انرژی ....

آقا من کم آوردم.... کسی یه کم انرژی داره به من قرض بده؟ با یه دارو برای انحلال بغض؟ و یه غار تنهایی...؟

  
نویسنده : باران ; ساعت ۸:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۳۱
تگ ها :

 

بارون میاد و باد شدید .... درختها دیوونه شدن ... گوشم پره از صدای باد و "چیس چیس" برگ درختها ....

بوی خوش بارون  و سبزه لب پنجره دفتر کارم،‌ اینقدر دلچسبه .... یه روزی، همه اینها رو یه جا حس کردن، می تونست برای خوشبختی کافی باشه.

امروز اما... من به دستهای تو فکر می کنم که فرسنگها دورتر از من، با زندگی پنجه می زنن و به خودم که خیالت شبها تو آغوشمه و مثل روزهای شیرین گذشته، منو آروم می کنه....

دلم لبریز  دلتنگیه،‌ نازنین مادر....

  
نویسنده : باران ; ساعت ۸:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢٩
تگ ها :

اصلاحات در ۲ ساعت!!

همه چیز به نیت یک اصلاح جزئی و تمرینی شروع شد. مواد لازم یک قیچی بود و یک زیرسفره ای! اما به دلیل مهارت بیش از اندازه بند در کوتاه کردن مو و لختی و پرپشتی بیش از اندازه موهای حامد، و البته به دلیل کم صبری ما در به بار نشستن این اصلاحات کج و معوج، پس از دقایقی، در یک حرکت انقلابی و به یاری ماشین اصلاح پاناسونیک، کاری کردیم کارستان.

نتیجه این شد که دو ساعت بعد، روی سر من و حامد، هردو، حداکثر طول  تار مو، از یک سانتی متر تجاوز نمی کرد نیشخند

در حال حاضر، من خودمو رو به شدت به بابا و عمو کوچیکه ام، شبیه احساس می کنم و دیگه تا مدتها کمترین نیازی به شونه ندارم.

پی نوشت برای زهرا: اگه خواستی، در خدمت شما هم هستیم.

  
نویسنده : باران ; ساعت ٥:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢۸
تگ ها :

آرزو؟!

ما* اینجا** برای خودمون یه سری جلسه گذاشتیم. جلسه ها سه مدل هستن و کلی هدف براشون معین شده:

١- ما می خوایم یاد بگیریم که کارهای علمی مون رو گروهی انجام بدیم. تمرین کنیم که سمینارهامون برامون مهم باشه و فقط از ترس آقا بالا سر یا برای ژست درش شرکت نکنیم.

٢- یاد بگیریم که اشکالات علمی همدیگه رو و حتی اشکالات اجرایی همدیگرو ( مثل حاشیه رفتن در بحث، بیشتر از وقت معین صحبت کردن و ...)  به هم با لحنی مودبانه و دوستانه گوشزد کنیم و ایرادهای کارمون رو هم عاقلانه بپذیریم.

٣- باور کنیم که همکار ما، صادقانه فقط میخواد به ما برای درک بهتر مسأله کمک کنه و خودمون هم جوری از  همکارمون انتقاد نکنیم که مزه فخرفروشی بده.

۴- میخوایم روش صحیح برگزاری جلسه رو (وقت معلوم، دستور کار معلوم و ...) تمرین کنیم.

و اما جلسه ها:

یک مدلش آموزشیه. یعنی هرکی هرچی یادگرفته، (فیزیک، آمار یا برنامه نویسی)، به بقیه یاد میده.

یکی دیگه اش، مطالعه گروهیه. فعلا داریم "گزارش فیزیک و تکنیک سی.ام.اس" رو می خونیم.

آخری هم،‌گزارش کار هفته گذشته است که هم باعث میشه کارمون جمع بندی بشه،‌ هم دیگران رو از کارمون آگاه می کنه و هم کمک می کنه از کار هم ایده بگیریم.

.....

اما برای من و حامد، همه این تلاشها، براومده از یک آرزو هم هست. آرزویی که در روزهایی شکل گرفت که از بعضی رفتارهای بزرگترهامون (استادها، دانشیارها و...)  خیلی تحت فشار بودیم. از اره دادن و تیشه گرفتن هاشون که ضرر مستقیمش مال دانشجوهای بینوا بود که یا باید استاد عوض می کردن و یا باید تزشون رو هوا می موند، از انحصارطلبی ها و باندبازیهاشون، از اینکه خروجی کار علمی شون، توجیه رفتار غیرقابل قبولشون می شد و ....

اون موقع ما بعد از یه دوره به پوچی رسیدن که "یعنی آخرش قراره ما هم بشیم این؟!!"‌ ،‌ به این فکر کردیم که شاید با تلاش کردن بتونیم از "این" شدنمون جلوگیری کنیم. نه فقط اینکه تلاش کنیم که آدمهای اخلاقمند تری باشیم، بلکه یاد بگیریم که توی یک اجتماع علمی چطور باید "رفتار"*** کرد که ضمن اینکه بیشترین خروجی علمی رو داری، آدمهای اطرافت رو له نکنی ....

* من، آقای فهیم، حامد و خانوم زینلی

**سرن

***رفتار همیشه بر اومده از اخلاق نیست. خیلی از افراد رو اگه باهاشون حرف بزنی، واقعا به اینکه سبب آزار بقیه نشن، اعتقاد دارن اما هرگز فکر نمی کنن که برخی رفتارهاشون،  چقدر موجب ناراحتی اطرافیانشونه. مثلا شوخیهاشون به نظر بقیه توهینه یا نحوه شرکت کردنشون در بحث های علمی، از نظر خیلی ها مغرورانه است یا .... نمونه زنده این طور افراد،‌خود منم! که کلی باید تمرین کنم.....

  
نویسنده : باران ; ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢٤
تگ ها :

کسی نخواهد فهمید

کسی نخواهد فهمید!

کسی نخواهد فهمید که چرا امروز،‌ من و تو، مشاممان از بویی آشنا پر است ... رایحه ای بیست ساله ...

من و تو هردو کودک بودیم، بینهایت خردسال .... آنچه بر خاطر من نقش بسته است کفشهای کتانی توست که شاید خاکی رنگ بودند و پاهای کوچکمان که در درازنای آن راهروی بی انتها،  بدنبال هم می دویدند.  و صد البته ردیف پنجره های  بی انتها و تلفنهای  بی انتها.... ما می دویدیم و  سیاهی انبوه مردم، از مقابل چشممان می گذشت.

من و تو هردو کودک بودیم، بینهایت خردسال..... آنقدر که نگاه نگران  و مشتاق و مضطرب مادر، جایی در بازیهایمان نمی گشود. آنقدر که هرگز نمی فهمیدیم  خواهر قدری بزرگترمان،‌چرا از میله های د وسوی صف انتظار  بالا رفته و نامی آشنا را بلند بلند تکرار می کند.

جمعیت انبوه بود و ما گرم دویدن ... آقای مهربان، با دوگوشی تلفن پشت شیشه می آمد و ما لبریز از عطش بازی، سلام را خورده و نیمخورده، خداحافظی می کردیم.  چه کسی در آن سن وسال قیمت لحظه ها را می فهمد؟ میدانی؟ 

یک روز، روزی که خیلی دور نبود، من مادرم را در آغوش گرفتم و گریستم  و دوسال بعد از آن، شبی من و تو  به افسوس تمام آن لحظه های ناب که به دویدن گذشتند، نشستیم و چه تلخ گریستیم ....

بیست سال از آن زمان که من و تو هردو کودک بودیم و بینهایت خردسال،‌از آن زمان که آقای مهربانی با ما تلفنی سخن می گفت، می گذرد، میدانی؟

  
نویسنده : باران ; ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱٦
تگ ها :

سخن تازه بگو ...

توی ذهنم،‌ آواز  "سخن تازه" شهرام ناظری می چرخه.... 

سخن تازه بگو تا دو جهان تازه شود

وارهد از حد جهان، بیحد و اندازه شود ....

ذهنم پر از حرفه،‌اما حرفهای تنبلی  که از جاشون جم نمیخورن و خودشونو روی انگشتهام سر نمی دن.

شبها خواب می بینم.... زیاد خواب می بینم .... همین حرفهای تنبل، شبها چنان به رقاصی می افتن که حساب نداره! و من هر صحنه بی ربط و با ربطی رو به وضوح کامل توی خواب می بینم. از نماز جماعت خوندن با پدر احمدی نژاد تا مصاحبه با بنی صدر و  مناظره با رفسنجانی برسر کتاب عبور از بحرانش! کتابی که هموز نخوندمش!

از رجال سیاسی و سیاست که میگذریم،‌ نوبت شتابدهنده ال-اچ-سی و جو علمی سرنه باضافه خطایابی کدهایی که شبانه روز error میدن  و رسم همه هیستوگرامهای دوبعدی ممکن ....

از همه جذابتر اون وقتیه که خواب رنگ اجتماعی به خودش می گیره و همه حرفهای ته نشین شده، با تمام قوا به عرصه میان .... و البته جامعه جدید اینجا بهترین بهانه است برای اینجور خواب دیدنها ...

اینجوریه که مدتهاست دیگه حرفم نمیاد. اصلا هم دلم نمی خواد فقط برای اینکه اعلام زنده بودن کنم، صفحه های این بلاگ پر بشه...که اگه اینطور بشه،‌ دیگه صفحه قدیمیم ، راضیم نمی کنه ..............

  
نویسنده : باران ; ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱٦
تگ ها :