هفته پیش

میگم راستی منم تصمیم گرفتم همین فردا پس فردا رو روز نوه کوچیکه، خواهر بزرگه، پسر آق عمو یا ..هرچی همون موقع به ذهنم برسه اعلام کنم.هرکی هم میخواد روز به نامش بشه بره تو صف چون سال ۳۶۵ روز بیشتر نداره.

«روز دختر» و اون هم مایه گذاشتن از حضرت معصومه (س) دیگه پاک حال منو بد کرد. اصلا این هفته نمی دونم چه خبره که همه زدن به سیم آخر. میشه یه روز از خواب پا شم و ببینم همه چی مثل بچه آدم سر جاشه؟

اولش با اون بروشورهای حریم مهر که توش آسمونو به ريسمون بافته بودن تا بتونن نتيجه بگيرن فقط هركس كه چادر مي پوشه باحجاب و غرب نزده است. از اينكه مشكي رنگ بسيار شيك و با ابهتيه بگيرين تا اينكه دختر تا جوونه بايد صورتش رو بپوشونه و اينكه مانتو چيزيه كه از فرهنگ غرب به ما تحميل شده و پوشيدنش گناه داره، تا اینکه دختر نباید عطر بزنه و ... همه و همه رو بدون هیچ قید و شرطی با هم مخلوط  کرده بودن. راستش اگه من قرار بود این بروشورو بنویسم لااقل  به  طور  سازگار  می نوشتم. برای مثال درست زیر فتوای رهبری با مضمون « چادر حجاب برتر است اما استفاده از مانتو بلااشکال است» نمی نوشتم که پوشیدن مانتو گناه داره!

‍به هرحال در کنار این، در کنجی ار دانشگاه چادر در مدلهای مختلف، ملی ، صدفی !! و... می فروختند و در کنج دیگه ای جشن روز دختر رو با مسابقه سالاد برتر برگزار می کردن.

فقط  من به  این  فکر  می کنم  که  روز  تولد حضرت فاطمه  (س) که بنام زن نامگذاری شده، آیا فقط مال زنان مزدوجه؟ آیا دربرگیرنده مفهوم کلی زنانگی نیست؟ آیا ایشون دختر پیامبر نبوده اند؟ آیا .... آیا ما مجبوریم که به عناوین مختلف روز اختراع کنیم؟ آیا اگه هدف از نامگذاری روز، پررنگ کردن بعضی مفاهیمه، این کار با تعدد نامگذاریها لوث نمیشه؟ آیا وقتی هنوز واقعا اطلاعات دقیق و کافی از زندگی و سیره حضرت فاطمه (س) نداریم ، پرداختن به شخصیت دیگه ای که به مراتب از ایشون گمنام تر هستن، کمکی می کنه؟ آیا ....

آخر ماجرای این هفته هم که ختم شد به بزغالگی عده ای و شنیدیم که آقای رییس جمهور می نشینه و با رهبری به حرفهای مخالفین ماجرای هسته ای ایران می خندند. خدا همه هفته های مارو ختم به خیر کنه ان شا الله .



 

 

  
نویسنده : باران ; ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٢۸
تگ ها :

۱۰۰ تومن، به خاطر ۱۰۰ تومن

سوار بر یک اتومبیل ون در صندلی جلو ، به سمت میدان تجریش در حرکتم. تماشای خیابون هر چند پر ترافیک از توی یک ماشین شاسی بلند حس خوبی داره... راننده هر از گاهی پولهاشو مرتب می کنه تا مطمئن بشه که هر اسکناسی سر جای خودشه. وسواسش منو یاد مادر آمیلی و کیفش میندازه... ذهنم تو دنیای آمیلی پرسه میزنه...

شنیده بودم که این ماشینها نسبت به تاکسیهای خطی کرایه کمتری می گیرند. از راننده که می پرسم ، می فهمم که درست شنیدم. ۵۵۰ تومن کرایه ونه که از کرایه تاکسی خطی در همین مسیر ۱۰۰ تومن کمتره... کرایه رو میدم و راننده میگه:«خدا بده برکت!!» .شاد از این سود ۱۰۰ تومنی و لذت ماشین سواری، متوجه می شم که آقایی میخواد پیاده شه. دستی جلو میاد و ۶۵۰ تومن به راننده میده.

راننده با همو وسواس اسکناس ها رو بلا پایین می کنه. ۵۰ تومنی و ۱۰۰ تومنی و ۵۰۰ تومنی هر کدوم سرجای خودشون قرار می گیرن ...

من که به دستهای راننده خیره موندم، به «برکت دادن خدا» فکر می کنم و دلم می سوزه که آخه فقط به خاطر ۱۰۰ تومن؟؟!!

  
نویسنده : باران ; ساعت ٥:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٢۱
تگ ها :

 

فکر کنم خیلی از قافله هری پاترخونها عقبم ولی به لطف بهروز بالاخره هری پاترخوندن من هم کامل شد.

کتاب اول از حدود ۶ بعد از ظهر تا ۴ صبح  و دومی از همان موقع تا ۳ صبح ، بطور ناپیوسته. اغراق نیست اگه بگم که بعد از مدتها کتابی رو خوندم که تا تموم نشد، نتونستم زمین بذارمش. راستش داستانها همیشه برای من جذاب ترین نوع نوشته ها بودن. از دوران بچگی که کتابهای حسنی و گرگ و بره رو حفظ می شدم، تا یه کم بعدش که به اریش کستنر و نویسندگان مشابهش گرایش پیدا کردم ، تا وقتی که از کتابهای ترجمه ذبیح الله منصوری خوشم اومد و بعد که سراغ هرمان هسه و کوندرا رفتم، داستان برام شیرین ترین تفریح بوده و هرچند این وسط ننگ چند رمان درپیت رو هم به دوش می کشم ، اما همیشه دوستهای خوبی داشتم که کتابهای خوبی بهم معرفی می کردن. ( البته قبول دارم که کلا تو کتاب خوندن هرگز قاعده و خط سیر معلومی نداشتم) . از آخرین رمانهایی که با علاقه زیاد خوندم،«جان شیفته» رومن رولان و «باردیگر شهری که دوستش داشتم» نادر ابراهیمی، فکر می کنم ۵ سالی میگذره. علت این کتاب نخوندن غیر از مشغله و تفریح، اینه که مدتیه که حس می کنم آخر همه داستانها رو می تونم حدس بزنم!!!  و خیلی کم پیش اومده که بتونم پا به پای نویسنده، صفحات رو برم جلو. این کار خیلی حس بدی بهم میده. چون نه به معنی واقعی سرگرم شدم و چیز یاد گرفتم، نه تونستم لااقل احترام نویسنده رو نگه دارم. شاید هنر داستان پرداز هم این باشه که علیرغم پیش بینی نزدیک به یقینی که نسبت به ته ماجرا داری، بتونه تورو دنبال خودش بکشونه. با این وصف من به جرات می تونم بگم  که به نظرم جی کی رولینگ واقعا نابغه است. بازم از بهروز ممنونم که منو با مقاومتی که نسبت به داستانهای غیرواقعی داشتم، به خوندن هری پاتر وادار کرد !!!   

  
نویسنده : باران ; ساعت ٤:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۱٦
تگ ها :

 

میدان ونک ...

یه طرفش میره پارک ساعی ، یه طرفش ملت ... یه طرفش میره خیابون گاندی و بعد آفریقا که از خاطرات خریدهای دخترونه و کارهای داوری من لبریزن ...

یه گوشه ای از این میدون، مردم کمی قوز کردن و سرهاشون به جلو خمه... پاها اندکی به عقب .. مثل علامت سوال... و روی گلوله ای از ابهام حرکت می کنن ... مثل علامت سوال...

 ومن در اون گوشه هم گاهی تلخ ترینهامو میگذرونم. تو نگاه بچه های معصومی گم می شم که حامد با دیدنشون بغض می کنه ... من از درون ، چیزی قلبمو می خراشه ... چیزی قفسه سینه ام رو ناخن می کشه... علامت های سوال ... پیر .. جوون ... بچه ... بعضی گریه می کنن ... من دلم می خواد زار بزنم ... من با رویاهام توی اون راهروها قدم میزنم. زنی با قاضی صحبت می کنه و مردی سرش رو به دیوار تکیه می ده... ودختر بچه دوساله ای بی خبر از همه جا با شیشه شیرش سرگرمه ... گاهی به باباش دالی می کنه گاهی به مامانش ... من به همه اتاقها سر می کشم. مردی با لب های لرزان سیگار بعدی رو با آتش قبلی روشن می کنه ... مادری نفرین می کنه ... و پسر بچه ای شاید ۴ ساله، که انگار دستگیرش شده که اینجا کجای دنیاست، با هیات هزار مرد غمگین سرش رو به دیوار تکیه میده ...

گوشه میدان ونک، ته مزه تلخ تمامی خاطرات شیرین ونکه ... و من هنوز نه می تونم این تلخابه رو قی کنم و نه فرو ببرم  ....  

  
نویسنده : باران ; ساعت ۱:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۱٠
تگ ها :

پيتزا

امروز استاد عزيز ما، خوان نعمت بگستردي و همگانيان بر اين سماط براي صرف پيتزا دعوت بكردي. نغز محفلي بود در بوستان لارك ...

  
نویسنده : باران ; ساعت ٤:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٧
تگ ها :

 

وقتی به خونه ای نقل مکان می کنی تا مدتی باهاش غریبه ای. خصوصا اگه کارت باعث بشه که فقط واسه خواب بری خونه. این وسط اومدن مهمون باعث میشه که تو احساس صاحبخونگی بیشتری به خونه ات پیدا کنی و باهاش آشناتر بشی. بهمین خاطر هم من و حامد بعد از اومدن مژگان و کاوه، سلمان و مریم اینا خونه مونو بیشتر دوست داریم و کمتر غریبه و سردرگمیم.

دیشب ارمیا که حالا دیگه ۴ سالشه، مثل یه آب نبات عسلی کلی دل خاله شو برد.

دلبری ۱ : این بچه عاشق سبزی پلو و ماهی تنه ظاهرا. سر شام در حالیکه دو لپی غذا می خورد گفت:« عجب غذای مشتیه!»

ما در حالیکه از این جاهل مآبی یکه خورده بودیم پرسیدیم: «ارمیا جان! مشتی یعنی چی؟ »

با دهن پر جواب داد :«یعنی خفن!!!!»

گفتیم:«حالا خفن و مشتی هر دوشون یعنی چی؟»

با شیرین زبونی جواب داد : «یعنی اینکه من خیلی نجیه رو دوست دارم!» 

دلبری ۲ : بعد از شام، یه ظرف گنده بستنی جلوش بود و از ذو ق نمی دونست چیکار کنه. آخه معمولا اجازه خوردن بستنی رو نداره. واسه همین شروع کرده بود به بلبل زبونی: « بابایی عاشقتم. خیلی دوست دارم » و بعد با ذوقی باور نکردنی ادامه داد :«حتی بیشتر از نون بربری!!!» ......

  

نویسنده : باران ; ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۳
تگ ها :

نوستالژي

آغوشت آكنده از بوي خيس خاطرات من است. بوي برگ خيس، خاك خيس، لباس پشمي خيس... دوستانه خيس، عاشقانه خيس....
من سالهاست كه اينگونه در آغوش زرد رنگ تو مي آرامم، پاييز جان...
  
نویسنده : باران ; ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٢
تگ ها :