عجیبه...

من و این حکایت ...  یک بوی آشنا به مشامم می رسید . همه چیز انگار داشت دوباره تکرار میشد ،عین ۵ سال پیش.

همان وقتهایی که بو ی نم دم صبح توی بیابون دیوانه کننده بود و دل من گرس گرس میزد. همان وقتهایی که من همه وجودم دنبال نشانه ها می گشت. شعر ها، آوازها و ...

و شما برای هم حافظ میخواندید پر از اشاره ...و من، لبریز می شدم. می جوشیدم، فوران می کردم و مست می شدم.شب تا سپیده دم خیس بود و ستاره ها خیس.

امشب دیدم که بزرگ شدنم افسانه ای بیش نیست!!! من همان خل وضعی ام که بودم. هنوز دریای دلم به نسیمی بر می آشوبد. هنوز در هر هنگامه ای جای من خالیست. هنوز از اشاره ای دلم گرس گرس میزند. هنوز به دیدن نرمه نوری از عشق سرا پا شور بازی میشوم هر چند که بازی، بازی من نباشد...

 

  
نویسنده : باران ; ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/۱۳
تگ ها :