حیف که نمی تونم دنبالکی ازش پیدا کنم، والا موثق می نوشتم.نگرانم... نگرانم...

دیروز به گوش خودم از اخبار صبحگاهی رادیو پیام شنیدم که طبق تحقیقات به عمل آمده برگزارکنندگان تجمع که الان دستگیر شدن، عده ای بودن که از شهرهای مختلف ایران بوسیله معاندین خارجی به تهران اومدن و با درست کردن کارت دانشجویی جعلی وارد دانشگاه تهران شدن!!

خوب خدارو شکر که اینها هم عده ای دانشجو نمای دیگه بودن و به سزای اعمالشون رسیدن!!*

*پ.ن: البته تاجاییکه من می دونم ورود به دانشگاه تهران نیازی به نشون دادن کارت نداره. ضمن اینکه بازم تا جاییکه من می شناسم، مثلا مهدی گرایلو ، حداقل چند ساله که تهرانه و از قضا دانشجو هم هست و هیچ رقمه هم از اصولش کوتاه نمیاد تا فریب معاند خارجی رو بخوره...

  
نویسنده : باران ; ساعت ۱:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/۱٩
تگ ها :

 

اصلا باورم نمیشه... یعنی همیشه باورش سخت بوده برام که کسانی رو که می شناسم، زندانی باشن...

مهدی گرایلو، نفر اول لیستیه که اسامی دانشجویان دربند رو اعلام کرده. هنوز نمی دونم جرمشون چی بوده...

مهدی، ورودی ۸۰ دانشکده فیزیک دانشگاه شریف بوده. یه سال از من کوچکتر. چیزی که ازش یادمه، سلام وعلیک های گاه وبیگاه، کلاه کج و دغدغه های اجتماعیشه... یادمه که حرفهایی که ازش چاپ می شد، نگاهی به قشرهای کارگری  و مشکلاتشون داشت . یعنی الان هم ماجرا اینه؟ نگرانم...

و تازه این یکی از ۲۹ نفره ....

  
نویسنده : باران ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/۱٧
تگ ها :

راننده تاکسی

زمان: دوشنبه ۵ آذر ۸۶، ساعت ۱:۳۰ بعد ازظهر

مسیر : فرمانیه- تجریش

- سلام علیکم آقا کوروش...قربان شما ..بد نیستم ..چی شده یاد ما کردین؟

-...

آره سلام میرسونن. نگفتی؟ چی شده یاد ما کردین؟ امروز چه خبره؟ تو ، آق مرتضی ، خسرو ...

-...

- آره رفتم. همون حرفهای همیشگی رو زد و گفت که تمام روز عینک آفتابیم رو بزنم. تلویزیون هم نبینم. حالا نگفتی چی شده... جان من خبریه که من بی خبرم؟ آخه از صبح تا حالا ، همه تون هی گیر دادین و زنگ میزنین که حال منو بپرسین...

- ...

- آره بابا! پریشب دیگه سرم داشت از درد می ترکید. رفتم پیشش

-...

-آخه به تو چه که من خوبم یا نه؟ میگم بگو چیزی شده؟ طفره نرو ... اگه نگی زنگ میزنم از داداشت میپرسما...

-....

-...قسسسم ...قسم نده... قطع کن میخوام زنگ بزنم داداشت... آره ...ده میگم قطع کن دیگه...

تماس بعدی :

-سلام ناصر خان! خوبی شما؟ با زحمتهای ما...

خانوم اینجا آموزش پرورشه میخواستی پیاده شی

ببخشید ناصر خان...

-...

- بعله خوبن همه...ناصر خان! میگم دیروز ، بعد اینکه من از پیش دکتر اومدم به شما چیزی گفت؟

-...

- بعله... اونا پس فردا تو شیراز نوبت دادگاه دارن؛ حالا چرا طفره میرین ناصر خان؟ راستش من الان داشتم با کوروش حرف میزدم. این داداش شما هم اشتباه کرد باجناق ما شدا! اینقدر ما به شما زحمت میدیم ...

-...

-آره دیگه یه چیزایی گفت ولی میخوام کاملشو از خودتون بشنوم.

-...

-حالا بماند،‌گفت دیگه یه چیزایی...

-...

-یعنی ۲۰٪ احتمال خوب شدنه؟ عجب... عجب... ۸۰٪ کور میشم؟ پس یعنی ما دیگه باید این چشو بندازیم جلو گربه؟

-...

-عجب... خوب حالا چرا به خودم نگفت؟ فکر کرد ۱۰ سالمه؟

-...

-ای بابا! من اگه میخواستم ناامید شم ۱۴ سال پیش شده بودم؟

-...

-یه چشم ۱۰۰۰۰یورو قیمتشه ناصرخان! ۱۰۰۰۰ یورو........ ..... ببخشید مزاحم شدم..راستی کوروش هم به من چیزی نگفت ها.. خداحافظ شما... خداحافظ...

بلافاصله، تماس بعدی:

-سلام...آره داشتم با داداشت صحبت می کردم....آره گفت همه چیزو...

-...

-ببین من یه ساعت دیگه بهت زنگ میزنم. نه ناراحت نشدم ... به خدا، به پیغمبر... به همین امامزاده صالح که روبرومه ناراحت نشدم...با موبایل زیاد حرف زدم، چشم وگوشم درد گرفته..آره به خدا...بهت زنگ میزنم...خداحافظ...

پشت چراغ قرمز، عینک آفتابیشو از چشمش برداشت و تو آینه وسط به چشمهای ۳۰ ، ۳۵ ساله سیاهرنگش نگاهی کرد... کمی چشمهاش رو مالید. دستمالی رو به چشم گرفت....صدای آهنگ غم انگیزی رو بلند کرد و راه افتاد....

-خانم ! ۲۰۰ تومن میشه...

  
نویسنده : باران ; ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/۱٤
تگ ها :

 

همیشه باید یادت باشه دختر جون!

حتی وقتی که خیلی به چیزی مطمئنی، نباید فکر کنی که دائمیه یا همیشه همینقدر می تونی به وجودش مطمئن باشی...

مخصوصا وقتی ... ولش کن! گفتنش خیلی آسون نیست!

  
نویسنده : باران ; ساعت ٩:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٥
تگ ها :