همين الان!!

همین الان که یه عده دارن تو ابن سینا میان ترم معادلات میدن و هی مدادهاشونو می جوند،

همین الان که ۲۳ تا دو نفر توی پارک های ملت و ساعی و جمشیدیه به هم میگن «دوست دارم» و ۱۴ تاشون راست میگن،

همین الان که خدا آشکارتر از همیشه هدیه اردیبهشتشو به من داده،

من از لابراتوار زبان، از محضر یک استاد چرتو و یه تعداد دانشجوی دکتری بیچاره ای که به زور،تست به اصطلاح شنیداری و تحمل می کنن، با کمال پررویی زدم بیرون، زیر بارونی که همین الان هر قطره اش اندازه یک ملاقه آب داره ...

بعدش هم عین ۶ تا خل کلاسی گذاشتم مزخرف! کیف قرمزم رو بالای سرم گذاشتم که مثلا خیس نشم.در حالیکه تو ای آسمون شکم پاره بهتر از هر کسی میدونی که هیچ چیز مثل بارونت سر حالم نمیاره.

الان هم برم پیش گل ترین شوهر دنیا که یحتمل همین الان پای پنجره باز داره چایی میخوره...

راستی تولد دکتر روحانی مبارک.

  
نویسنده : باران ; ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/۸
تگ ها :

 

پس آدمها کجان؟

با آدمها آدم تنهاست، بدون آدمها هم آدم تنهاست...

گوشه لبهاش که پایین میافته من بیشتر از هر وقت دیگه ای احساس تنهایی می کنم.

حوصله هیچ کس رو ندارم، حتی خودم.

  
نویسنده : باران ; ساعت ۸:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/٧
تگ ها :

مهدیمون هم داره میره...

ای بابا، داشتیم چی می گفتیم؟....

همه اش ۴ سال میگذره... از آشناییمون... از اون روزی که تو ، یه مهدی کوچولو، با یک کله پر باد، با هزار و یک جور ایده ال، با عینک و با یه دل مثل آب اومدی دانشگاه...

جلسه پشت جلسه، کوه پشت کوه، کارسوق و قطارهایی که ما رو می برد تا... و خود به خود درست شد: رفاقت و ما یواش یواش دستگیرمون شد که تو چقدر با محبت و با مرامی... شدیم دوستت،‌خواهرت... ولی اگه بخوای راستشو بشنوی احساسمون مثل مادری بود که نگران بچه اشه، بچه اش که با سرعت شگفت انگیزی بزرگ می شد...

هیچوقت فراموشمون نمیشه که تو چه احوالاتی بودیم که از دو متری کعبه بهمون اس ام اس زدی، یا چه روزگاری بود که با امید و نوشین و محمد و فرزاد و آلیس، یه روز اردیبهشت رو واسه ما یکی از بهترین روزهای عمرمون کردین.

بزرگ شدی آق مهدی، بزرگ شدیم...

ای بابا... مبارکت باشه، هر جا میری خدا بهمراهت، واست دعا می کنیم. فقط تا میتونی رفیق با مرام ما بمون.

  
نویسنده : باران ; ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٢/٥
تگ ها :