زنان نوبلیست

روبروی یکی از سالنهای سرن در ساختمان ۵۰۰،‌ که چهارشنبه ها محل نمایش فیلم هفتگی کلوب سینماست، چند روزیه که یک نمایشگاه کوچک برپا شده. در مورد موضوع نمایشگاه و محتویاتش، من ترجیح میدم آنچه که خود برپاکننده ها نوشتند رو، هرچند دست و پا شکسته، ترجمه کنم:

«از سال ۱۹۰۱، وقتی که جایزه نوبل رسمیت پیدا کرد،‌ تنها ۱۱ زن موفق به دریافت آن شده اند و نقش مؤثر تعداد انگشت شماری از زنان در مؤسسات تحقیقاتی،‌ مورد توجه واقع شده است. در محیط های آکادمیک و به خصوص دانشگاهها،‌ (جاییکه زنان تنها از سال ۱۸۶۰ به بعد اجازه حضور در آن را یافتند)، نیمی از جمعیت دارای تحصیلات مقاطع بالا را،‌زنان تشکیل می دهند و این در حالی است که در سلسله مراتب پست های دانشگاهی، تعداد آنها به تدریج کم می شود تا جاییکه در مراتب بسیار بالای آکادمیک، زنان تقریبا غایبند ....»

این ترجمه بخش ابتدایی پوستریه که در بدو ورود به نمایشگاه، مقابلت قرار می گیره. بعد،‌با عکسها و تاریخچه زندگی زنانی مواجه میشی که نقشهای اساسی در پیشرفت علم داشتن. ابتکار برپاکنندگان در انتخاب و نحوه نمایش عکسها واقعا تحسین برانگیزه:

madam Wu


خانم «Chien-Shiung Wu»کسی بود که برای اولین بار به صورت آزمایشگاهی نشون داد که برهمکنش ضعیف، تقارن آینه ای* رو می شکنه. خانم وو اینطور معرفی میشه:

«او یک فیزیکدان آمریکایی-چینی و متخصص در رادیواکتیویته بود. او روی پروژه منهتن کار می کرد (برای غنی کردن سوخت اورانیوم) و توانست بقای پاریته را نقض کند. نام آشنای او برای بسیاری از دانشمندان، نخستین بانوی فیزیک ، مادام کوری چین و مادام وو است.»

خانم وو هرگز جایزه نوبل نگرفت. در بخش جایزه نوبل خانم وو،به صورت طعنه وار‌ نوشته: «او جایزه نوبلش را با تی.دی. لی  و سی.ان. یانگ قسمت نکرد(!). واقعیتی که نشان دهنده جنسیت گرایی بسیار شرم آور کمیته انتخاب است. »

هرچند احساس شخصی من اینه که نگاه برگزارکننده ها به موضوع، ‌خیلی فمینیستیه ولی آشنایی با دانشمندان زن واقعا جالب و هیجان انگیزه. درباره جایزه نوبل دانشمندهای دیگه ای تو این نمایشگاه، حضور!! داشتن واقعا با ذوق خاصی توضیح داده شده:

ژاکلین بل-بورنل: منجمی از شمال ایرلند که اولین پالسار** رادیویی را به همراه استاد راهنمایش، آنتونی هویش،‌ کشف کرد. «اگرچه او جایزه نوبل اکتشافش را با هویش قسمت نکرد!! با بسیاری از جوایزی که به مؤسسه اش داده شد، ‌مفتخر گردید.»

آنی جامپ کانن: منجم آمریکایی که کار دسته بندی ستارگان او برای طبقه بندی اخترها به شیوه جدید بسیار مفید بوده است. «او برای روش مبتکرانه اش در دسته بندی ستارگان،‌ نوبل نگرفت!»

نتی ماریا استیونز: از نخستین دانشمندان زن که در دانش بیولوژی نام خود را ثبت نمود. او و ادموند ویلسون،‌ اولین محققانی بودند که جنسیت را بر اساس کروموزومها توصیف نمودند. «برای قدردانی از زحمات نتی،‌ مورگان جایزه نوبل فیزیولوژی را در ۱۹۳۳ گرفت و توانست نشان دهد که کروموزومها ، حاملان ژن هستند.»

روزالین فرانکلین‌: فیزیک-شیمیدان و کریستالوگراف انگلیسی،‌ که سهم عمده ای در درک ریز ساختار DNA، ویروسها،‌ زغال سنگ و گرافیت داشت. « قوانین نوبل، اعطای جایزه به مردگان را ممنوع کرده است. بنابراین رزا که در سال ۱۹۵۸ از دنیا رفت، برای دریافت جایزه نوبلی که در سال ۱۹۶۲ به واتسون و ویلکینز داده شد، واجد شرایط نبود!!‌»

لیز میتنر: در سال ۱۹۲۶،‌او در دانشگاه برلین، ‌استاد تمام شد. لیز اولین زنی بود که در آلمان به این مقام نایل آمد. او ۳۰ سال با اتو هان،‌ همکاری نزدیک داشت و در سال ۱۹۴۴ برای کشف شکافت هسته ای،‌ موفق به دریافت نوبل شد. «البته،‌اغلب معتقدند که او باید جایزه خود را با هان تقسیم می نمود؛ هر چند که این کار از نظر سیاسی غیرممکن بود.»

 اینم درخت مگنولیا که از پشت شیشه، نمایشگاه رو سیر می کنه:

magnolia

 

* ترجمه بهتری برای parity، به ذهنم نرسید.

** ممنون میشم اگه سیما معادل فارسی این کلمه رو بگه. فکر می کنم تپنده باشه اما مطمئن نیستم

  
نویسنده : باران ; ساعت ٢:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/٢٥
تگ ها :

قانون. قانون؟!

دیروز صبح، ساعت ۹:۳۰، خانوم خدمتکار به یاد ما آورد که باید اتاق رو ترک کنیم و ما در عرض ۴۵ دقیقه کل بار و بنه یک زندگی رو بستیم و هر تیکه اش رو یک جای سرن جا دادیم. این وسط چندتا چیز از جمله چمدون بزرگمون، از اتاق کار من  سر درآوردن. مشکل همین یه شب بود!! از امروز دوباره اتاق داشتیم!!! یر باوفا، آرام پز عزیزمو، ‌از بادمجون و گوجه و ... پر کردم و توی اتاق کارم گذاشتمش،‌ د بپز.فکر نمی کنم تا سه چهار روز از این بو راحت بشم.

و اما در همین گیرودار، چشمم به نامه ای از بخش ویزای فرانسه در سرن، افتاد*:

Hello

In order to proceed with the French card request for your spouse, she has to provide again 1 passport-type photograph in which the hair line, the ears and the neck are clearly visible.

  Unfortunately, the enclosed photo does not fulfil the requirements for the issue of a French "Titre de Séjour Special" from the French Ministry in Paris.

 Could you please bring it, as soon as possible, to my office? (33-1-015)

 It is important and urgent.

I am sorry for this disagreement.

 I thank you in advance for your understanding.

 Kind Regards,

Maria Quintas

CERN - Cards Service - French Visas

چیزی که اتفاق افتاده بود ته دلم رو ناراحت می کرد. وقتی پیش ماریا (نویستده نامه) ، رفتم، از من به خاطر جواب سفارت فرانسه عذرخواهی کرد. در کمال تعجب ایشون و خودم، من لبخندی زدم و گفتم «خواهش می کنم، عیبی نداره»!!

فکر می کنم حداقل باید یه ذره ناراحتیمو نشون می دادم. با خودم فکر کردم دلیل این رفتار چی بود؟!! نجابت بیش از حد؟ مطمئن نبودن به اینکه کارشون زشت بوده؟ فکر کردن به اینکه خانومه تقصیری نداره؟ نمی دونم!! فقط از رفتار دوگانه خودم،‌ حالم بدتر شد.

میدونستم که در کشور من هم ، این رفتار زشت به شکل دیگه ای وجود داره : همه خارجیهای اوناث باید روسری بپوشن.... یه زمانی خودم رو قانع می کردم که خوب این یه قانونه  و هر کی میاد باید رعایتش کنه.

اما امروز .... من هم قانون فرانسوی ها رو رعایت کردم. قانونی که شاید بخشی از محتواش اینه که  در محیط های اجتماعی و کاری، هنجارهای دینی و رفتارهای نمادین نباید بروزی داشته باشند. شاید اینه که کلاه و روسری و ... وسیله خوبی برای تغییر قیافه است و راهیه برای سوء استفاده  یا شاید هر چیز دیگه ایه. شک ندارم که بالاخره عقل و فکری مبتنی بر فرهنگشون پشت این قانون  هست. اما نمی تونم انکار کنم که از انگولک شدن یکی از بخشهای خصوصی زندگیم، بسیار اذیت شدم.

راستش در این یک مورد تفاوت زیادی بین حکومتی که مجبور می کنه حجاب به سر بکشی و حکومتی که مجبور می کنه روسریت رو برداری احساس نکردم .... 

 

* احتمالا  ماریا فکر کرده بوده که من مرد هستم و حامد زنمه یا یه چیزی شبیه این!!

  
نویسنده : باران ; ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/٢۱
تگ ها :

 

وقتی از صبح ساعت ۸:۳۰، تا ۷:۰۰ شب نشستی ‍‍ پای مانیتور و با چشمهای وق زده هی نگاهش کردی و هی کد نوشتی و هی مخ خودتو پوکوندی، بعد هم به خودت حق دادی که یه کم خزعبلات گوش بدی و از روی وب یه شکم سیر،‌ شش و هشت ریختی تو گوشات .... اگه هوس کردی ویلاگ بخونی، به سراغ صفحه هایی نرو که یادت بیارن کجای این روزگار وایستادی... چون حسی بهت دست میده که ... که انگار یکی لگد زده تو شکمت....

 امپریالیسم *
اول، برای اینکه سرمایه داری نابود بشود، کارخانه دارها را گرفتند و تولید را متوقف کردند.
بعدا، برای اینکه امپریالیسم نابود بشود، واردات را متوقف کردند و روابط خودشان را با جهان قطع کردند.
بعدا، برای اینکه دولت فاسد نشود اجازه اداره کارخانه ها را از دولت گرفتند.
بعدا، همه مردم دراز کشیدند زیر آفتاب و در حالی که از نابودی سرمایه داری و امپریالیسم غرق شادی بودند، از گرسنگی مردند.

* ترجیح دادم عین مطلب رو از وب سایت ابراهیم نبوی بیارم. 

  
نویسنده : باران ; ساعت ٩:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/۱٥
تگ ها :

دوست نفر جلویی!!

تو صف بانکیم برای نقد کردن چک حقوق. یکی از دور میاد. آقاییه با ظاهری برازنده و سن و سال بالای ۶۰. با نفر جلویی ما سلام و علیک می کنه. با مهربونی،‌ به ما هم لبخند می زنه و ما سلام می کنیم. به حامد می گم: «فکر کرد که ما دوستهای این آقاهه هستیم، نه؟ خوب شد ما هم سلام کردیم که بنده خدا ضایع نشه.».
نفر جلویی سوال می کنه: « روبیا* رو می شناسید؟» با لبخند می گیم که: «نه!» . به سادگی جواب می ده: «برنده جایزه نوبله. سال ۱۹۸۴»
پیش خودم فکر می کنم :« واقعا خوب شد سلام کردیم که ضایع نشه ها!! »

 
* روبیا جایزه اش رو به خاطر کشف ذرات W,Z ، در سال ۱۹۸۴ گرفت.

 

 

  
نویسنده : باران ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱/۱٠
تگ ها :

کاربردی شدن پدیده های جدید!

ظرف یکی دو هفته گذشته،‌ما  چند تا کار  اساسی انجام دادیم:

۱- خونه پیدا کردیم.

۲- موبایل و سیم کارت خریدیم

۳- من یک دوچرخه دسته دوم خریدم

۴- حساب بانکی باز کردیم

۵- من اجازه گرفتم که کامپیوترم رو به اتاق جدید منتقل کنم 

۶- برای کمد اتاقم تقاضای کلید دادم 

 همه این کارها مستقیما از طریق اینترنت انجام شدند و این میون از همه جالب تر این بود که وقتی من با کلی کابل شبکه و ... به اتاقم که قبلا هیچی نداشت ،رسیدم،‌دیدم یه کابل نو روی میزمه!!

به این فکر می کنم که شاید یکی از دلایل پیشرفت اینجا، اینه که هر چیز به دردبخور و جدیدی، ‌خیلی سریع وارد جریان عادی زندگیشون میشه. این مسئله، باعث می شه که سیستم  نوپا، عیب یابی عمومی بشه و روز به روز بتونه بیشتر به نیازها پاسخ بده.

در ایران، استفاده از اینترنت هنوز وارد ارکان زندگی روزمره نشده و نمی دونم چرا. فکر می کنم حرفه ای ترین استفاده برای دانش پیشه هاست اون هم برای پیدا کردن منابع علمی یا دانلود نرم افزارها. بعد از اون میشه به ارتباط ایمیلی، خبر خوندن، وبلاگ خوندن و نوشتن،‌ دانلود موسیقی و فیلم و ... ، چت کردن، بازی کردن و کارهایی از این دست اشاره کرد.

بحثم اصلا ارزش گذاری این قبیل استفاده ها نیست. کما اینکه هر کدوم به جای خودشون خیلی هم مفید هستن. اما سوالم اینه که چرا اینترنت، به طور جدی وارد بخشهای خیلی کاربردی تر زندگی ما نشده؟ بخشهایی مثل خونه اجاره کردن، خرید کردن، سفر رفتن و .... . خیلی دوست دارم بدونم علت این اینرسی چیه؟ 

 

  
نویسنده : باران ; ساعت ٤:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/٩
تگ ها :

کسی در من فریاد می کشد ...

 وارد اتاق می شم و کوله رو روی میز میذارم. دلم شور میزنه، پیچ می خوره و خلاصه هر ادایی که یه دل می تونه در بیاره،‌ درمیاره. کتری برقی، ‌دستمال کاغذی،  دو تا دفتر و یه خورده خرت و پرت دیگه رو از توش می ریزم بیرون. دلم آروم نمی گیره. دستمالی بر میدارم و میافتم به جون کشوهایی که چندساله استفاده نشدن. حالا دستمال خشک... دوباره دستمال خیس ... حالا ... کشوها تمیز می شن و وسایل توشون جا می گیرن. منگنه، پانچ، چسب، لاک غلط گیر و... آروم نمیشه دلم.... به من بی احترامی کرد؟ حرفی که زد با من بود؟ چرا؟!! ... شروع می کنم یه چکیده برای پوستر احتمالی ام در کنفرانس احتمالی،‌ نوشتن. یه چیزی می شه. می فرستمش. هنوز آروم نیستم. به وبلاگها سر می زنم. دلم برای زهرا و مژگان تنگ شده. چرا نمی نویسن اینا؟ ...ولی فکر کنم با من بود! من از صمیم قلب گفتم که می خوام کمکش کنم. اون از حمالی حرف زد؟!!

میرم غذا درست کنم. امروز نوبت منه و غذا کوکوی سبزیه. نگاهی به سبزی میاندازم. حتما کم میاد... سیب زمینی!! می شورمش. میخوام رنده اش کنم. رنده عحیب اینجا رو که فقط بلده بچرخه برمی دارم و د بچرخ. کلی سیب زمینی جا میمونه. با دست خوردش می کنم. خدمتکارهای اینجا با نگاه مهربونی منو نگاه می کنن و راجع به غذام حرف می زنن. نمی فهمم چی می گن. فرانسه حرف میزنن آخه! دلم بیقراره. بهشون لبخند می زنم.... برق اجاق ده بار قطع می شه. کوکو تیکه تیکه ور میاد.... باز هم میان و راجع به غذام حرف میزنن... آشپزی تموم میشه. میدوم سمت اتاق کار... پناه میارم به این صفحه ... هی می نویسم! هی می نویسم.... دلم هنوز گرفته... هنوز ....

با من بود انگار ... ولی چرا؟!!....

  
نویسنده : باران ; ساعت ۳:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/۸
تگ ها :