اکنون روزگاری است که من بر بلندترين و آفتابی ترين قله های خويشتن خويش ايستاده ام و آنچه در هر نگاه به من می نمايانی ، نيست مگر طعم شيرين  اعتماد به تو .

اکنون من تمامی دروازه های درونم را گشوده ام و مقدم زيباترين های تو را به خويشتن جشن می گيرم...

زيبا ترین هايی که «بيش از آب» است و بر هر آنچه حتی فراتر از تشنگی باشد، دلچسب ترين پاسخ ...

  
نویسنده : باران ; ساعت ٩:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۸/۱٦
تگ ها :

اولين بارون پاييز

هيچ چيز مثل آشغالهای ريز و درشت و بدبوی يه جوب آب که بيرون ريختن و کل مسير رو بستن ، نمی تونه لذت بی نظير راه رفتن زير اولين بارون پاييزی رو از آدم بگيره.

خيلی وقته که ننوشتم و نوشتن برام مثل جون کندن شده. امروز هم اين بارون بود که منو کشوند پای دستگاه...

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش

ابر با آن پوستين سرد نمناکش...

داشتم مثل يه بچه مثبت ميرفتم که تو جلسه ی بدون استاد امروز شرکت کنم. هوای بغض آلود و نمناک پاييز جلوی چشمم رو تار کرده بود.اصلا منو انداخته بود توی عالم تاری که يه جور اندوه نوستالژی داشت.

ديوارهای خيس دانشگاه ، سبزه ها و آب پاشهای بيکار ، چهره های جديدی که بدون چتر خودشون رو خلواره به اسمون و بارون بی امانش سپرده بودن...

از ته خاطره های خيس ، از اون دور دورها برق دو تا چشم آشنا رو ديدم . اولش کمی شک، بعدش يقين. تکه ای از دو سه سال پيش بود که به من لبخند ميزد. به طرف هم دويديم . يک هم آغوشی بی کلام ...

فاضله بعد از عمری اومده بو دانشگاه...

  
نویسنده : باران ; ساعت ۳:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۸/۱٤
تگ ها :