26 سال تمام!

دوباره سورپریز شدم. حامد به زیبایی دوستام رو دور هم جمع کرد و 5 جای خودشو به 6 داد. نمی خوام بگم سال گذشته به اندازه یه چشم به هم زدن بود. چون نبود! من سال گذشته  رو، تک تک لحظه هاشو زندگی کردم  و جای پای ۲۶ روی روحم به تمامی حک شده. برای تولدانه امسال، خیلی چیزها توی ذهنم بود برای نوشتن اما .... امسال نوشته ام رو به عزیزی تقدیم می کنم که دو روز پیش با دو ساعتی حرف زدن، تولدی دوباره رو به من هدیه کرد. کسیکه با نگاه ریز بین و مهربانش، تکه های دور افتاده شخصیت منو پیدا کرد و حالا من دوباره چیدمشون!  و حالا من به تصویری از خودم دوباره دست پیدا کردم که می رفت تا به  فراموشی سپرده بشه. و حالا من می تونم با تمام وجود به خودم بگم : تولدت مبارک.

« من معجزه ای نداشتم!  باورت می شه؟ هیچ حرفی از یک معجزه یا یک رویداد پرهیجان و شعر برانگیز نبود!

راستش دیگه فکر نمی کنم که معنی خوشبختی اینه که من هر لحظه پر از شور باشم و لبریز هیجان زندگی کردن . دیگه انتظار ندارم که از عشق در حال ترکیدن باشم و بعد بتونم بگم که: آخیش! من چه خوشبختم!!

اتفاق نیافتاد که من زبونم بند بیاد !  همه وجودم حرف بزنه و زبونم قفل باشه! و :«دوستت دارم» پشت دندونهای کلید شده ام بمونه. حتی نشد که قلبم بخواد از سینه بیرون بپره از شوق شنیدن «دوستت دارم»

نه!! اینها هیچ کدوم اتفاق نیافتاد!

من یکپارچه آرامش بودم  وقتی با وزین ترین کلام، عمیق ترین جمله ها رو راجع به دوست داشته شدنم شنیدم. هردو انگار در یک بحث دوستانه ساده شرکت می کردیم. انگار مثل همیشه دم بوفه با دیگران چایی می خوردیم. و من سراپا گوش بودم و سراپا آرامش. با روجی تماما بیدار و ذهتی که حسابی کار می کرد، بی وقفه ....

و می دیدم که انسانی بس یزرگ با من حرف می زنه....

یادمه که کمی قدم زدیم و من به خاطر رفتار صمیمانه اش ازش تشکر کردم....

معجزه برای من یک پدیده ناگهانی نبود . عصای حضرت موسی نبود که به دریا بخوره و امواج ، برهم بایستند. معجزه من نیاز به هیچ تفسیر اضافه ای نداشت. پدیده ای ساده بود که ما با هم ساختنش رو شروع کردیم. معجزه من حالا ترکیب یگانه ای از صمیمیت و آرامشه ... آرامشی که به یمن وجودش میشه به همه جنبه های زندگی اندیشید و لذت لحظه لحظه اش رو چشید...»

  
نویسنده : باران ; ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢۳
تگ ها :

امشب

آخرین شب ما تو واحد ۲۳ خوابگاه سرنه امشب. فردا به آپارتمان آقای دلانی نقل مکان می کنیم و ۶ ماهی اونجا خواهیم بود. ۶ ماهی که احتمالا هر روز، ۵ کیلومتر دوچرخه سواری می کنیم تا برسیم سر کار. احتمالا، چندین بار از کوهی که خونمون توی دامنه اشه بالا می ریم ...
۶ ماهی که امیدوارم توش بزرگتر و بزرگوارتر بشیم. بهتر و بیشتر کار کنیم و هر روز نگاهمون به زندگی روشن تر و خردمندانه تر باشه.
امروز،‌ دلم خیلی گرفته اگه راستشو بخوای. انقدر که نه می تونم مطلب «همکاری علمی» رو تموم کنم و نه می تونم از نمایشگاه کتابی که رفتیم و غرفه فریاد ایرانی و نمایش مصریها چیزی بنویسم. امروز ار همون صبح علی البیداری!!* ، به دانشجوهای سهند فکر می کنم. به خواهرایی که بهشون تجاوز شده، ‌به خواهرایی که از اعتصاب غذا به تشنج دچار شدن،‌به برادرایی که ۵ روز تمامه چیزی نخوردن،‌به برادری که دست و پا و دهنشو با دستمال بسته به نشانه اعتصاب کلام.... به مجید توکلی و احمد قصابان فکر می کنم... به پازل بی نظیر قدرت که همه قطعه هاش با هم جور در میان....
خواهر کوچکتر من سرآسیمه به اتوبوس واحد پناه میاره. خواهر کوچکتر من، جلوی موهاش از مقنعه مدرسه بیرونه و آستینهاشو تا اندکی بالاتر از مچ، تا زده. خواهر کوچکتر من ترسیده و به ماشین گشتی نگاه می کنه که چند ایستگاه دنبال اتوبوس میاد ....
در اندام زنان هم وطن من، ناگهان مکانی به نام تبرجگاه** کشف می شه. با چنان سر و صدایی که حتی من!! از سر کنجکاوی هم که شده، ‌در قامت هر زن ، دنبالش بگردم تا چه برسه به ...
و چکمه ممنوع میشه ...
همه گیج معمای تبرجند،‌ که ساک خرید مادر من رو در فروشگاه می گردند .... حریم خصوصی ، تنگ تر و تنگ تر میشه و تو درگیر ابتدایی ترین حقوق شهروندی خودت می شی تا فراموش  کنی مجید و احمد یک ساله که زندانیند با جرمی که ازش تبرئه شدند. تا از یاد ببری ماجرای فعلان سندیکای اتوبوسرانی رو که هنوزبعضی از اعضاش در زندان به سر می برند و یادت نیاد که یکی که می شناختیش،‌ مهدی گرایلو نامی که چندباری به سلام دیده بودیش،‌ چند ماهی بازداشت موقت!! شد و به قید وثیقه آزاد، و تعدادی از همفکرانش، هنوز در بندند...
حریم خصوصی تنگ و تنگ تر میشه تا اونجا که اگه کارمندی تشخیص بده که لباس خواهر تو محرکه،‌مجازه که بهش تجاوز کنه، و متهم خود شاکیه که باید یرای اثبات حرفش شاهد بیاره!!!
من روزهاست که به تمامی این ماجرا فکر می کنم ....و دلم خیلی تنگه... خیلی....
 
 
*از اختلاط عربی و فارسی عذر می خوام.
** محلی که سبب تبرج میشه.   
نویسنده : باران ; ساعت ۸:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱۱
تگ ها :