ساشا

وایییییییی..... کلی انرژی گرفتم! امروز بالاخره دل به دریا زدم و رفتم پیش ساشا. ساشا استادم تو مدرسه تابستونی بود. از روزی که اومدم،‌خیلی دلم می خواست برم پیشش ولی می دونستم سرش زیادی شلوغه. دیروز ، وقتی با یورگن (استاد بعد از اینم!) حرف می زدیم،‌ساشا رو دیدم که اومده قهوه بگیره. اینقدر خوشحال و هیجان زده شدم که خودم تعجب کردم. امروز تا رفتم تواتاقش،‌ با کلی ذوق داد زد «آبیده!بالاخره اومدی سرن!!» ... !. بهش گفتم که دلم براش کلی تنگ شده بود .  وقتی فهمید قراره با یورگن کار کنم،‌کلی استقبال کرد و گفت که گروه کواک تاپ،‌گروه خیلی خوبیه. گفت البته من برات یه موضوعی تو کشف هیگز باردار سبک درنظر گرفته بودم،‌اما برای کار کردن با داده های اولیه، تاپ موضوع بهتریه. گفت هر وقت به کمکش احتیاج  داشتم، حتما بهش بگم و بعد هم گفت که برای احوالپرسی بیشتر یه قرار چایی باهام میذاره. از این همه مهربونیش، ذوق زده شده بودم. از اینکه اسمم یادش بود، از اینکه مستقل از کار کردن با هم، براش مهم بودم...

چه آسون ، روزم،‌روز خوبی شد ....‌

  
نویسنده : باران ; ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢٩
تگ ها :

چه بی نشاط بهاری که بی رخ تو رسید.....

 کی میگه بچه بزرگ که می شه، نیاز عاطفی اش به والدینش کمتر می شه؟ من با ۲۵ و اندی سال سن، هر روز بیشتر از دیروز دلم برای مهربونیای مامانم پر می کشه. تصویر نگاهش ، یادش، یه چیزی رو از اعماق وجودم می شوره و بالا میاره . شونه هام تیر می کشه . صورتم هم همین طور. عمیقا دلم می خواد گریه کنم ....

امسال ، هنوز توی من،‌موسم سال نو نرسیده. اینجا هیچ کی خونه تکونی نمی کنه. هیچ کی سبزه نمی ذاره . هیچ کی شب عیدی،‌آتیش به مالش نمی زنه و بنجل هاش رو حراج نمی کنه. من دلم بوی عید می خواد. خیلی عجیبه برام  که شکوفه های خوشگلی که روی درخت ها ظرف سه روز در اومدن و بزرگ شدن هم،‌ حرف عید رو نمی زنن. آخه عید با بهار فرق می کنه. این رو امسال دارم حس می کنم.  امسال که نه با کمک حامد توی خونه خودم،‌نه همراه مامان تو خونه بچگی هام و نه حتی همراه رفقام تو خوابگاه طرشت ۲ ، خونه ای رو نتکوندم. امسال که سر سال تحویل، مامانم رو بغل نمی کنم و لای قرآنی نمی گیرم. امسال که سر سال تحویل ،نرگس نمیاد پیشمون تا کلی عکس بگیریم و بعدش هم بریم سفر. امسال که ....

نوروز رو آدمها می سازن. اونهایی که دوستشون داری و دوستت دارن. اونهایی که حتی شاید ندونی که چقدر بهشون نزدیکی! مردم شهرت،اونهایی که به ظاهر نمی شناسیشون، ولی همه عاداتشون رو، از بری. ....

نوروزتون مبارک باشه. 


 

  
نویسنده : باران ; ساعت ٩:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢۸
تگ ها :

بهترین مرد دنیا

بهترین مرد دنیا، مردیه که مثل یه دریا،‌همیشه آرومه. بهترین مرد دنیا، مردیه که می تونی همه فکرهای ریز و درشتت رو، ‌بی رودربایستی، ‌بدون ترس از مسخره شدن،‌ پیشش بیرون بریزی و بهت گوش بده. بهترین مرد دنیا، مردیه که به نگرانیهای تو احترام میذاره و با مهربونی تمام، ‌اونهارو از تو می گیره. بهترین مرد دنیا، مردیه که تو رو به هر کاری که دوست داری،‌ تشویق می کنه. مردیه که پیشت می شینه تا با وبلاگت ور بری و بافتنیت رو نگاه می کنه و بهت ایده میده تا بهترش کنی. بهترین مرد دنیا، مردیه که می تونی جلوش یه دختر کوچولوی نیم زبون باشی، بی اونکه خحالت بکشی. مردیه که خودش گاهی برات یه پسر کوچولوی تمام عیار و شیرینه تا حس قشنگ مادری رو با یک بچه گنده!! تجربه کنی. بهترین مرد دنیا، مردیه که وقتی شهری از آب می خوای،‌ یه شهر میشه که همه دروازه هاش بروت بازه. بهترین مرد دنیا، همسر منه.   
نویسنده : باران ; ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۱٧
تگ ها :

حساب بانکیUBS

اینجا برای دریافت حقوقمون باید حساب باز کنیم. بزرگترهای ما در بانک UBS حساب داشتن و ما هم بر نسق اونها و بی توجه به وضعیت سیاسی ایران و تحریم و قطع رابطه بانکهای سوئیس با ما، صاف رفتیم UBS برای باز کردن حساب. منشی بعد از اینکه پاسپورت من رو دید، رفت و تلفنی با افرادی صحبت کرد. بعد به من گفت که «من الان نمی تونم برای شما حساب باز کنم. بعد از ظهر ،‌پیش همکارم در طبقه بالا برید تا کارتون انجام بشه».
برام واضح بود که اون هم می دونه که ما نمی تونیم اینجا حساب باز کنیم ،‌اما حس کردم انگار دوست نداره با مستقیم گفتنش،‌ منو ناراحت کنه. ضمن اینکه شاید امیدوار بود که بشه کاری کرد.
تا بعدازظهر که پیش همکارش بریم، با صحبتی که با حامد داشتیم،‌ تصمیم گرفتیم یک حساب در اداره پست باز کنیم. اما در عین حال برای اینکه مطمئن بشیم مشکل همونیه که فکر می کردیم، ساعت ۲ رفتیم پیش همکار ارشد، خانم نیکول! برخوردش با ما بسیار بامحبت و محترمانه بود. گفت که تا همین الان داشته کار ما رو پیگیری می کرده. دلیلی که برای باز نکردن حساب آورد، ‌این بود که در UBS، ‌تنها سوئیسی ها و تبعه چند کشور دیگه که شامل ایران نمیشه، می تونن حساب باز کنن.
ما که قانع نشده بودیم، پرسیدیم که آیا علت این مسئله، ‌شرایط سیاسی ایرانه؟ با ناراحتی تایید کرد. بعد من گفتم که آخه این منصفانه نیست که ما از موضوعی که هیچ دخالتی درش نداریم صدمه ببینیم و حساب دولتها معمولا از ملت ها جداست.
گفت: «میدونم! اما من باید با شما روراست باشم و شما باید واقعیت رو بدونید. به نظر من هم منصفانه نیست. چون بودن شما در اینجا و روابطی که ما با هم داریم، ‌در نهایت به نفع هردوی ماست، اما ...به هرحال از صمیم قلب خوشحالم که راه حلی برای مشکلتون پیدا کردید»...

راستش، همونقدر که از شهروند حساب نشدن خودمون، دلگیر و ناراحت بودم، ‌رفتار معقول،‌محترمانه و با محبت این خانم،‌ عمیقا خوشحالم کرد.

  
نویسنده : باران ; ساعت ۱:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۱٧
تگ ها :

 

داخل آب اگر گریه کنم،‌ تو نخواهی فهمید...

شهری از آب دلم می خواهد.....

 

  
نویسنده : باران ; ساعت ۳:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۱٦
تگ ها :

میزگرد!

نوازندگان کنسرت دیشب، ایتالیایی بودن. آهنگهایی که زدن برای من واقعا زیبا بود. سازها یک پیانو بود، یک ویولن و یک ویولن سل. کنسرت در آمفی تاتر مرکزی*!!! برگزار شد و تا ساعت ۹:۳۰ ادامه داشت.

اما قسمت جالب ماجرا، بعد از اجرا بود که با علیرضا و آقای پاک طینت رفتیم به قهوه خوردن و گپ زدن. بحث خیلی جالبی بود. از فیلمهایی که در یوتیوب راجع به احمدی نژاد وجود داره شروع شد و آخرش تبدیل شد به یک بحث اجتماعی،‌دینی ... و خوبیش به این بود که راجع به نحوه تفکر «قیّم پروری» یا «قیّم دوستی»، (چیزی که مدتها بود ذهن منو مشغول کرده بود)،  صحبت کردیم. البته کاملا غیر تخصصی!! به نظرم نتیجه اینجور بحث کردنها اینه که مفهومی که در ذهن آدم هست، ‌خوب چرخ میشه و آدم تازه منظور خودشو می فهمه.
حرف سر این بود که یک مسئله نهادینه در ما،‌ علاقه مون به داشتن قیّمه. در مسائل عرفانی همیشه باید مرشدی تمام و کمال باشه تا پیروی بشه. در مسائل علمی،‌ غالبا انتظار داریم که استادی که بسیار اخلاقمنده!!! حرف اول و آخر رو در زمینه علمی خودش بزنه. در امور ملی،‌‌آرش و رستم و ... لازمند و واضحه چنین خاصیتی چقدر می تونه از افراد سلب مسؤولیت کنه،‌ اونها رو بی انگیزه کنه و جسارت و خلاقیتشون رو برای انجام کارهای تاثیرگذار و بزرگ بگیره.

 این موضوع به این علت من رو خیلی قلقک می داد که می دیدم بعد از این همه مدت درس خوندن و رسیدن به مرحله ای که باید خودم تصمیم بگیرم که می خوام چه کار کنم و مثلا موضوع پایان نامه ام چی باشه، من که مثلا شاگرد خوبی بودم و همیشه به حرف معلمم گوش کردم، حالا بیش از اندازه، باز هم نیازمند تایید استاد هستم. تا حدی که می بینم که آزاد فکر کردن واقعا برام سخته. انگار همیشه ترجیح می دم که کار سخت انتخاب رو کس دیگه ای انجام بده و من فقط بگم «چشم» و وقت بذارم برای اجرای نعل و بالنعل روندی که استاد میگه و البته از دستش ناراحت باشم و غر هم بزنم!! 

 علیرضا می گفت که حالت ما نسبت به قیممون معمولا همینه. از نظر روانی بهش نیازمندیم و در عمل، مخصوصا اگه در مسند قدرت باشه، همه بیچارگیهامونو بهش نسبت میدیم.
می گفت «شاید سخت ترین جهاد،‌ همین جهاد با خود به این معنیه که یاد بگیریم این تابوی نیاز به قیم رو بشکنیم. این آزادی بسیار قیمتی و با ارزشه.»
سوال من این بود که آخه مذهب ما (لااقل چیزیش که به ما رسیده)، هم،  چنین طرز فکری رو تبلیغ می کنه. نگاه موجود به امام زمان به عنوان کسی که اومدنش همه مشکلات رو حل می کنه، مسئله تقلید بدون تعقل و چندین مسئله مشابه دیگه، همه ناخودآگاه انسان رو به قیم وابسته می کنند. تحلیل علیرضا این بود که محتوای خالص دین، ‌لزوما این نیست. بلکه این قرائت خاص از دین،  به ما رسیده،‌ و حاصل تلاش افرادیه که خودشون ذهنی قیم پرور داشتن. در واقع ذهن های متفاوت،‌ تعابیر متفاوتی از مسئله ای واحد ارائه می کنند. یعنی تعبیر فردی با ذهن آزاد و فردی با ذهن قیم پرور از محتوای دین، یکسان نیست و البته هیچ کدومشون  طبیعتا الزام آور هم نیستن. [و ما در برداشت فعلی مون از دین،‌ باید حواسمون به این نکته باشه].
و این بحث جذاب، که معلومات عمومی خوب علیرضا، ‌بهش رونق میداد،‌ اینقدر ادامه پیدا کرد که مسؤول کافه تریا ما رو محترمانه بیرون انداخت. (الان خوابم میاد، اما‌ هر وقت فرصتی بشه،‌ مفصل تر می نویسم).



* اینجا بهش میگن : Main Auditorium.

  
نویسنده : باران ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۱٥
تگ ها :

خونه!!

ساعت ۸:۱۲ به وقت اینجا.
ما در به در داریم دنبال خونه می گردیم. خونه ای که اولا نزدیک سرن باشه ، چون ماشین نداریم (که اگه داشتیم همُ‌گواهینامه نداشتیم!!!) و ثانیا ارزون باشه.
اینجا سه شنبه ها کنسرته و ما هم امشب می خواهیم با آقای پاک طینت بریم کنسرت. هوای گرم دیروز هم، سرد و برفی شد امروز!!! دیگه اینکه امروز یه خونه ۴۸ متری دیدیم با قیمت ۹۰۰ یورو در ماه که واسه ما زیاده اما خوب انتخاب خیلی زیادی هم نداریم. اینجا خونه ها گرونه، خیلی گرون. اما این خونه، هم خیلی قشنگه و هم صاحبش آدم خوبی به نظر میاد.
حالا تا ببینیم چی میشه!
راستی ! اینجا هم فرصت برای به خود پرداختن کمه.... اما من دارم به خیلی چیزها دوباره نگاه می کنم. دارم به اشتباهاتم فکر می کنم و به اینکه چه جوری می شه جبرانشون کرد. بعدا بیشتر می نویسم. یه خورده هم نگران موضوع پایان نامه ام هستم. نمی دونم استادی که ازش خوشم اومده، قبول می کنه با هم کار کنیم یا نه؟ نمی دونم موضوعی که بهم می ده، برام جالب خواهد بود یا نه؟ و مهمتر اینکه آیا در راستای اهداف گروه نوپامون  خواهد بود یا نه؟
این هم عکس خونه ای که دیدیم. قشنگه نه؟

  
نویسنده : باران ; ساعت ۸:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۱۳
تگ ها :

سوئیس!!

اینجا سوئیس! صدای باران را از ژنو می شنوید.
دیروز رسیدیم و تا ما اومدیم هوا ابری شد. من هنوز خسته ام و سردردی که دارم اندکی حالمو گرفته.
از همه اونهایی که باهشون خداحافظی نکردم ،‌صمیمانه عذر می خوام. مخصوصا سیمای عزیزم.   
نویسنده : باران ; ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۱۱
تگ ها :