نوزاد

دیگه دست خودم نیست.... انگشتهام چنان مست حرکتشون هستن که هرچی تلاش کنم نمیتونم جلوشونو بگیرم. فقط از عمق وجودم فرمان میگیرن و دوباره بعد از اینهمه مدت من رو روی این صفحه به تصویر می کشن...نمیتونم جلوشونو بگیرم. درست مثل تشنه ای که به رودخونه میرسه ... انگار صفحه کلید حوضیه که گواراترین آبها توشه...

دلم برات تنگ شده بود صفحه گکم!!! میدونی چقدر دنیا عوض شده؟ میدونی امشب برا شام مهمون دارم و تمرین فیلد هم باید بنویسم؟ میدونی دیروز بارون میومد و برای من اصلا مهم نبود که پتویی که شستمش زیر بارونه؟

میدونی هر روز چشمم تو صورت کسی باز میشه که انباره محبته؟ که از اون هدیه هاست که خدا سالها برای من قایمش کرده بود؟

میدونی که دیگه از اون نگرانیها، از اون آبستنیهای روحی و فارغ شدنها، از اون سرگشتگیهای بی امان بی جواب دیگه خبری نیست؟

 میدونی ، میدونی حالا دیگه خونه ای دارم که مامان میتونه بیاد و توش مهمونم بشه؟ میدونی همین یه ده روز پیش تو بغلش خاطرات تلخ و شیرین ۲۴ سال با هم بودنمونو گریه کردیم؟

کاش میدونستی.... کاش میدونستی که همین الان این انگشتهای مست و دیوونه با همه زوری که میزنن نمیتونن حتی یه قطره از سیلاب روح منو اینجا بپاشن... کاش میدونستی که وقتی آدم حدود یه سال درست و حسابی حرف نزنه و تو همون یه سال اینقدر سرتق باشه که بخواد همه اتفاقات بزرگ رو یه جا تجربه کنه ، بعد که میاد به نیت دو کلوم حرف زدن پای دستگاه میشینه، تنها کاری که ازش بر میاد اینه که تند تند اشکهاشو پاک کنه... اشکهایی که دیگه حتی نمیدونه از کجا میان که اینقدر گرم ودرشتن....  

  
نویسنده : باران ; ساعت ٤:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٧/٢٤
تگ ها :

 

یعنی میشه من بتونم دوباره اینجا چیز بنویسم؟؟؟

دلم برای این صفحه که لحظه های خاص زندگیم توشه لک زده...

  
نویسنده : باران ; ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٧/٢٤
تگ ها :