امشب

امشب یه شب ساده بود.خیلی ساده.

لباسها رو به ترتیب تو لباسشویی ریختم، دو تا بشقاب و دوتا قاشق و یه قابلمه ظرفهایی بودن که شستم، روز گاز رو فویل کشیدم و از همه تجربیاتم استفاده کردم! اینکه کجاها رو باید برش زد و روی چه خطوطی باید فویل رو تا داد.غذا هم درست کردم واسه فردا...

تو خونه ای که مال من و توئه و چه آرومه...

امشب بعد از مدتها، شاید سالیان دراز ، دیدمت... خود خودتو ... تمام اون مدتی که از اپن آشپزخونه نگاهت می کردم و با کامپیوتر سرگرم بودی... تمام اون وقتهایی که آواز در پیت کاشکی سیب زمینی داشتیم رو به سبک افتخاری تو دستگاه دشتی می خوندی... وقتی آشغالها رو می بردی... وقتی تعریف می کردی که از قشون سوسکها ترسیدی و سطل رو پشت در پشت بوم ول کردی و اومدی....

دیدمت... انگار که عشق تازه اتفاق افتاده باشه.انگار که تازه از راه رسیده باشی... همه چی بی قید وشرط شد! بی قید و شرط ...

  

نویسنده : باران ; ساعت ٢:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٥/۱۳
تگ ها :