پدر ريحانه

پدر ریحانه در بیمارستان است. او سیگار می کشد. او کشکه لبو دوست ندارد.

پدر حامد،‌ یکشنبه پیش به سلامتی از بخش ریه بیمارستان بقیة الله ( بخش ۱۰ د ) مرخص شد. این ابراز احساسات و نگرانیهای  یک دخترک ۶ ساله، به پدربزرگشه که از بیمارستان اومده. خیلی صاف و عمیقه، نه؟ 

ریحانه

  
نویسنده : باران ; ساعت ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٢۳
تگ ها :

برف

برف می بارد، برف می بارد بروی خار و خارا سنگ...

کوچه دلگیر، دره ها دلتنگ ، راهها در انتظار کاروانی با صدای زنگ....

بالاخره زمستون اومد و اولین نتیجه اش هم قفل شدن ترافیک تهران، بالا رفتن قيمت آژانسها تا ۱۰۰۰۰ تومن و نرفتن ما به آي.پي.ام و به هم خوردن كلي قرار و مدار بود.

از اينها كه بگذريم، كلا حال و اوضاعم خيلي جالب نيست. بلاتكليفي سر موضوع پروژه،‌ گره خوردن كارهامون تو بخش تحصيلات تكميلي دانشگاه كه طبعا تنبلي و بي كفايتي رئيس و از دماغ پلنگ افتادن منشي و اينكه شما رو تحويل ني گيره تا كارتون راه بيافته، بهش دامن ميزنه؛ مريضي پدر حامد و فوت خاله پدرم كه جوون بود و همسن و سال مامانم...همه و همه خيلي دل و دماغ برام نذاشته.اگه بخوام خيلي هم راستگو باشم بايد بگم كه دلم شديدا براي مامانم تنگ شده.براي دستهاش و چشمهاش....

 از اونطرف، و در كمال ناباوري، من دارم با جديت زبان فرانسه ياد مي گيرم و فعلا بهترين كاريه كه انجام ميدم. كلي كار ديگه هم هست واسه انجام دادن اما اين بلاتكليفي بدجوري انگيزه آدمو كور مي كنه.

ولش كن! بريد و با روز برفيتون حسابي صفا كنيد

  
نویسنده : باران ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/۱٢
تگ ها :