از گذشته...

امروز یه دفتر از دفترهامو ورق میزدم. یه دفتری که از مبانی فلسفی فیزیک کوانتوم و مکانیک کوانتومی ۱ گرفته تا نظریه میدانهای آماری و فیزیک حالت جامد توش بود. فهمیدم که مال دوره فوق لیسانسه. بهار و پاییز ۸۳. لابلای یادداشتهای درسی پر بود از حرف و شعر و هجویات!!!

راستش مدتی بود که اون روزهای سخت یادم رفته بود.امان از این دفتر آبی ... این یکی از یادداشتهامه، احتمالا مال پاییز، دوباره اون حس اومد،‌ حس سر کلاس بودن و جای دیگه ای سیر کردن و هی نوشتن و نوشتن، حس سوزش یواشکی چشم...

....من مال دنیای شما نبودم

چشمانم حریص و روحم سیری ناپذیر. من دیوانه وار هر چه بر سر راهم بود ، بلعیدم.

چه میخواستم؟ چه میخواستم؟

وحالا با تنی سنگین بر جای مانده ام و همه خورده های دیروز را قی می کنم،قی می کنم،قی می کنم...

من مال دنیای شما نبودم.

دیدم،دیدم وقتی ندیدید. خواستم وقتی نخواستید...

بیدار بودم وقتی در چرت و هپروت  خواب و بیداری بودید و خمیازه های کشدار تحرک بعد از ظهرتان بود، بیدار بودم...

وحالا انگار زنگ ساعتی خورده باشد، همه برخاسته اید و نمی بینید پاهای خسته مرا که توان ایستادنشان نیست

و مرا که در جستجوی جایی برای نشستن  ام.جایی برای خواب، برای ندیدن برای نبودن...

و در نمی یابید که خواستن برای من واژه ای نفرین شده است. دیگر نمی خواهم، نمی خواهم...

من مال دنیای شما نبودم.من مال دنیای شما نیستم.

صورتک های دنیای شما ، همه ،مهربانیهای بلاهت آمیز است

و نگاههای کج،‌ نگاههای خواستار و دو ردیف دندان تیز برای دریدن

و نمی بینید درتن من دیگر جایی برای زخم خوردن نیست...

 

  
نویسنده : باران ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٤/۱٢
تگ ها :