افتتاح رسمی ال.اچ.سی!

تعداد آقایان کراواتی، خانمهای خوش لباس و ماشینهای مدل بالا، به طرز چشمگیری زیاد شده. حتی تو کلاس فرانسه هم بعضیها با کت و شلوار اومده بودن و کلاس رو به دلیل قرار شام، زودتر ترک کردن.

هفته پیش، در یک نامه غیررسمی، فهمیدیم که فردا روز گشایش رسمی ال.اچ.سی خواهد بود.

فردا، مقامات عالی رتبه کشورهای عضو و کشورهای ناظر، به سرن میان و در حضور اونها، ماشین عزیز رسما افتتاح می شه.

امروز، سارکوزی به ژنو اومده و سفیر نروژ و نخست وزیر ژاپن، امشب با بچه هاشون قرار شام دارن.

در همون نامه غیر رسمی( و البته بعدش در یک فقره نامه رسمی)، ذکر شده بودکه به علت خطراتی نظیر «ترور»، فردا از ساعت ١١:٠٠ تا ١٩:٠٠، دربهای «آ»و «ب» حتی برای کارکنان سرن بسته است و تنها دو درب غیر فعال که بسیار دورند، باز خواهند بود. اتوبوسها، در این محدوده رفت و آمد نمی کنن و عبور از مرزسوییس و فرانسه از سمت «می رن» ممنوعه.

خلاصه، در این نامه ها از مردم خواسته بودن که فردا از تو خونه به شبکه سرن وصل شن و کار کنن و کلی از سمینارها کنسل شدن.

اما ما! یعنی گروه اکتشافی ذره تاپ منفرد، فردا با پایمردی، سمینارمون رو تشکیل خواهیم داد و بعد از نهار با همکار عزیزمان جلسه کاری خواهیم داشت از خود راضی

والبته با کارت دعوتی که تهیه کردیم، در نهایت به همراه همسر محترم، در میهمانی شرکت خواهیم نمود.....

  
نویسنده : باران ; ساعت ۸:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢٩
تگ ها :

سوال مهم

مهمه که ببینم اینجا هیگز کشف می شه یا نه. ابرتقارن مدل مناسبی برای رفع یه سری مشکلات مدل استاندارد هست یا نه. ماده تاریک چیه و ....

اما مهمتر از اون برام، اینه که آخر دوره دانشجوییم در اینجا، بفهمم که چطور مجموعه ای به این بزرگی داره اینطور منسجم جلو میره؟

به چشم خودم دیدم که آدم بزرگهای اینجا (و البته کوچیکهاشون هم) با هم اختلاف نظرهای جدی دارن. بعضی حتی چشم دیدن همدیگه رو ندارن. اما موقع کار که می شه، همین آدمها به طور گروهی،  خروجی باورنکردنی ای دارن.

این توان همزیستی و همکاری رو واقعا برام مهمه که بدونم از کجا میاد؟ به چه پارامترهایی مربوطه؟ .....

  
نویسنده : باران ; ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢٤
تگ ها :

برای مژگانم

دوستی حکایت غریبی است نازنین.... ساده شروع می شود.... گاهی همراه با دلهره... دلهره مادری که برای یکدانه دخترش دنبال رفیقی می گردد که اتاقشان را باهم قسمت کنند ... رفیقی که رفیق باشد به همه معنا....

دوستی حکایت غریبی است نازنین .... با سه تار زدنهای تو پشت پنجره ١١٧، بزرگ می شود ... با تقسیم کارهای اتاق... با خرید رفتن و ظرف شستن و جاروزدن هفتگی ....با کوه رفتنهای مینی بوسی ...

با حرف ها و دل گویه ها... با شب بیدارِ هم نشستنها .... با جیغ های پریشان من در خواب و آغوش مهربان تر از مهربان تو ....

با ترس زلزله.... با بستن همه زندگی دریک کوله و سفری شبانه .... به همراه تو تا دیدن همه آنچه که از آن تو بود و به آسانی در قلب من جای گرفت.... میدانی... مادر را می گویم وعمه مهین را .... میدانی ....

با حضور ناگهان و پررنگ تو و گلی در جشن عروسی ما در شهری دور ....

دوستی حکایت غریبی است مژگان من .... و چه عمیق است و بزرگ در درون من .... انگار که خود تو باشی .... تولدت هزاران بار مبارک ...

پی نوشت: اگر بناست به تبادل لینک یا خواندن چیزی دعوتم کنید، از سرن بپرسید، یا .... لطفا برای این پست کامنت نگذارید

  
نویسنده : باران ; ساعت ٢:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱۸
تگ ها :

 

دراز کشیده و سه تار میزند ....  زیباست ... دوستانه و بی انتها .... انگار کسی بر بند بند وجود من می نوازد ....

انتهای  این صدای مهربان کجاست؟ این ناله صمیمی .... می بینمش که تا روزها و روزها در کوچه های زندگیم، زندگیمان، می دود.

ما جوانیم و قدم می زنیم ..... ما قدم می زنیم و کودکانمان پیشاپیش ما بازی کنان کوچه هارا می پیمایند .... پیر می شویم و او هنوز ساز می زند و صدای سازش، در کوچه ها می پیچد و باز بند بند وجود من است که زخمه می خورد انگار....

سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت

آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت

می خوانم ... می خواند .....

افسانه ایست زندگی.... دل انگیز با نوای سه تار. کاش همیشه ذهنی روشن و روحی سرشار داشته باشیم . کاش اندیشیدن و نیک اندیشیدن، رنگ لحظه هایمان باشد.... کاش گوشهایمان باز باشد همیشه به شنیدن ... کاش دلهایمان گشاده باشد به دریافتن هر آنکه انسان است و در نزدیک ماست..... با هر آنچه که می اندیشد ....

کاش خانه مان پر از آهنگ دستان تو باشد تا همیشه و من تا همیشه، به هر ناله سازی دلم سودایی شود، مثل امشب .....

 

 

  
نویسنده : باران ; ساعت ٤:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱۳
تگ ها :

پیازهای نیکوکاری

یک مته بزرگ به جای بیل، یک قاشق و یک پیچ گوشتی ...

خاک ها رو به هم ریختیم و زندگی کرمهای خاکی رو هم! یادم رفته بود که چه شیرین و جادوییه دست به خاک نیم خیس و خنک کشیدن و پنجه توش فرو کردن. 5 تا پیاز کوچیک از گلی که اسمشو نمی دونستیم. عمق گودال 3 برابر قطر پیاز و فاصله پیازها، دو برابر قطرشون. یکی من، یکی حامد. یکی مامان کبری، یکی مامان نرگس و یکی هم وسط همه برای ریحانه. بزرگترین شادی دنیاست کاشتن ... چنان انرژی بهت میده که بعدش حاضر می شی 4 ساعت تمام پیاده روی کنی.....

این پیازها رو یک موسسه خیریه میفروخت و پولش رو برای بچه های بیمار خرج می کرد. فروشنده توضیح میداد که باغبونی کار لذتبخشیه .... اون حتی یک کلمه هم راجع به اینکه کمک به بچه های بیمار کار خوبیه و اجر دنیوی و اخروی داره حرف نزد. اجازه داد که خریدارهاش با شعور خودشون، با برداشت شخصی خودشون از یک کار خوب ،تصمیم به خرید این پیازها بگیرن.

پیازها رو می کاشتیم، درست تو اون لحظه ای که لبریز شوق زندگی بودم، سرشار از رازی که تو این گردالوهای به ظاهر مرده وجود داشت، نیکوکاریهای پر سر و صدای "جشن نیکوکاری" رو به خاطر میاوردم و دلم آشوب می شد. جعبه های کمک که روش با عکس بچه های فقیر تزیین میشد و مجریهای رنگارنگ تلویزیون .

 ژست های آقایان ایکس و ایگرگ که روز تولد حضرت علی بچه های بهزیستی رو به صف می کردن و کف دست هرکدوم یه هزاری میذاشتن و دوربینها هم چلک و چلک عکس می گرفتن تا همه جا گزارش تصویری نیکوکاری آقایان رو در بوق و کرنا کنن.

همین روزها احتمالا تو ایران جشن نیکوکاری بوده. حتما آقای "زد" چک امضا شده اش رو اول نشون عکاسها میده و بعد به صندوقی می اندازه که روش با عکس بچه های فقیر تزیین شده. دلم آشوب میشه....

 بچه های فقیر، فقط تو خیابونها نیست که مورد سو استفاده قرار می گیرن. گاهی میشه ابزاری باشن برای ارضای حس انسانیت ریاکارانه ما ....

با خودم فکر می کنم نمی شه همه این احسانها رو کرد و احترام اونها رو هم نگه داشت؟ نمیشه ماجرا رو به جای صدقه دادنهای با افه و ادا و پر از ترحم، با برپایی بازارهایی پر از شور زندگی (مثل بازار گل و گیاه، کارهای دستی و ...)، پر از معامله های معمول و محترمانه ، سر و سامان داد؟ بازارهایی که عکس چشمهای غمزده بچه های فقیر یا بیمار، عامل رونقش نباشه؟ با چنین عملکردی، شاید صندوقهای غریب "محک" که همیشه محلی برای بلیط های مستعمل مترو هستن، با یاری شادمانه مردم پر بشن. ....

با این فکرها، آخرین مشت خاک رو رو پیازها می ریزم و کرم خاکی ای رو که "زابراه" کردم به خونه اش بر می گردونم.

  
نویسنده : باران ; ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٧
تگ ها :