اپیزود اول:
در یک سمینار، شخصی که ادعا می کند ریاست جلسه به او واگذار شده (Chair man)  به برگزار کننده که اتفاقا سخنران هم هست، نزدیک شدن پایان وقت سخنرانی را گوشزد می کند. سخنران در جواب با این مضمون که « من برگزار کننده هستم و متوجه زمان باقیمانده می باشم » یا «من برگزار کننده هستم و اگر لازم بدانم بیشتر صحبت می کنم » یا هر گزاره ای شبیه اینها، رییس را ساکت می کند.
اپیزود دوم:
رییس همچنان در جلسه حضور دارد. سخنران دوم در راستای صحبتهایش به اینکه وقتش رو به پایان است اشاره می کند و از طولانی شدن کلامش جلوگیری می نماید. برگزار کننده تذکر می دهد که: «ما امروز بخش بعد از ظهر نداریم و شما هر قدر بخواهید وقت دارید». سخنران دوم در جواب می گوید :«من با وجود اینکه برگزار کننده هستم (بوده ام)، خودم را ملزم میدانم تا سر موقع بحث را تمام  کنم».
اپیزود سوم(روز بعد):
پس از سخنرانی اول، یکی از بزرگان جمع که اتفاقا  و احتمالابه احترام بزرگتر بودنش، افتتاح  کننده سمینار نیز بوده است، خارج از برنامه پشت تریبون می آید و با عصبانیتی آشکار،از  رفتار غیر حرفه ای که دیروز رخ داده و موجب دلخوری رییس (که امروز غایب است) شده، در غیاب ایشان عذر خواهی می کند و ادعا می کند که روز قبل او از رییس  برای اداره جلسه درخواست کرده است و نیزامیدوار است که دیگر شاهد چنین رفتارهایی در محیط های علمی نباشیم. ضمنا چون این بزرگ بناست که باز هم نباشد، اینبار ریاست جلسه را به  رییس جدید می سپارد و میرود.برگزار کننده هم برای صحبت کردن با او از سالن خارج می شود.
اپیزود چهارم:
برگزار کننده با حالتی عصبی و ناراحت به اتاق برمی گردد و با صدای آرام به رییس جدید  متلکی نثار می کند و نقش جدیدش را تبریک می گوید!!! رییس جدید که فردی آرام خوی است و گویا مطلب را نگرفته  خود را بی اطلاع از ماجرا نشان می دهد.
اپیزود پنجم:
برگزار کننده و رییس جدید در محل استراحت، در حال گفتگویی آرام و همراه با لبخند دیده می شوند و نویسنده این ماجرا نفسی راحت می کشد و از آن پس با تمرکز کافی و آرامش خاطر در بقیه جلسات شرکت می کند.
اپیزود ششم (روز سوم):
برگزار کننده در پایان این بخش سخنرانی خود، با کنایه به این موضوع که در جلسات علمی خارج از کشور کسی برای وقت به سخنران فشار نمی آورد اما اینجا ایران است، اشاره می کند. کسی واکنش خاصی بروز نمی دهد اما نویسنده تغییر جو  را حس می کند و  تمرکز خودش هم از بین می رود. در  اینروز برگزار کننده در تمام مدت ناراحت به نظر می آید. یعنی موضوع حل نشده است؟

 پ.ن. : راستش نوشتن این پست خیلی سخت بود. اما من واقعا میخوام بفهمم رفتار درست چیه؟ یعنی روز اول فکر می کردم که رفتار برگزار کننده درست نبوده. هر سمیناری یه رییس داره که مردم به حرفش گوش می کنن تا نظم از بین نره. برگزار کننده می تونست با یه عذر خواهی از جمع (بعد از صحبتهای بزرگ جمع) مسئله رو تموم کنه. از صحبتی هم که با رییس جدید داشت، ناراحت شدم. البته با در نظر گرفتن خستگی برگزار کننده، تا حد خوبی می تونستم ایشون رو درک کنم ولی به هر حال تحلیلم از ماجرا به نفع ایشون نبود. اما امروز بعد از صحبتی که راجه به جلسات اونور آب شد، شک کردم که شاید رفتار رییس صحیح نبوده...نمی دونم ...

  
نویسنده : باران ; ساعت ٦:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/٢٦
تگ ها :

منم بازي....

من هم به دعوت مژگان اومدم كه به قول زهرا از تحولات دوران مدرسه ام بنويسم:

1- در 4 -5 سالگي، تو مهدكودك اميد خيلي مظلوم و كتك خور بودم . يادمه يه پسري به اسم ايمان، يه بار با سر همه ماژيك هام سوت درست كرد و انداخت تو حياط مهد و من فقط غصه خوردم.
يه بار هم مربي مون گفته بود كه سوره حمد رو حفظ كنيم و من و خيلي از بچه هاي ديگه اسم سوره يادمون نموند. به مامانم گفتم بايد يه سوره اي رو كه اولش بسم الله داره بهم ياد بدي!
روز بعد من تو جمع بچه هايي قرار گرفتم كه بلد نبودن و بايد خط كش مي خوردن. كاش بهم خط كش ميزدن. از بچه زرنگها پرسيدن كه تنبيهش كنيم يا نه؟ و اونها هم با بزرگواري گفتن نه! ببخشيدش! اونروز من تحقير شدم و يكي از سنگين ترين بغضهامو تا به امروز تجربه كردم و هيچ نفهميدم كه يادگرفتن قرآن به اين روش چه فايده اي مي تونه داشته باشه؟

2- در كودكستان مريم، (6 سالگي)، تصميم گرفتم كه ديگه زور نشنوم. يادمه هر كي از بچه ها تو دعوا مظلوم واقع مي شد گله اش رو پيش من مياورد و من ظالم رو نصيحت يا دعوا مي كردم!!! تو بازيهامون گاهي سر گروههاي ديگه رو كلاه ميذاشتم و لگوهاشونو براي گروه خودمون ميبردم. عجيبه كه در مجموع محبوب و مورد توجه بودم و دوستهاي زيادي داشتم.
همون موقع نقش قصه گو رو توي تاترمون بازي كردم كه به شخصيتم ميومد. بايد يه متن طولاني رو حفظ مي كردم. يادمه وقت اجرا خيلي جاهارو از خودم درآوردم ولي خوشبختانه تابلو نشد. اون شب، خاله مريم، كه رنگ زيباي كودكيهاي منه بهم يه جايزه داد.

3- دبستان موسوي فر و خانم موسوي دو تا اسمي هستن كه هرگز فراموش نمي كنم. معلم كلاس اولم، شايد اولين كسي بود كه صراحتا به مامانم گفت كه بچه شما مغروره و اگه سر امتحان بي دقتي مي كنه از اعتماد به نفس زيادي بالا و غرورشه...
همون سال امام فوت كرد و بهمين مناسبت من دوباره بايد يه مقاله طولاني رو از حفظ مي خوندم. اون موقع ها مدارس براي خودشيريني خيلي از اين كارها مي كردن.اون برنامه هيچ وقت اجرا نشد!
كلاس سوم، سر اين كه من تو كدوم كلاس باشم بين دوتا معلم اختلاف افتاد ومن معلمي رو كه عاطفي تر به نظر ميومد انتخاب كردم. دوره ابتدايي در كل با تاتر بازي كردن، وقتي معلم نيست به بچه ها درس دادن، مدعي العموم بودن!! و... گذشت. همون دوران من علاقه ام رو به نوشتن كشف كردم. بد نيست بگم كه كلاس چهارم در پرروبازي سر كلاس و رئيس بازي بين بچه ها، ديگه گندشو درآوردم.

4- دوسال از راهنماييم رو در مدرسه 7تير تهران بودم.اونجا فهميدم كه براي شاگرد اول بودن فهم درس كافي نيست!! بايد خرخون بود و من خرخون شدم !!!! ناظممون خانم نبوي نژاد رو خيلي دوست داشتم. يه بار هم با يكي كه حرف زور ميزد دعواي سختي كردم! در حد بزن بزن! يه معلم پرورشي هم داشتيم كه به تعبيري بسيار دگم بود. من و دوستهام خيلي اذيتش كرديم. اميدوارم ببخشدمون. از اون مدرسه با شخصيتي متواضع تر بيرون اومدم و البته با كلي اشك و آه. با خيلي از دوستهام تا زمان دانشگاه نامه نگاري داشتيم.

5- چند ماه در مدرسه شاهد بودم. فقط همين رو بگم كه اكثر اون بچه ها، افسرده و از دنياي اطراف به شدت متوقع بودن. آخرين سال راهنمايي ام براي من تجربه وابسته احساسي نشدن به آدمها بود اون هم به خاطر مشكلي كه بين كلاس ما و نهايتا من، با معلم هنرم كه عاشقش بودم پيش اومد. تا مدتي منو به گروه تاتر راه نداد و بعد هم بواسطه مديرمون منو بخشيد. مشكل اين بود كه ما ميخواستيم يه روز تو  زنگ بينش و بجاي يك معلم بدبو و نچسب، معلم هنرمون بياد سر كلاسمون. ومن به اين كار از همه مشتاق تر بودم...

6- دوره دبيرستان من دوره شكل گرفتن عقايدم با يك معلم بينش استثنايي بود. خانم گرايلي. تنها معلم بينشي كه شيك و زيبا لباس مي پوشيد.عطر ميزد. زيبا فكر مي كرد و با عبوديت بدون عقلانيت كنار نمي اومد. كسي كه هرگز روضه نخوند ولي بارها و بارها من و همكلاسيهام سر كلاسش گريه كرديم. هميشه يه بيت حافظ رو مهمون تخته مون ميكرد. يه بار وارد كلاس شد و گفت: آقا! زاهد خلوت نشين دوش به ميخانه شد.... من نماز خون شدم. از اون روز تا به امروز ... و باحجاب شدم .... از اون روز تا به امروز ... و در هيچ مهموني مختلطي قاطي ميدون نشدم، .... از اون روز تا به امروز ... با قرآني كه بهم داد، هزاران بار با خدا حرف زدم. اخلاقياتم رو هم در اين دوره مديون دبير ادبيات عرفان پيشه ام، خانم لطفي ام. 3 تا رفيق فابريك و 10 - 12 تا غير فابريك هم از اون دوران برام مونده كه هزار و يك اردو و گردش و تفريح، كلي حرفهاي بنيادي و ... خاطرات مشتركمونو مي سازن.

7- پيش دانشگاهي با ننگ معدل 20!! تموم شد و من اومدم دانشگاه تا فيزيك بخونم.

همين!! و البته نه همين! چون خيلي از حرفها و دگرديسي ها به اين صفحه نميان....


  
نویسنده : باران ; ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/٢۳
تگ ها :

شب بيست و سوم

از مراسم احیا برمی گشتیم . ساعت سه بود. کمتر ماشینی تا آزادی میرفت. یعنی اونهایی که ماشین داشتن اگه مسیرشون بود، می بردنت... سرمای پاییز یواش یواش توی تنم خونه می کرد... نمی دونم به چی فکر می کردم، نمیدونم اصلا خواستم از خدا که یه ماشین واسه ما برسونه یا نه؟ فقط سردم بود کمی...

یه آردی یا یه چیزی شبیه اون بود که یهو پیچید جلومونو ترمز کرد: کجا میرین؟

- آزادی یا ...

- بیاین ،بیاین.

نشستیم و سلام کردیم و تشکر. یکیشون گفت: باید سوار می شدین. تو این وقت شب که ماشین گیر نمیاد.

دو تا دختر بودن. یکی پشت رل و یکی کنارش. یکیشون (راننده) ، موهاشو کلی برده بود بالا و ابروهاش هم تا بالای پیشونیش با شیب زیادی تاتو شده بود. اون یکی جلوی موهای رنگ شده اش رو ریز بافته بود. به قول گفتنی، فشن بودن خانوما...

راننده یه چادر مشکی روی شونه اش بود و گاهی با دستش مرتبش می کرد. اون یکی هم روی موبایلش کلی نوحه ریخته بود و گوش می کرد. نوحه های قشنگی بودن...معلوم بود که از احیا میان...

راننده پرسید : مسیرتون دقیقا کجاست؟ گفتم هرجا شما مسیرتون بخوره. گفت مسیر ما آریاشهر بود. الان دارم میرم سمت آزادی بگید کجا برم؟

احساس خاصی داشتم... پر از شرمندگی ... پر از امتنان و تشکر ... از خدا، از این دو تا دختر که تماما معرفت بودن... از این دوتا دختر که شاید اگه تو خیابون می دیدمشون، ....واقعا برداشتم چی بود؟ چه رفتاری می کردم؟

دور میدون آزادی نگه داشتن. من و حامد تشکر کردیم. راننده گفت: خواهش می کنم. فقط تورو خدا  برامون دعا کنین.

براشون دست تکون دادم... من به دعا محتاج تر بودم. گریه امانم نمی داد...

  
نویسنده : باران ; ساعت ٥:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/۱٦
تگ ها :

 

اصلا باورم نميشه كه امشب احياست. كه ماه رمضان اينقدر زود تموم شد. اول اين ماه واسه من و حامد و البته مامانم، به نظافت خونه جديد (يه واحد تو شهرك بيمه كه جريانش رو بعدا تعريف مي كنم.) و كار كردن عوض 7 تا كارگر گذشت.
بعد از سه روز هم يه ده روزي رفتيم ولايت واسه تمدد روح و جسم كه انصافا نيشابور و اطرافش واسه اين يه مورد، دومي نداره.
الان هم به شدت مشغولم براي سمينار شنبه كه اولين تجربه منه تو IPM و كلي واسه اش استرس دارم.
فقط ميدونم كه سرشار از انرژي ام و حسهاي شيرين... كاش رمضان يه كم كش بياد...
  
نویسنده : باران ; ساعت ٤:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/۸
تگ ها :