۲۴

حسم مثل حس اون آدمیه که هزار تا گم شده اش رو یکجا پیدا میکنه. بعضی قلبها اونقدر زلالند و اونقدر آروم که هیچ چی لذتبخش تر از اون نیست که توشون غوطه ور بشی.

چیزی مثل یه لیوان چای، یه صدا زدن برا شام، گذاشتن یه آهنگ برات که گوش  بدی، یه لبخند و گفتن جواب سلام، چیزی مثل ... مثل اینها خیلی راحت بغض من رو مثل یه حباب بالا میاره تا اشک شوق بشه و از چشام بیاد پایین.

گاهی از سپاس لبریزم، نسبت به هر دو مامانم، به نرگس، به حامد...

من دارم اخرین شبهای بیست و سه سالگیم رو پشت سر میذارم با یه دنیا تفاوت . امسال ، این دنیاست که کلی بزرگ شده و من شاید یه آدم کوچولو بیشتر نیستم. یه گوشه از این دنیا رو گرفتم و هر چی جای اضافی بوده آدمها پر کردن. اونهایی که دستهاشون تا بینهایت از هم گشوده است و عاطفه بی نظیرشونو نثارم می کنن. عجیبه، خیلی عجیب ... حال خودمو میگم .

این مدت گاهی اصلا حوصله این صفحه رو نداشتم. صفحه ای که تا دلم آماس می کنه توش تخلیه بشم. خیلی پیش اومد که باندازه همه زندگیم ، دلم غصه داشته باشه. بود وقتهایی که خیلی شاد بودم، لحظه های خستگی،تنهایی، یاسهای فلسفی ، خوشحالیهای بی دلیل و با دلیل ... راستش گاهی تا مرز دیوونگی کله ام خراب می شد ولی... فکر می کنم دیگه اینجا جاش نیست... دیگه بارون باید بره به یه بیابون دیگه بزنه، جاییکه چشمها نبیننش...

تولدم مبارک

 

  
نویسنده : باران ; ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٢/٢۱
تگ ها :