مادر مرد... از بس که جان ندارد...

  
نویسنده : باران ; ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٦/۳٠
تگ ها :

 

گاهی يک نشونه ، برای خيلی چيزها کافيه.

از موزه مردم شناسی اومدم بيرون. دلم به آدمهاش گره عجيبی خورده بود . گوشم از صدای  آهنگ لالايی محمد نوری پر بود.

يهو اس.ام.اس زد برام :

  من چند متری کعبه ام ، بگو چی ميخوايی ؟

  
نویسنده : باران ; ساعت ٦:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٦/۱٦
تگ ها :

 

خوب که فکرشو ميکنم، می بينم من تا حالا هزار بار عاشق شدم !

بابا شهابمون هم اين روزها داره کارهاشو ميکنه که بره.ميره پيش سارا.

اگه يه خورده بيشترک وقت داشتم، کلی حرف واسه نوشتن بود. از سفرنامه ام که نصفه موند بگير تا ماجرای اون خانم و دو تا بچه هاش، سفر بعدی به خرم آباد و عباس و يه سری بچه آدامس فروش ديگه...و روی همه اينها احوالات روحی عجيب و غريب خودم.

ولی اين روزها حتی واسه نفس کشيدن هم بايد از خودم وقت قبلی بگيرم.

دلم واسه نوشتن تنگ شده...

  
نویسنده : باران ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٦/۱٥
تگ ها :