چرا؟؟؟؟؟

  
نویسنده : باران ; ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۳/٢۱
تگ ها :

شب دريا

کف های روی آب وقتی به ساحل می رسند،چونان پنجه ای در جستجو ،شن ها را می کاوند.

دريا عقب می نشيند و باقيمانده دستانش را بی نصيب ، از لابلای شن ها با خود به عقب می کشد.

و باز موجی ديگر و کاوشی ديگر...

نشسته ام.

پاهايم را قدری به جلو می کشم.

پنجه دريا پاهايم را می نوازد.

انبوهی از جانوران ريز روی پاهايم جست و خيز می کنند و با آب به عقب برميگردند.پاهايم لبريز زندگی می شوند و شوق دويدن پوستم را می سوزاند.

در دوردست دريا را مرزی نيست با افق. تاريکی است و تاريکی...

ابهام است و ابهام...

سيال براقی است که جايی در آن دورها کدر و يکدست می شود و بی آنکه بدانی با آسمان سياه يگانه ميگردد.

حس عجيبی است. آغوش بازی است که مرا به خويش می خواند.

مهربانی و سکونش مرگ را می ماند.

پاهايم  بيتابند.برميخيزم...

گامی پيش، گامی پس...

چون کودکی در برابر دستان از هم گشوده ، يارای مقاومتم نيست.

انگار که...ديوانه می شوم...عشق و مرگ و زندگی...

چشمانم، گويی به افسونی، به انتهای بی انتهای اين تصوير شگرف دوخته شده.

آب تا مچ،ساق پا ، زانو...ايستادنی در کار نيست....

در من کلامی تکرار می شود :«می آيم، می آيم،گامی ديگر...گامی ديگر...»

مريم به فريادی صدايم می کند.«کجا؟؟!!»

برميگردم.تا کمر خيس شده ام....

  
نویسنده : باران ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۳/۱٦
تگ ها :

 

ديشب جشن موسيقی دانشکده بود.يک شاهکار واقعی.پر از حس...پر پر...

از باخ و موتزارت و شوبرت و بتهوون گرفته تا خرم و معروفی و حتی دوست عزيزی که آهنگ «چشمهايت» رو که کار خودش بود، زد و ترانه زيبايی روش خوند و تقديمش کرد به «دختری که آسمونو دوست داشت».

بماند که هجوم موسيقی و کلامش با من چه کرد.

بداهه تار امير، پيانو های علی، دينا ،مينا ،هانيه ،افرند و ...فلوت و ويولن و ويولن سل ، دف و تنبک و سنتور و غريبانه... دنيايی بود.

حتی با نواقص سيستم صوتی سالن و کلید «ر» پيانو که مشکل داشت.

دست بچه ها درد نکنه.تمام ديشب تو حال و هواش بودم....

 -------------------------------------------------------------------

ديشب يه بار ديگه توی خواب جيغ کشيد و من از خواب پريدم.

وقتی هوشيار شدم،ديدم دارم با خودم زمزمه ميکنم:

«چشات از جنس مرغوبه  چقد حال چشات خوبه...»

  
نویسنده : باران ; ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۳/۸
تگ ها :

 

با صدای بيصدا

مث يک کوه بلند

مث يه خواب کوتاه

يه مرد بود يه مرد...

برای تو بزرگی که انگار می شناسمت

برای تو آهن کوه مردی  که حکايتت ، داستان اژدهای خفته بر کف اقيانوس است که هر حرکتت طوفانيست

برای تو که نبض طوفانی و آشوب دريا...ژرف و مواج و سرکوبان به صخره ها...

برای تو که همه روحی ، بزرگ و بزرگ،آبی و بی انتها...

تو که...تو که ...

اين آوار حس است و ناتوانی کلام...

«چشمهايت»، حکايت ديگری بود....

  
نویسنده : باران ; ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۳/٧
تگ ها :

 

چيه همين جوری نشستی پشت اسبت و يه بند می تازی؟؟؟؟

اينهمه علامت ورود ممنوع کافی نيست؟

اونيکه اينقدر چفت و بند زده به در و پيکر اينجا،روی بينايی تو حساب کرده بوده!

ادای کورها رو در نيار.آدمهايی که شجاعت ديدن ندارن مفت نمی ارزند.

اينجا کمترين جايی برای تو نيست....

...................................................

ديروز باز زديم به تیپ هم،باز هم ناخواسته،باز من بغض کردم و اون گريه...

هردو ترجيح داديم بيرونو نگاه کنيم.دستمو گرفت و لبخند زد. منم خنديدم، به همين آسونی!!!! 

 

  
نویسنده : باران ; ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۳/٢
تگ ها :