خسرو شکیبایی،‌ هنرمند محبوب من در فیلم هامون  امروز  درگذشت

  
نویسنده : باران ; ساعت ٤:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢۸
تگ ها :

جنگ؟!

پایین این صفحه ویرایشگر، شما به مسابقه ای دعوت می شی: «شاد و مفید در تابستان»!!

 اسرائیل مانور موشکی انجام میده و میگه که هدف مملکت توئه. آمریکا هست که شلوغ کنه و دجال بازی دربیاره. سپاه مانور موشکی میذاره و میگه موشکها به اسرائیل می رسند... عکسی که منتشر می کنه سوتی داره و یه موشکش کار فتوشاپه. یه سری می خندن... آمریکا داد و قال راه میندازه که دیگه حجت تموم شد و حرکت ایران تحریک کننده است ...

و تو دلت می خواد که مرده شور، همه حقوق مسلم رو، اعم از هسته ای و غیر هسته ای،  یه جا ببره. که داد بزنی: همه تون خفه شین! که بغضت بترکه....

تازه بیست سال از جنگ با عراق میگذره. تازه بیست ساله که مردم، مثل مردم هر کشوری، با مسائل داخلی خودشون، چه سخت و چه آسون، سرگرمند. تازه بیست ساله که مجری تلویزیون نمیگه «شنوندگان عزیز! توجه فرمایید!....».

چند سالیه که موسیقی تلویزیون و رادیو، فقط مارش و «ما مسلح به الله اکبریم » نیست ...

آخ خدا! یکی به من بگه که جنگ فقط توهم منه....

  
نویسنده : باران ; ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢۱
تگ ها :

.....

اندوهی به تمامی تو بر جانم نشسته است و نشسته ام....  چشمانم را کمی بیش از لحظه ای بر هم می گذارم و تو به تمامی پیش روی من جان می گیری. چه می شد ما را،  که کتاب بر سر می کوفتیم، تا حفظمان شود که سبز تو کجاست و سرخ تو کجا؟ که کجا دست آسمان بر تو گشاده است و کجا تو سینه به آسمان یله کرده ای؟ چه می شد ما را؟

تو، این جغرافیای پر حکایت، بی گمان، آشناترینی... و من هر چین و شکنت را چون خطوط چهره مادرم، از بر دارم ...  از هزارمسجدت، سفر آغاز می کنم . گام بر البرز و نگاه بر خزر و چهره مردمانت را یک به یک از نظر می گذرانم... خیال می کنم که هر لبی پیام آور لبخندی است.... خیال می کنم هیچ دلی بر  بی روزگاری عزیزی نمی لرزد و در واهمه ماندن و مردنش پرپر نمی زند. خیال می کنم دست همه مردان شریف،    پر است از نان حلال و تهی است از شرمندگی ...  سبزدره های گشاده بر زاگرس را مملو از داستان عشق های سبلانی خیال می کنم.... .... پر از فرار دخترکان دلباخته به مردان کوهستان.... پر از بوی نان و زایش گوسفندان . دروغ چرا؟ ... چشم بر شلمچه و زمینهای مین روبی نشده اش می بندم. زمینهایی که هنوز مردانی را با لب های تشنه و جگرهای داغ به میهمانی مرگ می برد... دروغ چرا؟ نگاه از چشمان نگرانت می دزدم .... دروغ چرا؟.... هانا را در سنندج نمی بینم .... دروغ چرا ؟....  در خیال من سیستان تو آرام است  بندیان تو آزادند و فرزندان  تو سرافراز و کامیاب.....

کویریان تو، انباره نوای دوتارند. کویرهای تو افسونگرند در خیال من .... پنجه در شن هاشان فرو می برم و نگاهت، خاموش و پر کلام، در نگاهم گره می خورد. چه داغ است قلب تو ....

  
نویسنده : باران ; ساعت ۳:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱٥
تگ ها :