتیه که توی یک طلاسازی مشغول به کار بود. فقط این نیست... چونه گرد و چالدارش، جشمهای قشنگش.. حرف زدن نوک زبونیش، شوخیهای بی مزه اش ..:"نجیه جان" گفتنش ...موهای صاف و بلندش ...

با شلوار جین و زیر پیراهنی رکابیش، لب دریا ایستاده بوده ... دریا می بردش و 40 دقیقه بعد پسش می ده ....

حالم بده ... حالم خیلی بده ...

 

 

  
نویسنده : باران ; ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۱۸
تگ ها :

مادر....

آب زنید راه را، هین که نگار می رسد

مژده دهید باغ را، بوی بهار می رسد

بعد از نه ماه می آید... تا دوباره بزایدم ....و دستهایش.... دستهایش باز در موهای من فرو خواهد رفت و نگاه گرمش تا انتهای مرا خواهد کاوید.....

  
نویسنده : باران ; ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۱
تگ ها :