و همه چیز همانطور که تو گفتی اتفاق افتاد

             و دوستی ناخودآگاه آمد، آرام و بیخبر!

و مرا بلعید و من چه سخت گرفتار شدم.

 

ما حرف زدیم! ساعتها حرف زدیم،

         و اینطور بود که من با دنیای کوچک و دلگیر تو آشنا شدم

                                                                  و با دل غریب و مهربانت

و....

    به خود که آمدم، دنیای تو دنیای من هم شده بود.« انگار که من تو باشم»

   

   آری، من این جمله تکراری را با همه وجود تجربه کردم.

          به جای تو فکر کردم، به جای تو تصمیم گرفتم ، به جای تو ناامید شدم،

          به جای تو امیدوار شدم، به جای تو دلتنگ شدم، به جای تو گریستم و...

          به جای تو حتی نفس کشیدم! می فهمی؟!

 

و دنیای کوچک تو با بیرحمی تمام ، همه لحظه های مرا تسخیر کرد و من همانقدر

که از این دوستی رنج کشیدم و در آن تمام شدم، همانقدر به آن اعتماد کردم.

 

همه چیز همانطور که تو میگفتی اتفاق افتاد.

ما چقدر حرف زدیم!! پیاده ، سواره ، در هوای آفتابی ، زیر باران...

همه آن لحظه ها تمام شدند و ماند انبوه یادها ، آری همانطور که تو گفتی

 تمامی لحظه های  فوق العاده به یادگار ماندند

                  بروی شانه های من،

                               تا من با حس کردن سنگینی شان،هیچگاه از یاد نبرم

                               که چه دوستی پاک و بی شاﺋﺒﻪ ای را تجربه کردم.

                                                          

                                                                                          ٩/٦/١٣٨١

 

 

 

  
نویسنده : باران ; ساعت ۸:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٥/٢٦
تگ ها :

سفر۲

نصفه شب بود که رسیدیم مراغه.رفتیم خانه معلم.یه خونه مسکونی بود که به این کار اختصاص داده بودن. نمک ماجرا  یه دستشویی بود و 21 نفر آدم.تقریبا یک سوم وقتمون تو صف دستشویی گذشت.

صبح زود اونهایی که از قبل ، از برنامه کوه خبر داشتن و مجهز اومده بودن، پاشنه رو ورکشیدن و رفتن دیدن  سهند زیبا. گویا شب قبل یه بارون نرم زده بود و هوا رو سر حال آورده بود. سهند آتشفشانیه و سطحش حفره حفره است. می گفتن این حفره ها تو اون هوای صبحگاهی، شده بودن پیاله های آب !

ما که کوه نرفتیم ، با یه آقایی که دوست یکی از همسفرا بود و اهل مراغه، رفتیم گردش.

بافت شهرنشین مراغه آروم آروم به بافت روستا نشین تبدیل میشه و تا ارتفاعاتی روی دامن سهند ادامه داره. مراغه شهر باغهای سبزه. باغ سیبهای زرد و سفت و گردو های درشت و خوشه ای. هوای این شهر خنکه و بوی درخت میده.روی رودی که مادرش سهنده و دریاچه رضاییه، خونه بختشه، سدی زدن و با این کار دریاچه کوچیک و خوشگلی درست شده که حرف نداره.

یه پارک بازی به نام پارک معلم هم داره که ظاهرا بی مشتریه.گویا مردم باغهای سبز مستی آورشونو به پارک ترجیح میدن.ما شب واسه شام رفتیم اونجا.

و البته ناگفته نمونه که شلوغ بازیها و جیغ و داد و شعر خوندنهامون کلی باعث جلب مشتری شد و  باعث شد که ما هر وسیله رو دو بار اونهم  رایگان سوار شیم. مردمی هم که اومده بودن کلی اهل ذوق بودن و با هر سرود ما دست میزدن و میرقصیدن.این میون دختربچه ای بود که تو رقص گردن نظیر نداشت.

روز مادر رو هم مراغه بودیم که اونم ماجرای شیرینی داره.انشاﺀاﷲ پست بعدی...

 

  
نویسنده : باران ; ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٥/۱٩
تگ ها :

 

عجبا!!!

صد بار گفتم بهش زنگ بزنم، هی واسه خودم reminder گذاشتم. فکر میکردم آخر هفته که برم تهران می بینمش و یه دل سیر گپ می زنیم.

حالا زنگ زده و میگه فردا داره میره، میگم چرا اینقدر زود؟ میگه بابا من 45 روزه ایرانم!!!

باورم نمیشه! چه زود میگذره.

اینبار دیگه مقصد آمریکاست و میره تا چند سال دیگه.یعنی میشه باز همدیگرو ببینیم؟

دوستی ما چیز عجیب و غریبی بود.

بعد از رفتنش هر دو باری که اومد، یه کوچولو دیدمش و از هر کدومش یه چیزی برام یادگاری مونده!!!

 

دفعه اول تابستون 82 بود و یه خورشید غروب زده بی نظیر بود تو اتوبان همت

 

و دفعه دوم همین یه ماه پیش وقتی بود که من میخواستم برم تولد کامیار و اونهم اومد که کتاب گریفیتس رو ازم بگیره. با هم رفتیم گل فروشی و من یه دسته گل سفارش دادم.عین بچه ها تو گل فروشی می پلکید . اونقدر از دیدن اونهمه گل خوشگل ذوق زده شده بود که دو تا دسته هم واسه خودش گرفت!!

 

چیزی که هر دو بار با خودش آورده بود، کودکی معصومی بود که هنوز هم به پاکی  اون موقع ها،ته روحش نفس می کشید.کودکی ای که اصل و ريشه دوستی زيبامون بود.... 

  
نویسنده : باران ; ساعت ۱:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٥/۱۸
تگ ها :

سفر۱

هیچ فکر نمیکردم این سفر پیش بینی نشده ، اینقدر منو به زندگی برگردونه.بعد از اونهمه کش و قوس و تحمل تهران گرم و دودگرفته لعنتی، دلم میخواست فقط خونه باشم و از جام تکون نخورم. مثل یه سوسک برعکس!!

وقتی دایی گفت که میخواد یه سفر بهم هدیه کنه ، فقط پر از سپاس شدم و نه حتی یه ذره شادی!!!

ولی این سفر و آدمهاش که پر از جریان ناب زندگی بودند ، دنیا دنیا شادی به من دادن.

آروم آروم تو پستهای بعدی از دیده ها و دریافتهام میگم.الان در همین حد بگم که این مسافرت 10 روزه، از  نیشابور شروع شد به سمت تهران، از اونجا مراغه و فتح قله سهند ، بعد تبریز و اردبیل و سرعین،آستارا و ماسوله و یه کوهنوردی توی هوای مه آلود صبحگاهیش ،و بعد.... سفر از خط کناره و به آب خزر زدن و...آخرش از گرگان و بجنورد به  نیشابور ختم شد.

جای همه تون خالی!

 

  
نویسنده : باران ; ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٥/۱٢
تگ ها :