سارا مياد !!!!

همين الان با يه دنيا بد و بيراه که قرار بود نثار بوروکراسی احمقانه و مزخرف اين دانشگاه بکنم، اومدم پای اينترنت و ديدم که......

ديدم که سارا جونم که داره مياد، توی يه ایميل خيلی.... (نميدونم چی بگم!!!) کلی حرف زده واسه من و گلنوش. حرفهايی هزار برابر بيشتر از ۱۴ ماه نبودنش.باورم نميشه که يکشنبه اينجاست . پيش ما! و دوباره با ما آشهای بوفه رو مزه مزه ميکنه!!

وااااااااااااااااااااااااای خدا جونم چقدر خوشحالم، چه حالم خوبه ، گوربابای دانشگاه و کاغذبازيهای حال به هم زنش....

  
نویسنده : باران ; ساعت ٢:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٧/٢٦
تگ ها :

 

امروز شهاب واسه آخرین بار اومد دانشگاه.

 واسه آخرین بار رفتیم همگی نهار شالیزار، مهمون شهاب.

 واسه اخرین بار n تا چایی خوردیم تو چمنهای دم بوفه . من تصویر شهاب رو که واسه آخرین بار چایی بدست از بوفه میومد توی خودم ثبت کردم. واسه آخرین بار تصویر شهاب رو نشسته رو چمن با منظره  درختهای پشت سرش  به خاطر سپردم. واسه آخرین بارفرهاد محیط توی چمعی که همه باشیم ، آواز خوند و اشک همه مون رو که زور میزدیم در نیاد ، در آورد.

واسه آخرین بار شهاب و احسان تو راه پله دانشکده سر دستشویی رفتن ، دنبال هم دویدن .

نه واسه آخرین بار، تو سایت صحنه هایی رو که هردو اونجا بودیم و چت می کردیم مرور کردم.

 نه واسه آخرین بار،تو اون سه کنجی راهرو خودم و گلی و سارا و شهاب رو در حال ساز زدن و گدایی کردن و ملت رو فیلم کردن دیدم. نه واسه آخرین بار،دلم برای تمام محبت هاش تنگ شد. واسه اون روزی که من خبر فوت وحید رو شنیده بودم و برو بچ رو کشید دانشگاه که با هم بریم شام بیرون تا حال من خوب شه. واسه اون روزی که تو ایستگاه قطار من دنبال ساعت حرکت قطار بناب بودم و اومد و...واسه بناب ،واسه چایی ریختنهاش وواسه فال گرفتن هاش، واسه اون تولد غمگینش تو جمشیدیه، واسه شبگردیهای دسته جمعی مون که به همت و مرام اون جور می شد. واسه اون روزهایی که اشک هم رو در می آوردیم.آواز خوندنهاش تو 232. واسه رژیمهای لاغریش ، واسه ...واسه دربند، گلابدره، لالون ، واسه ساوشی...

انوش می گفت برای ما که می مونیم ، سیستم همینه که رفتن دوستهامونو ببینیم. سارا ، ثریا، آناهیتا، شهاب...

خدا پشت و پناهشون.

 

  
نویسنده : باران ; ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٧/۱۱
تگ ها :

 

انگار راهی دراز است ، درازتر از حتی دورترين خيالات من ، مرا تا آن حروف پنجگانه راهی دراز است .

و من اينجا سرگردان و بی نصيب در برزخ ترديد مانده ام و می انديشم از تو تا درون من چند قدم است؟

می انديشم تا رهايی از اين عطش بی اعتمادی چقدر فاصله است ؟ چقدر؟ و من چرا چنين به اين تهی بودن بی انتها دچارم ؟ چرا؟

می انديشم از تو تا من چند قدم است و تو را چرا يارای رسيدن نيست؟ و مرا چرا توانايی ديدن؟

تو برای من سرابی يا من برای تو؟ اصلا تو مرا ،«من» را ، دیده ای؟

می انديشم...

من از نیاز خودنمایی لبریزم و از  تردید دیده شدن سرشار... و آنقدر غرق در غرورم که پوسیده ردای بی نیازی ام هنوز تنها لباس من است. 

انگار راهی دراز است ، درازتر از حتی دورترين خيالات من ، مرا تا آن حروف پنجگانه راهی دراز است .

من اينجا سرگردان و بی نصيب در برزخ ترديد مانده ام و به جسارت حوا رشک می برم...

 

 

  
نویسنده : باران ; ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٧/۱٠
تگ ها :