تو پیاده رو ایستاده بود.همراه مامان از کنارش رد شدیم.

 با ناراحتی داد میزد:« این سبزیا رو اینجا گذاشتن واسه تماشا ! یه وقت نخریدشون !!»

کسی محلش نمی گذاشت .نگاهی به هم کردیم و برگشتیم.

«دو جور ریحون ،دو دسته تره ،یه جعفری، 200 تومن میشه »

انصافا سبزیهاش حرف نداشت.

 

نگاهش کردم.تو دهان پیرش دو تا دندون بیشتر نبود.جور خاصی نگاهم کرد و خندید.

«اینا رو هر روز صبح می چینم و عصر میارم واسه همشهریا »

«دست هیچ واسطه ای بهش نمی رسه، فکر کن خودت رفتی سر زمین ، تازه تازه»

یه 200 تومنی بهش دادم.

«قدر ما کشاورزا رو بدونین. دنیا به دست ما می گرده...»

 

خنديدم 

سبزیهاش عجب عطری داشتن!!

 

  
نویسنده : باران ; ساعت ۸:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٤/۳۱
تگ ها :

 

امروز من هيچ صدای بدی نميشنوم.

امروز دلم نميخواد به کسی فحش بدم.

من امروز يک دهان بزرگم برای خوردن همه انرژی های دنيا!

و از اين روزهاست که برم خونه، پيش درخت های گردو و انجير که ميدونم اگه من نباشم، دعواشون ميشه.

عجب اعتماد به نفسی!

  
نویسنده : باران ; ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٤/۱٥
تگ ها :

 

دست، دست، بالا، بلند، نگاهی به آسمان ، بستن چشمها ،فرو انداختن سر ،

چرخش ،چرخش...

ضربه های پا ، یک ، دو، یک ، دو، یک گام ، گامی دیگر ، یک گام عقب

چرخش ،چرخش،

دستها بلند بر آسمان، بلند و بلندتر،

وچرخاندن سر با گیسوانی در باد ...

 

زمزمه ، زمزمه ، تکرار می کنم ، نام تو را ، نگاه تو را و آن دو شعاع نورانی که سیاهی چشم مرا سوراخ می کنند و از پس سرم بیرون می آیند و در ناکجایی که نمی بینم، به هم میرسند.

 

میچرخم و میچرخم،  با گیسوانی در باد....

 

انگار به اندازه همه لحظه ها بزرگ شده ام ، همه آدم ها ، حتی نگاه ها... نه ، آماس کرده ام.

 

گام هایی بلند و آرام ، با حرکات پرنده وار دست... میچرخم و میچرخم و قلبم عجیب سنگین است.

گویی وزنه ای، به من آویخته است .

میچرخم و با من میچرخد.

نمی چرخم و میچرخاندم...

 

باد می آید، باد می آید و درختان را سیلی می زند. و مرا از این رقص بی امان گزیری نیست.چیزی از درونم می شکافد ، بتدریج و جانکاه ، چیزی از درونم می شکافد ...

چشم ها با نگاه ، حنجره ها با صدا و دست ها ... آدم ها یکی یکی از من بیرون میریزند ومرا از این رقص بی امان گزیری نیست ...

 

دیگر کسی در من نمانده است ، نه ، نیست ، نیست و هنوز سنگینم....

پنجه ام را به درون خویش فرو می برم ، می کاوم، نیست ، نیست...

 

خودم را قی می کنم ، قی می کنم...

دست به دیوار می گیرم ، آرام بر زمین می لغزم. بالای سرم می نشینم...

باران در صورت گر گرفته و سوخته ام نفوذ می کند

تب کرده ام ، تب کرده ام...

 

  
نویسنده : باران ; ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٤/۱۱
تگ ها :

 

دوش چه خورده ای دلا راست بگو نهان مکن

                                   چون خمشان بيگنه روی بر آسمان مکن

باده خاص خورده ای،نقل خواص خورده ای

                                    بوی شراب می زند،خربزه در دهان مکن......

  
نویسنده : باران ; ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٤/٥
تگ ها :

برای سارا

امروز رفته بودم پلی تکنيک.

 چقدر همه چيز يادآور تو بود و اون پياده روی هايی  سينما سپيده به آزادی که اصرار داشتيم يه بخش راه رو حتما از تو دانشگاه بريم.

اون شبی رو که رفتيم سيب زمينی خوری دم سينما يادته؟ ماه رمضون بود و دم اذان. پرنده تو خيابونا پر نمی زد.

گرفتن کارت کنکور ، من و تو و گلی ،پيتزای ۴۶۹خيابون وليعصر و صاحب مغازه که محترمانه بيرونمون کرد؟؟؟

همه چيز پر از ياد تو بود.

آخ که چقدر دلم برات تنگ شده،پس کی ميايی؟

 

  
نویسنده : باران ; ساعت ۸:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٤/٢
تگ ها :

 

هر چی ميخوام از درد اين بازی ننويسم ،نميشه.

سرم به دوران می افته.

«انتخاب»!!! دور اول اين کلمه هنوز اينقدر بيرنگ نبود برام...

بچه بودم ، خيلی کوچيک. ولی خوندن و نوشتن می دونستم.

«تنور جنگ رو بايد داغ نگه داشت » ... آقای هاشمی ، تيتر بزرگ روزنامه...

مترو ميخواست افتتاح بشه، با متولی اش تو راديو حرف می زدن :

«من سال ۵۹ برای تحصيل از ايران خارج شدم و سال ۶۸ برگشتم»...پسر آقای هاشمی ، ديگه خيلی بچه نبودم...

و ... و... و...و اين ژستهای انتخاباتی اخير و اشک تمساح ريختن ها و ...

و دور اول انتخابات و رقيب فعلی آقای هاشمی...

«ما برای دموکراسی انقلاب نکرديم »

«بازار بورس در حکم قماره »

«جای زن تو عرصه های عاطفی و جذب پيامه !!!» و...

خدايا ! انتخاب بين چی و چی؟

تو اين بلبشو به ايران فکر می کنم و به ايرانيها يی که به هيچ وجه دلم نمياد محکومشون کنم.

به غول فقر فکر ميکنم و شکم گرسنه ای که خداش نونه و دموکراسی و ديکتاتوری براش فرقی نداره.

و  ۵۰۰۰۰ تومن  حلال مشکلات دنيا و آخرتشه.

و به روشنفکری که تو اين اوضاع ، دغدغه اش حکومت دوگانه و يگانه است و حتی برای تبليغ هم نميتونه به زبون مردم حرف بزنه.

و می بينم که ترس از فاشيسم مذهبی چنان مردم رو گرفته که از مرگ به تب راضی شدن و دست و سوت ميزنن برای کسی که ...

آخ، مادر ايران من...

کودک چشم من از قصه تو می خوابد

باز هم قصه بگو

تا به آرامش دل ، سر به زانوی تو بگذارم و در خواب روم...

خواب دنيای فراموشی هاست...

  
نویسنده : باران ; ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٤/۱
تگ ها :